پنجشنبه, اسفند ۱۰, ۱۴۰۲

امضا

سونای‌دا قاراچوخانین آواواسی

امضا
مجله فرهنگ جامعهمقاله

ملّی‌گرایی از نوع شوروی: میراث به جا مانده برای جمهوری‌های مستقل آسیای میانه – برت گ.  فراگنر

ملّی‌گرایی از نوع شوروی: میراث به جا مانده برای جمهوری‌های مستقل آسیای میانه {۱}

برت گ.  فراگنر

از زمان فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی آثار بسیاری با ادّعای تجدید حیات ملّی‌گرایی در کشورهای عضو اتّحاد جماهیر شوروی سابق به نگارش درآمده است. در بسیاری از موارد نویسندگان در مام‌میهن «انترناسیونالیسم کارگری»، یعنی در جایی که گمان می‌رفت ایدئولوژی ملّی‌گرایی به کلّی نابود گشته است از ظهور چنین گرایشاتی و حتّی فاناتیزمی اظهار شگفتی کرده‌اند. هدف این مقاله این است که نشان دهد ملّی‌گرایی پساشوروی گسستی از سنّت شوروی نیست، تداوم ناآگاهانه‌ی رویکرد شوروی به مساله‌ی ملّی است. همچنین در این مقاله مدل ویژه‌ای از ملّی‌گرایی را که می‌توان آن را «ملّی‌گرایی از نوع شوروی» نامید مورد بحث قرار خواهد گرفت.

محافل دانشگاهی غرب- حدّاقل تا سال ۱۹۹۱- عموماً براین باور بودند که کمونیسم شوروی با ملّی‌گرایی در تعارض می‌باشد و سیاست‌های شوروی در قبال ملّی‌گرایی، گروه‌های قومی و اقلیت‌ها از این منظر مورد ارزیابی قرار می‌گرفت. از میان این آثار، آثاری هم بودند که پیش‌بینی می‌کردند دولت شوروی بر اثر قیام‌های ملّی فروخواهد پاشید. معروف‌ترین این آثار کتاب «امپراتوری گسسته» (۱) نوشته‌ی هلن کارر دانکوس (Helen Carerre d’Eneausse) می‌باشد که از بسیاری وجوه با اقتباس از آثار الکساندر بنینگسن (Alexandre Bennigsen) و همکارانش به نگارش درآمده است. در دوره‌ی بین انقلاب اکتبر تا دهه‌ی هشتاد در خصوص رویکرد شوروی به ملّی‌گرایی در پژوهش‌های جدّی روش‌مند- برای مثال کتاب «ملّی‌گرایی و سیاست‌های ملّی در اتّحاد جماهیر شوروی» (۲) اثر گرهارد سیمون (Gerhard Simon) – به عنوان رویکردی متناقض مورد بررسی قرار گرفته است. فرض اساسی این پژوهش‌ها این است که نظام شوروی مخالف هرگونه گرایش ملّی‌گرایی است و در چارچوب مدل «انسان شوروی» (Homo Sovieticus) در پی ذوب همه‌ی ملّت‌هاست و از این رو با هیچ رویکرد ملّی‌گرایی سر مدارا ندارد. پیشینه‌ی این رویکرد محافل دانشگاهی غربی به مساله‌ی سیاست‌ شوروی در قبال ملّی‌گرایی و مساله‌ی ملّی به خیلی پیش برمی‌گردد. کتاب «شکل‌گیری اتّحاد جماهیر شوروی» (۳) نوشته‌ی ریچارد پایپس (Richard Pipes) اوّلین اثر از این دست محسوب می‌شود. تاریخ شوروی با وجود آنکه شواهدی دالّ بر صحّت چنین ارزیابی به دست می‌دهد، ولی سیاست‌ شوروی و حتّی سیاست‌ بلشویک‌ها قبل از تشکیل شوروی در ارتباط نزدیک با مساله‌ی ملّی بود و حتّی‌ گاه رویکرد متعارضی در قبال این مساله داشته‌ است. از این رو مدّعی هستم که نظام شوروی از یک طرف اصول ملّی‌گرایی را ردّ می‌کرد، ولی از طرف دیگر برخی از وجوه ایدئولوژی ملّی‌گرایی را پذیرفته بود.

البته این ادّعا نه با ادّعاهای نویسندگانی که تحت تأثیر ایدئولوژی مارکسیستی- لنینیستی شوروی قرار داشته و از سیاست‌های شوروی دفاع کرده‌اند و نه با رویکرد ناظرین غربی (اکثراً زبان‌شناس) که تحت تاثیر فعالیت‌های سوادآموزی شوروی و سیاست معیارسازی زبان اقلیت‌ها قرار داشتند و کتبی که توسط این گروه به نگارش درآمده است، انطباق دارد. نویسندگانی که از نظر ایدئولوژی طرفدار شوروی بودند مساله‌ی ملّی را به عنوان پیامدی از سیاست مارکسیستی- لنینیستی در قبال این مساله به صورت کلّی و پیامد منطقی سیاست عملی آن در قبال ملّت‌ها و مسائل متنابه آن به صورت اخصّ، یعنی به عنوان پیامدی از ایدئولوژی شوروی مورد بررسی قرار داده‌اند.

هدف من اثبات عکس این ادّعاست. در اوایل کار رژیم شوروی تحت حمایت رهبران سیاسی شوروی مدل ویژه‌ای از ایدئولوژی ملّی‌گرایی شکل گرفت. تردید دارم که این مدل ایدئولوژیک از اندیشه‌های مارکسیستی اخذ شده باشد. به نظرم این مدل شگفت‌انگیز ملّی‌گرایی به استثنای چند نکته از نظریه‌ی مارکسیستی بسیار دور است. برای مثال تمایز ملل ستم‌پیشه (حاکم) و ستم‌دیده (محکوم) متعلّق به مارکسیسم نیست. این طبقه‌بندی از نظریه‌ی تمایز طبقاتی مارکسیسم به عاریت گرفته شده و به جای طبقه ملّت جای داده شده است. اصطلاح «دو جریان» لنین هم نمونه‌ی دیگر از این دست می‌باشد: این نظریه بین گرایشات مترقّی و مثبت و عناصر واپس‌زده و محافظه‌کار در فرهنگ ملّی تمایز قائل می‌شود. باید نگرش دوّم از بین می‌رفت و نگرش اوّل نیز مورد حمایت قرار می‌گرفت. بدیهی است که با مطالعه‌ی آثار بندیکت اندرسون (Bendict Anderson)، ارنست گلنر (Ernest Gellner) و اریک هابزباوم (Eric J. Hobsbawm) می‌توان دریافت که ملّی‌گرایی‌ای که توسط نسل‌هایی از سیاستورزان شوروی ارائه گردید یک الگوی ویژه می‌باشد و می‌توان آن را «ملّی‌گرایی از نوع شوروی» نامید.

ملّی‌گرایی از نوع شوروی

پیش از پرداختن به تفصیل مطلب لازم می‌دانم رویکرد خود را به موضوع تبیین نمایم. حوزه‌ی پژوهشی‌ام تاریخ شوروی و اروپای شرقی نیست. تاریخ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ایران و نواحی اطراف آن در دوره‌ی مدرن و پیش از آن در کانون مطالعاتم قرار دارد. این مطالعات مرا به منطقه‌ای که به «آسیای میانه‌ی شوروی» موسوم بود رهنمون شد (۴). در بیشتر این منطقه که می‌توان آن را «جهان اسلام شرقی» (یعنی خارج از دنیای عرب) نامید مدل‌های نوسازی آمرانه آزموده شده است: مدل کمالیست، مدل ایران عصر پهلوی، مدل پاکستان و سپس مدل اسلام‌گرایان ایران و نهایتاً مدل شوروی. در مقایسه با دیگر مدل‌ها، مدل شوروی بر اساس نظریه‌ی مارکسیستی- لنینیستی بر تعارضات طبقاتی تاکید می‌کرد. در مدل‌های دیگر نیز مدل کمالیسم، پهلویسم و مدل افغانستان (بعد از دهه‌ی بیست به تأسی از کمالیسم) به عنوان ملّی‌گرایی، مدل پاکستان به عنوان اقدامات ملّی‌گرایانه- دین‌گرایانه و مدل اسلام‌گرایی ایران به عنوان اقدامات صرفاً دین‌گرایانه مورد ارزیابی قرار می‌گیرند. بی‌شک لازم است تا این رویکردها را بار دیگر مورد تجدیدنظر قرار داد. زیرا، در درازمدّت مشاهده گردید که به عنوان مثال مدل اسلام‌گرایی ایران بیش از آنچه که ناظرین غربی انتظار آن را داشتند حائز و واجد عناصر ملّی‌گرایانه است. از طرف دیگر سیاست‌های شوروی در قبال تمایلات ملّی‌گرایانه‌ی خلق‌های شوروی چندان هم خصمانه نبود. برعکس سیاستمداران شوروی آگاهانه نقش مهمّی در تکوین و توسعه‌ی افکار ملّی‌گرایی در اراضی خود ایفاء کردند. من این ترکیب ایدئولوژیک را «ملّی‌گرایی از نوع شوروی» می‌نامم و در صفحات آتی چارچوب آن را تبیین خواهم ساخت. آنچه که به دنبال اثبات آن هستم وجود ملّی‌گرایی از نوع شوروی و ملّی‌گرایی در اتّحاد جماهیر شوروی نیست. حوزه‌ی پژوهشی من منطقه‌ی مسلمان‌نشین آسیای میانه و نواجی همجوار آن می‌باشد.

ملّی‌گرایی از نوع شوروی چیست؟ آیا چنین شکل ویژه‌ای از ملّی‌گرایی وجود داشت؟ آیا سیاستمداران و ایدئولوگ‌های شوروی عامداً چنین ملّی‌گرایی را خلق کرده مورد حمایت قرار داده‌اند؟ جواب این سئوال مثبت است. ملّی‌گرایی از نوع شوروی استنتاجی از ایده‌ی مبارزه‌ی طبقاتی نیست- از نظر منطقی مشتقّی از آن نیست- بر عکس ایده‌ی مستقلی است که در چارچوب ایدئولوژی رسمی شوروی شکل گرفته است.

پیشگامان ایدئولوژیک ملّی‌گرایی از نوع شوروی

دانشمند علم سیاست تئودور هنف (Theodor Hanf) مدل راه‌حلّ مارکسیستی- اتریشی مساله‌ی ملّی را که توسط کارل رنر و اوتو باوئر (Karl Renner and Otto Bauer) ارائه گردیده است اوّلین گام در راه تمیز جنبش‌ها و اندیشه‌های ملّی‌گرایی از فرآیند انقلابی از طرف نظریه‌پردازان مارکسیست ارزیابی می‌کند. این مؤلفین برای حلّ و فصل مساله‌ی ناشی از ناامیدی‌ها و مباحثات متنابه گروه‌های قومی- ملّی اتریش- مجارستان یک مدل نوگرایانه و در عین حال تجدیدنظرطلبانه را پیشنهاد کردند. به نظر هنف، رنر و باوئر در اوایل سدهی بیستم به قدرت بسیج‌سازی ملّی‌گرایی عمیقاً پی برده بودند و معتقد بودند که نمی‌توان به بهای رویارویی طبقانی از آن چشم‌پوشی کرد. این دو برخلاف مواضع مارکسیست‌ها به جای سرکوبی ملّی‌گرایی به منظور احیای اندیشه‌ی انقلاب کارگری ترجیح دادند ملّی‌گرایی را از گفتمان انقلابی متمایز سازند. این دو متفکّر در عین حال که برای به جا آوردن ایجابات گفتمان مارکسیستی تلاش می‌کردند، مدلی خارج از اندیشه‌ی مارکسیستی را برای ملّی‌گرایی ارائه نمودند. این مدل مبتنی بر سازماندهی گروه‌های قومی در واحدهای سیاسی و اداری در داخل امپراتوری هابسبورگ بود و به جای جداسازی ارضی خودمختاری ملّی و حقوق سیاسی و فردی را برای این گروه‌ها در زمینه‌ی هویتی اعطاء می‌کرد. در واقع، این اندیشه زیربنای تفکّر سیاسی حزب سوسیال دموکرات را تشکیل می‌داد که بر مبنای برداشت‌های ملّی- قومی در امپراتوری اتریش- مجارستان سازماندهی شده بود.

جدا ساختن حلّ و فصل مساله‌ی ملّی از مبارزه‌ی طبقاتی در چارچوب اندیشه‌ی مارکسیستی در مقاله‌ی استالین تحت عنوان «مارکسیسم و مساله‌ی ملّی» (۱۹۱۳) بازتولید گردید. این اثر در ردّ تزهای رنر و باوئر به نگارش درآمده بود که تا قبل از جنگ جهانی اوّل توجه همه‌ی مارکسیست‌های دنیا را به خود جلب کرده بود. در روسیه نیز که از نقطه‌نظر بافت قومی و زبانی دارای مشابهت‌هایی با امپراتوری اتریش- مجارستان بود روشنفکران خصوصاً بسیار تحت تأثیر این مقاله قرار بودند. استالین در سال ۱۹۱۲ برای نگارش این مقاله چند ماهی را در وین سپری کرد و در پی خلق اثری مارکسیستی در این موضوع برآمد. برنامه‌های رنر و باوئر حائز برخی نکات بود که نه با ساخت «حزب سوسیال دموکرات کارگران روسیه» و نه با نظریه‌ی «تمرکزگرایی دموکراتیک» لنین در حلّ و فصل مساله‌ی ملّی‌گرایی همخوانی داشت. به عبارت دیگر، رویکرد مارکسیست‌های اتریشی با اندیشه‌ی لنین، یعنی تلاش برای ایجاد حزبی انقلابی صرفاً روسی و منکر هرگونه مشخّصه‌ی قومی- ملّی در تعارض بود. در کنگره‌ی دوّم «حزب سوسیال دموکرات کارگران روسیه» (۱۹۰۳) لنین با حزب دیگر چپ‌گرای روسیه، بوند (در زبان یهودیان آلمان بوند به معنای کنفدراسیون می‌باشد) – کنفدراسیون کارگران یهودی فعال در روسیه، لیتوانی و لهستان – درافتاد. هواداران بوند به عنوان یک حزب انقلابی و رادیکال بر تداوم سازماندهی به عنوان یک حزب یهودی در داخل کشورهای مشخص شده در نام حزب اصرار داشتند (۶). از این رو مخالف تجزیه‌ی اراضی بودند. به عبارتی دیگر، به اصول باوئر و رنر نزدیک بودند. تشدید مباحثات بین هواداران لنین و بوند ایجاب می‌کرد تا استالین به منظور تدوین مباحثات مخالفین برداشت مارکسیست‌های اتریشی به وین اعزام گردد.

مقاله‌ی «مارکسیسم و مساله‌ی ملّی» استالین در این فرآیند به نگارش درآمد. عنوان این کتاب نیز سرزنشی علیه کتاب اوتو باوئر تحت عنوان «مساله‌ی ملّی و سوسیال دموکراسی» است. از آنجا که استالین فیلسوفی با استعداد و تحلیل‌گر جدّی نبود جای تعجب ندارد که مقاله‌ی وی از بسیاری جهات از اندیشه‌ی رنر و باوئر خام و ناپخته‌تر است. اگرچه استالین در خصوص تجزیه‌ی اراضی انتقادهای جدّی علیه رنر و باوئر اقامه کرده است، در بسیاری از موارد بی‌آنکه اشاره‌ای به مأخذ اندیشه‌های خود بکند از اندیشه‌های مارکسیستی- اتریشی در خصوص ملّت و ملّی‌گرایی بهره برده است. اتّهام تجدیدنظرطلبی که از طرف مؤلفین شوروی علیه مارکسیست‌های اتریشی اقامه شده است عیناً بر این اثر استالین نیز صادق می‌باشد. استالین در خصوص ملّت اندیشه‌های خود را بر چهار اصل مبتنی ساخته است: زبان مشترک، وطن مشترک، اقتصاد مشترک و ساختار ذهنی و خصوصیات روانی مشترک (سجایای ملّی). اگر بی‌طرفانه به مساله نگاه کنیم – به خصوص اگر همه‌ی کتب و متون ایدئولوژیک پیش از سدهی بیستم را در نظر بگیریم و خصوصاً با توجه به اینکه هیچ نشانه‌ای از مارکسیسم در این نوشته نیست- باید اعتراف کنیم که این برنامه چندان هم شورانگیز نمی‌باشد. در سال‌های بعد دیدگاه‌های استالین از طرف لنین نیز مورد تأیید قرار گرفت. بعد از پیروزی انقلاب، استالین به یکی از چهره‌های مؤثر در شکل‌گیری سیاست‌های شوروی در قبال ملّیت‌ها تبدیل گردید. ملّی‌گرایی از نوع شوروی با تکرار مداوم اندیشه‌های اساسی استالین قدم به قدم پیش رفت و در اثنای جنگ جهانی دوّم با ابداع میهن‌پرستی شوروی روند توسعه‌ای خود را به پایان برد (۸).

همانگونه که تئودور هنف در مورد برنامه‌ی مارکسیستی – اتریشی رنر و باوئر بیان می‌کند در لنینیسم ابتدایی مقوله‌ی ملّت و ملّیت جدا از مبارزه‌ی طبقاتی در نظر گرفته می‌شد. هدف تبدیل ملّی‌گرایی به عنصری بود که مستقیماً پیوندی با رابطه‌ی زیربنا- روبنا نداشت. این رویکرد به این معنی بود که ملّی‌گرایی در شرایط معینی می‌توانست در خدمت اهداف انقلابی طبقه‌ی کارگر قرار گیرد. لنین، استالین و رهروان این دو ملّی‌گرایی را متغیّری در تاریخ معاصر نمی‌دانستند و آن را وضعیتی ثابت و موردی می‌دیدند. هدف سیاست‌های شوروی نابودی ملّی‌گرایی نبود، حاکم شدن بر آن در داخل یک گفتمان ملّی‌گرایی و در انحصار گرفتن آن، هم در داخل شوروی و هم در سرتاسر بلوک شرق بود. سیاست شوروی به واسطه‌ی احزاب کمونیست که از مسکو کنترل می‌شدند در پی کسب برتری بر همه‌ی گفتمان‌های ملّی‌گرایی در سرتاسر دنیا بود. با احیای تقسیم‌بندی ملّی‌گرایی حاکم (ارتجاعی) و تدافعی (مترقّی) با نظریه‌ی «دو جریان» ملّی‌گرایی به تزی قابل دفاع تبدیل گردید. این برداشت به صورت ساده بیان می‌کند که در میان هر گروه قومی، ملّت و یا میراث فرهنگی قومی دو جریان می‌تواند ظهور پیدا کند: سنّت کارگری (مثبت و مترقّی) و سنّت استعماری و ستم‌پیشه (ارتجاعی و منفی). بنا به این برداشت مبارزه‌ی طبقاتی به هیچ وجهی ملّی‌گرایی را ردّ نمی‌کند، دست کم ملّی‌گرایان مترقّی در عصر انقلابات به عنوان همراه و همیار طبقه‌ی کارگر پذیرفته می‌شوند. دولت شوروی با تفسیر این چنینی از تاریخ لحظه‌ای از تلاش برای تکوین و توسعه‌ی ملّی‌گرایی به عنوان سازوکاری برای بسیج توده‌ها دست نکشید و بر عکس برای شکوفا کردن چنین شکل ویژه‌ای از ملّی‌گرایی قدرت اقتصادی و سیاسی بسیاری را صرف نمود. بدیهی است که در اندیشه‌ی سیاسی شوروی تعارض اساسی بین مبارزه‌ی طبقاتی و ملّی‌گرایی وجود نداشت.

ملّی‌گرایی از نوع شوروی در طول سدهی بیستم در سرتاسر دنیا واجد نفوذ زیادی بود و هم اکنون نیز چنین است. در بسیاری از نواحی دنیا شاهد ظهور سنتزی از گرایشات سیاسی هوادار شوروی با ملّی‌گرایی رومانتیک سنّتی ‌بودیم. این موفقیت مهمّی برای سیاست‌های شوروی در طول جنگ سرد بود. جنبش‌های ملّی‌گرایی‌ ضدفاشیستی بعد از جنگ جهانی دوّم، از جمله جنبش باسک، کاتالان، ایرلند و بسیاری از جوامع اروپایی، از اروپای غربی تا یونان، حتّی پدیده‌ای مثل ملّی‌گرایی اتریش در طول جنگ سرد حدّاقل به عنوان یک عنصر میانجی در خدمت منافع شوروی بود. امروزه ملّی‌گرایی عرب، فلسطین و به خصوص گفتمان ملّی‌گرایی کرد عمیقاً تحت تأثیر سنّت ملّی‌گرایی از نوع شوروی است. جهان‌سوّم‌گرایی نیز محصول چنین برداشتی است، ولی شکل معکوسی از آن. جهان‌سوّم‌گرایان نه تنها ملّی‌گرایی را از مبارزه‌ی طبقاتی جدا کردند، در عین حال تلاش کردند با رویکرد هگلی ملّی‌گرایی را مورد تجدیدنظر قرار داده، آن را به جای مبارزه‌ی طبقاتی قرار دهند.

با این اوصاف در ارزیابی از تز مبارزه‌ی ادّعایی شوروی با ملّی‌گرایی باید دقّت بیشتری به خرج داد. البته دولتمردان شوروی با ملّی‌گرایی‌های خودمختاری‌طلبی که مخالف ملّی‌گرایی از نوع شوروی بودند مبارزه می‌کردند. مهم‌ترین و اساسی‌ترین خصیصه‌ی ملّی‌گرایی از نوع شوروی تفاسیر سلیقه‌ای و جعلی از این اصطلاح ‌بود. یگانه وظیفه‌ی ملّی‌گرایی از نوع شوروی در اتّحاد جماهیر شوروی دفاع از واحدهای ملّی ایجاد شده توسط خلق‌های شوروی بود. این واحد بخش لایتجزایی از نظام سیاسی شوروی تلقّی می‌شدند، ولی خود را کشوری مستقل و یا قدرت سیاسی بدون نظارت نمی‌دیدند، بلکه خود را ملّت‌های کارکردی می‌دیدند و متناسب با آن رفتار می‌کردند.

ویژگی‌های ملّی‌گرایی از نوع شوروی

پیامدهای این نوآوری ایدئولوژیک چه بود؟ بنا به برداشت شوروی هر ملّت باید صاحب اراضی خود باشد. جداسازی ارضی ناشی از الزامات عملی تز استالین در خصوص مساله‌ی ملّی است. از این رو، با نظریه‌ی رنر و باوئر که چنین شرطی را برای اقلیت‌های قومی ردّ می‌کند، در تعارض می‌باشد. در نظام شوروی تصمیمات مربوط به تعیین مرزها همچون امر برنامه‌ریزی و مقولات اقتصادی جزو اختیارات حکومت مرکزی در مسکو بود. دولت شوروی در راستای دیدگاه‌های مهندسی اجتماعی خود و برداشت خود از انسان اوتوپیک زیست‌بوم‌هایی (Biotope) ایجاد نموده، زمین‌هایی برای آنها تخصیص داده بود.

از این رو در ملّی‌گرایی از نوع شوروی مقولاتی چون سیاست‌ورزی به منظور کسب استقلال ملّی و یا توسعه‌ی اقتصادی مستقل مطرح نبود. رهبران ملّی وظیفه‌ی دیگری به عهده داشتند: تشکیل اراضی، زبان (حداقل استاندارد)، تشکیل هویت مشترک ویژه در حوزه‌ی ادار‌ی خود. در رأس این وظایف نیز شکل‌دهی به فرهنگ ویژه در چارچوب شوروی که با دیگر فرهنگ‌ها ‌آمیزش‌ناپذیر باشد، قرار داشت. از این رو، ملّی‌گرایی از نوع شوروی به اندازه‌ای که تصوّر می‌شد به دنبال یکسان‌سازی نبود: در شوروی وجود تعارضات ملّی، اختلافات ارضی و برداشت‌های مختلف در مورد میراث فرهنگی (اینکه آیا فارابی قزاق بود؟ آیا ابن‌سینا ترک بود؟ و یا ازبک؟ بیرونی از کی‌ها بود؟) پذیرفته شده بود (۹). ولی حلّ و فصل این مسائل در اختیار حکومت مرکزی بود که با تصمیمات سلیقه‌ای اقدام به حلّ و فصل آنها می‌کرد. اینها نشانه‌هایی هستند از اینکه ملّی‌گرایی از نوع شوروی در داخل ساخت سیاسی موسوم به تمرکز‌گرایی دمکراتیک تعیین می‌گردید.

اصل اراضی در مورد تاریخ کشورها نیز صادق بود: اورارتو تنها قدیمی‌ترین دولت سرزمین ارامنه نبود، بلکه قدیمی‌ترین دولت کلّ اتّحادیه (از این رو پیشگام دولت شوروی) نیز محسوب می‌شد (۱۰)، نظامی گنجوی شاعر آذربایجانی بود. آنچه که برای این ادّعاها شالوده‌ی نظری ایجاد می‌کرد نظریه‌ی شگفت‌انگیز زبان‌شناس گرجی نیکولای مار (Nikolai Marr) بود مبنی بر اینکه در تاریخ دنیا مهاجرتی صورت نگرفته است (۱۱)، در پی نتایج منفی آن بعد از چند سال در دوره‌ای که استالین در قید حیات بود، این نظریه به صورت رسمی ردّ گردید. ولی این دیدگاه در اتّحاد جماهیر شوروی در میان محافل علمی و حتّی مردم از گفتمان‌های ملّی حذف نگردید. در طنزی رایج در دوره‌ی شوروی آمده است که بین یک ارمنی و یک گرجی در مورد اینکه اوّلین انسان متعلّق به کدام ملّت بوده مباحثه‌ای درمی‌گیرد. ارمنی ادّعا می‌کرد که اوّلین انسان متعلّق به ارامنه است و حتّی پدرانش از نسل اورانگوتان هستند. گرجی نیز ادّعا می‌کرد که پدارانش از نسل شمپانزه هستند. این طنز از جمله داستان‌هایی بود که در خدمت اهداف ملّی‌گرایی از نوع شوروی قرار داشت. در هزاران مقاله و کتابی که در مورد اوّلین ساکنین یک منطقه به نگارش درآمده‌اند دیدگاه‌های مشابهی آمده است: مقولاتی چون ویژگی‌های نژادی مردمانی که هم اکنون در منطقه‌ی معینی زندگی می‌کنند، تعلّق آن به خلق روس و یا تعلّق اوّلین یافته‌ها به براکیسفال‌ها به کرّات مورد بحث قرار می‌گرفت.

ملّی‌گرایی از نوع شوروی به ملّت‌های غیرروس اجازه نمی‌داد تا قهرمانان سیاسی که در تاریخشان دارای اثر درخشانی بودند خلق بکنند. نمی‌باید همسانی برای پطرکبیر و یا ایوان گروزنی ایجاد می‌شد. تنها بوهدان هملینجکی (Bohdan  Hmel’nickii) قهرمان اکراین محسوب می‌شد، زیرا او بود که اکراین را به روسیه ملحق کرد. وقتی موّرخ ازبک ابراهیم مومنوف ادّعا کرد که تیمور نقش مترقّی در تاریخ ازبک به عهده داشت از همه‌ی مناصب دانشگاهیاش برکنار گردید. مومنوف مدّعی بود که تیمور به علّت تلاش برای یکپارچه‌سازی مناطق همجوار سمرقند پیشگام جمهوری مدرن ازبک می‌باشد. شاه اسماعیل ختایی را که موّرخ محبوب آذربایجانی اوختای افندیف آن را مؤسس آذربایجان معرفی می‌کند از طرف بسیاری از اهالی آذربایجان شاعر انقلابی و رهبر توده‌ای پذیرفته می‌شد. موّرخین معاصر مغول هم به علّت تلاش برای ارزیابی مجدّد جایگاه چنگیزخان در تاریخ مغول همیشه در معرض انتقاد قرار داشتند.

تحت تأثیر الکساندر بنینگسن و همکارانش این گرایش در غرب وجود داشت که هر گونه ملّی‌گرایی را در داخل اتّحاد جماهیر شوروی یک جنبش ضدکمونیستی و ضدشوروی محسوب بکنند. به نظرم این برداشت یک موضع غیرعلمی است که مستحقّ هرگونه انتقادی است. همانگونه که مواضع رهبران جمهوری‌های ملّی در زمان فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ نشان داد ملّی‌گرایی کشورهای عضو اتّحاد جماهیر شوروی که برای امپراتوری گسسته‌ی شوروی تهدید‌آمیز تلقّی می‌شد به هیچ‌وجه ماهیت ضدشوروی نداشت. ملّی‌گرایی از نوع شوروی در عین حال که هدایت‌گر بود، برای رهبران ملّی به استثنای استقلال سیاسی حقوق گسترده‌ای می‌شناخت. دولتمردان اقتدار سیاسی را در داخل با برطرف کردن آنچه که از خارج اعمال می‌شد می‌توانستند حفظ کنند و خرده‌نظام‌‌های خود را ایجاد کنند. اختیارات گسترده‌ای که ملّی‌گرایی از نوع شوروی برای رهبر ازبک شرف رشیداوف در مصاف با پدیده‌ی مافیای ازبک اعطاء کرده بود نمونه‌ای است که می‌تواند در فهم صحیح مطلب کمک کند.

دیگر خصوصیات ویژه و مهم ملّی‌گرایی از نوع شوروی به قرار زیر می‌باشد:

۱- ملّی‌گرایی مبتنی بر هویت ملّی (اداری، قومی، زبانی و فرهنگی) به عنوان عنصر اساسی در بسیج‌ توده‌ها پذیرفته می‌شد.

۲- همچون همه‌ی اشکال ملّی‌گرایی، ملّی‌گرایی از نوع شوروی هم به عنوان جزء لایتجزا و حتّی امیدبخش فرآیند نوسازی آمرانه به حساب می‌آمد.

۳- ایده‌ی اساسی این نوع ملّی‌گرایی از ملّی‌گرایی محلّی و یا اندیشه‌ی قوم‌محورِ مبتنی بر پیشینه (متعلّق به دوره‌ی پیش از جنگ جهانی اوّل) نشأت نمی‌گرفت، بعدها جعل شده و به اجبار در جامعه ترویج گردید.

۴- در چارچوب ارزش مطلقی که ملّی‌گرایی از نوع شوروی به جداسازی ارضی معطوف می‌کرد، علاوه بر معیارسازی زبان‌ها دولت شوروی مجبور به ایجاد و تخصیص اراضی برای کشورهای ایجاد شده، گردید. یعنی در پروژه‌ی مهندسی انسانی شوروی ملّی‌گرایی از نوع شوروی یک عنصر محوری محسوب می‌شد. ارزش ایدئولوژیک معطوف شده به «اراضی وطن» را می‌توان از این دریافت که استالین تا آوریل ۱۹۱۷ فکر می‌کرد نه دهم خلق‌های ساکن روسیه ماندن در چارچوب مرزهای روسیه را ترجیح خواهند داد، ولی بعد از انقلاب اکتبر هرگونه اقدام ملّت‌ها برای جدا شدن از روسیه را اقدام ضدانقلابی اعلان نمود (۱۲). کسی هم که اقدام به تعیین مرزها و اراضی جمهوری‌های عضو اتّحادیه نمود همین استالین بود که در موقعیت میانی بین ملّی‌گرایان بی‌قید و شرط و بلشویک‌های طرفدار خشونتی که هرگونه ملّی‌گرایی را ردّ می‌کردند قرار داشت. ملّی‌گرایی که به نظر می‌رسید خنثی شده به یک‌باره به اساسی‌ترین پیش‌شرط ملّی‌گرایی از نوع شوروی تبدیل گردید. استالین با قدم دوّم در سال ۱۹۲۹ اصطلاح ملّت سوسیالیستی را مطرح ساخت که به اندیشه‌های مارکسیست‌های اتریشی (رنر و باوئر) نزدیک بود. هرچند او و رهروانش همیشه آن را ردّ می‌کردند. آموزه‌ی ملّت سوسیالیستی در دهه‌ی شصت و بعد از آن در میان ایدئولوگ‌های شوروی اهمیت نظری زیادی کسب نمود. این نیز نشانه‌ی آشکاری از دوری ملّی‌گرایی از نوع شوروی از اندیشه‌ی مارکسیستی و رادیکال بودن آن است (۱۳).

۵- ملّی‌گرایی از نوع شوروی مخالف اندیشه‌های ملّی‌گرایی رقیب است، ولی از نقطه‌نظر اصول مخالف خود ملّی‌گرایی نیست. هدفش حاکم شدن بر گفتمان ملّی‌گرایی است و به انحصار خود درآوردن آن است.

۶- ملّی‌گرایی از نوع شوروی برای مدّت طولانی در خارج از بلوک شرق نیز دارای نفوذ زیادی بود و در طول جنگ سرد در گفتمان فرهنگی غرب عنصر مهمّی محسوب می‌شد.

تأثیر ملّی‌گرایی از نوع شوروی بر جمهوری‌های آسیای میانه و قفقاز در دوره‌ی بعد از فروپاشی شوروی

این مقوله بحثی چندوجهی است و در این مقاله من تنها به برخی از وجوه وضعیت کنونی در اراضی شوروی سابق اشاره خواهم کرد. بخش‌های آتی اساساً مبتنی بر مشاهداتم در ازبکستان، تاجیکستان و آذربایجان می‌باشد. ایده‌ی اساسی این است که سیاست‌های ملّی دولت در جمهوری‌های پیشین شوروی در آسیای میانه و قفقاز هنوز دچار تغییرات بنیادین نشده است. در این جمهوری‌ها نهادهای متعلّق به ملّی‌گرایی از نوع شوروی به حیات خود ادامه می‌دهند.

اصل جداسازی اراضی در این کشورها بنیادی‌ترین میراث ملّی‌گرایی از نوع شوروی است. به جز منطقه‌ی مورد مناقشه‌ی قره‌باغ در جمهوری آذربایجان و برخی منازعات ارضی در گرجستان مرزهای کشورهای عضو شوروی سابق به هیچ وجه تغییر نیافته است. اگر ادّعای ارضی ارمنستان بر قره‌باغ را به کناری بگذاریم مشاهده خواهیم کرد که بیشتر اختلاف‌نظرها در خصوص اراضی کشورهای همسایه نیست، بلکه بر سر اراضی داخل خود کشورهاست. علیرغم وجود برخی منازعات و مباحثات در مورد آینده‌ی سیاسی اکثر کشورهای عضو جامعه‌ی کشورهای مستقل تمامیت ارضی هیچ یک از این کشورها نقض نشده است. اقدام قابل توجه در تغییر مرزها و اراضی تنها در تاجیکستان مشاهده شده است. با این همه، این کشور هم ادّعای رسمی نسبت به سمرقند و بخارا نداشته است (این شهر از همان آغاز  ۱۹۲۵-۱۹۲۴ به ازبکستان تعلّق داشته است. تاجیکستان در سال ۱۹۲۶ و یا ۱۹۲۹ تأسیس گردید). تشکیل ملّت- دولت در ازبکستان و تاجیکستان از جمله تصمیمات غیرمنطقی بود که در سال‌های اوّلیه‌ی تشکیل اتّحاد جماهیر شوروی رهبران این رژیم اتّخاذ کردند. آذربایجان به عنوان یک واحد سیاسی در جنوب قفقاز دو سال قبل از تشکیل اتّحادیه تشکیل شده بود. به رسمیت شناختن حاکمیت و تمامیت ارضی آذربایجان بسیار منطقی‌تر از مورد ازبکستان بود که به صورت تصنّعی ایجاد شده است. آذربایجان در سایه‌ی جمعیت مسلمان خود کشوری تلقّی می‌شد که باید در برابر مطامع ارمنستان و تا اندازه‌ای گرجستان مورد حمایت قرار گیرد.

مورد دیگر از هیچانگاری تاریخ، آذربایجان نامیدن این منطقه است{۲}. مرزهای شمالی آذربایجان باستان تنها محدود به اراضی نخجوان بود و از این رو به رود ارس می‌رسید. قبل از سال ۱۹۱۸ لنکران و آستارا بخشی از آذربایجان نبودند و متعلّق به تالش در نزدیک گیلان بودند. آذربایجان از عهد عتیق تاکنون شامل منطقه‌ی تبریز، اردبیل، مراغه، ارومیه و زنجان در ایران می‌باشد. جمهوری که به همین نام تشکیل شد قبلاً چندین منطقه و واحد سیاسی تحت عناوینی چون اران، شروان، شکی، گنجه و غیره را شامل می‌شد. این واحدها در هیچ دوره‌ای متعلّق به آذربایجان نبودند که از اواسط دوره‌ی اسکندر، بعد از فروپاشی هخامنشی وارد صحنه‌ی تاریخ شده است. آذربایجان در سدهی سیزدهم و چهاردهم که جزو مناطق مرکزی ایران تلقّی می‌شد در جریان حکومت مغولان اهمیت افزونی یافت. در طول سدهی نوزدهم آذربایجان و تبریز موقعیت محوری خود را در ایران همچنان محافظت کرد. زبان تا اوایل سدهی بیستم در هویت سنّتی آذربایجان نقش محوری ایفاء ننمود. تورج اتابکی در مقاله‌ای مندرج در این کتاب {۳} استنتاجات جالبی ارائه می‌کند که چگونه اراضی آذربایجان به صورت سلیقه‌ای از جنوب به شمال کشیده شد.

آذربایجان واقعی پیشین تحت حمایت شوروی و متناسب با ملّی‌گرایی از نوع شوروی با ادّعای آزادی «آذربایجان جنوبی» نامیده شد و نهایتاً نیز- با ترفندهای بسیار- بار دیگر ادّعای الحاق به آذربایجان شمالی (شوروی) مطرح گردید. در اینجا نیازی به اشاره به ترفندهای سیاسی شوروی در سال‌های ۴۶-۱۹۴۵ نیست (۱۴).

ماندگاری مدل ایدئولوژیک ویژه‌ی شوروی سابق بیش از خود شوروی واقعه‌ی جالب توجهی است. برای مثال امروزه در جمهوری آذربایجان گروه سیاسی وجود ندارد که واجد قدرت لازم برای تغییر چنین نظریه‌ای باشد. آذربایجانی‌ها آذربایجان را قدیمی‌ترین واحد سیاسی قفقاز قلمداد می‌کنند و از این طریق ارمنستان را به چالش می‌خوانند که مدّعی است اورارتوییها دارای قدیمی‌ترین فرهنگ موجود در اراضی شوروی سابق بودند. امروزه بنیادی‌ترین مقوله در تاریخ‌نگاری ملّی آذربایجان نشان دادن پیشینه‌ی باستانی سنّت حکومتداری آذربایجانی است. تاثیر مارّ در ظهور این تز تردیدناپذیر است. مارّ بر این باور بود که این حاکمان ظالم بودند که مردمان را از اراضی خود به در کرده‌اند. مردم همیشه و تا ابد به «اراضی مقدّس و ابدی» خود وفادار بوده‌اند. زبان محاوره‌ای مردم خیلی تاریخی‌تر از آن است که حاکمان ظالم در منابع مکتوب تحریف شده مشخص کرده‌اند. همه‌ی این ادّعاها هم با میهن‌پرستی از نوع شوروی و هم با ملّی‌گرایی کنونی آذربایجان در تطابق کامل می‌باشد. دیدگاه‌های مارّ حتّی برای استالین هم عجیب می‌آمد و از این رو به خصوص در زمینه‌ی زبان‌شناسی از چشم وی افتاد. ولی در زمینه‌ی تاریخ ملّی، تاریخ فرهنگ و مهم‌تر از همه تحقیقات علمی دیدگاه‌های وی هنوز هم در میان ملّی‌گرایان حاکم و هم در میان احزاب مخالف دارای اعتبار می‌باشد. حتّی این دیدگاه‌ها دیگر تنها متعلّق به مارّ نیست، بلکه متعلّق به افکار عمومی شده است.

کشور دیگری که ملّی‌گرایی به سبک شوروی هنوز هم در آن کشور دارای اعتبار می‌باشد، ازبکستان است. به عبارت صحیح‌تر این رویکرد را می‌توان در گرایشات ملّی‌گرایانه‌ی نخبگان سیاسی این کشور هنوز هم مشاهده کرد. روشنفکران معاصر ازبک می‌دانند که کشوری که تحت نام ازبکستان و سپس تاجیکستان با ایجاد اراضی، نام و زبان استاندارد به منظور جواب‌گویی به مطالبات ملّی‌گرایانه‌ی مردمان بومی ترکستان به صورت سلیقه‌ای تشکیل گردید فاقد شالوده‌های تاریخی است. یافته‌های تاریخی نشان می‌دهد که نقشه‌ای متعلّق به قرون وسطی و یا دوره‌ی پیش از آن وجود ندارد که نشان‌دهنده‌ی مرزهای ازبکستان کنونی در آسیای میانه باشد. استقلال تاجیکستان در دهه‌ی بیست نیز از نقطه‌نظر اراضی، زبان ملّی و نام کشور بسیار سلیقه‌ای‌تر و تصنعی‌تر از ازبکستان است.

وجود مناطقی با خودآگاهی قومی و هویت قدرتمند در دوره‌ی پیش از مدرن در آسیای میانه و از جمله در ازبکستان و پیدایش اوّلین دیدگاه‌های ملّی‌گرایانه در دوره‌ی پیش از دهه‌ی بیست در این منطقه معلوم و آشکار است. یادآوری این حقیقت را مفید و لازم می‌دانم.

ناحیه‌گرایی

در اواخر عهد عتیق و اوایل قرون وسطی زیستگاه‌های انسانی در آسیای میانه در طول رودخانه‌ی آمودریا و سیردریا از سه منطقه تشکیل می‌شد. پیشینه‌ی منطقه‌ی خوارزم که از جنوب دریای آرال تا سواحل شرقی دریای خزر گسترده بود، تا دوره‌ی یونان باستان به عقب برمی‌گردد. خوارزم در دلتای آمودریا هم‌مرز با دلتای سیردریا بود. در میان دو رودخانه و هم‌مرز با جنوب شرقی خوارزم منطقه‌ی باستانی سُغد قرار داشت و نام رودخانه را یدک می‌کشید (زرافشان). سُغد باید در جایی نزدیک سمرقند بوده باشد. دیگر حوزه‌ی تمدّنی مهم در آسیای میانه دشت فرغانه در نواحی بالای رودخانه‌ی سیردریا می‌باشد. در شرق آسیای میانه نیز خُتن، کاشغر و تورفان قرار داشتند.

این سه مرکز- خوارزم، سُغد و فرغانه- از عهد عتیق تاکنون محصور با یک سری مناطق تاریخی بود: از زمان ساسانیان در جنوب آمودریا پارت، آریا و باکتریا که به خراسان موسوم بود، در شمال فلات اوست یورت و سمیرچی (یئدی سو) و چونقاریا (Çungarya) و در شرق کوه‌های تیان شن نیز تاریم باسین (Tarim Basin).

همچنین شاهد هستیم که در طول زمان در این مناطق واحدهای سیاسی شکل گرفته است. در خوارزم پرنس‌نشین‌های با‌دوامی شکل گرفته بود، در اواخر عهد عتیق و اوایل قرون وسطی شاهزاده‌های سُغد منطقه‌ی سمرقند را تحت اداره‌ی خود داشتند. حاکمان آکسیکات و اسروشانا (Aksikat ve Usruşana) نیز بر فرغانه حاکم بودند. در طول قرون وسطای اسلامی در این سه منطقه واحدهای اداری خلافت شرق موجود بود. خودآگاهی هویتی و ارضی ساکنین این سه منطقه از طرف همسایگان نیز به رسمیت شناخته شده بود.

ملّی‌گرایی در آسیای میانه

فتح اوراسیا توسط مغولان در سدهی سیزدهم موجب تغییر نقشه‌ی هویتی و ارضی آسیای میانه گردید. مغولان به علاقمندی به فتح دیارهای دور دست معروف بودند. در سایه‌ی این تجربه دارای یک سنّت پیشرفتهی اندیشه‌ی سیاسی از نقطه‌نظر تصوّر جغرافیایی و اراضی کشوری بودند. در دوره‌ی چنگیزخان امپراتوری مغول از چهار اولوس به نام چهار فرزند خان تشکیل می‌شد. بر بنیان ناحیه‌گرایی پیشین نظام نوینی تأسیس شده بود. هر یک از این مناطق به یک واحد سیاسی، پرنس‌نشین متعلّق به یک خاندان تبدیل گردید. در این سیستم خوارزم بخشی از اولوس جوجی بود، بر فلات ایران ایلخانیان حاکم بودند و با فرزندان تولی در چین و مغولستان در ارتباط نزدیک بودند. منطقه‌ی سمرقند و مناطق شرقی آسیای میانه و فرغانه متعلّق به اولوس جغتای بود. هم ایلخانیان ایران که از نسل تولی بودند و هم اولوس جغتای بر خراسان ادّعای ارضی داشتند. تاریخ سیاسی و نظامی آسیای میانه در این دوره در بستر خودآگاهی منطقه‌ای باقی‌مانده از عصر چنگیزخان که امروزه ملّی‌گرایی خوانده می‌شود باید ارزیابی شود. نقشه‌ای که در ذهن کنشگران سیاسی و نظامی آسیای میانه در این دوره‌ی میانی (سده‌های چهارده تا هیجده میلادی) وجود داشت بر مبنای همین ملّی‌گرایی شکل گرفته بود.

در سده‌های هیجدهم و نوزدهم بازگشتی به این شکاف منطقه‌ای موجود در عهد باستان صورت گرفت. سه واحد سیاسی بزرگ در غرب آسیای میانه در توازی با وضعیت دوره‌ی باستان بود: خوارزم (خان‌نشین خیوه)، سمرقند (امیرنشین بخارا) و فرغانه (مرکز خان‌نشین خوقند). رژیم استعماری تزاری این شکاف‌های منطقه‌ای را از بین نبرد و محافظت نمود.

مرزهای جدید در زمان شوروی احداث گردید. دولتمردان شوروی نتوانستند درک کنند که حوزه‌های پیشین هنوز در ذهن ساکنین منطقه زنده است و حتّی به واسطه‌ی هویت منطقه‌ای خرد نیز غنی‌تر شده است. برای مثال بین خوارزمی‌های ازبکستان و اهالی دشت زرافشان (سمرقند و بخارا) و اهالی فرغانه شکاف عمیقی وجود دارد. منطقه‌ی تاشکند خارج از این دو منطقه است. اگرچه تاشکند برای مدّتی زیر نفوذ خان‌نشین خوقند بود، ولی تسلّط بر این شهر ارمغان استعمارگران برای ازبکستان می‌باشد.

در جنوب شرقی ترکمنستان نیز، متفاوت از مناطق جنوبی در خراسان، یعنی مرو و عشق آباد می‌توان هویت خوارزمی را دید. در چارجو نیز شاید هویت سمرقندی (بخارایی) هنوز هم به حیات خود ادامه می‌دهد.

در تاجیکستان هم در طول چندین دهه‌ی گذشته بین تاجیک‌های شمال و جنوب رقابت سختی جریان دارد. این شکاف نیز از تمایزات هویتی فرغانه (خوقند) و بخارا ناشی می‌شود: در نشریات علمی از بخشی از تاجیکستان به عنوان بخارای شرقی باستان سخن می‌رود که به هویت سمرقندی اشاره دارد. تپه‌های پامیر منطقه‌ی دیگری است که در این تصویر قرار نمی‌گیرد. منازعات و خصومت‌هایی که در این اواخر دیده می‌شود همگی در مرزهای این مناطق (به خصوص در جنوب) رخ داده است. ولی این تحوّلات مربوط به گذشته‌ی باستانی نیست، متعلّق به این اواخر است.

با توجه به اینکه قزاقستان جنوبی در طول تاریخ همیشه وابسته به خاندان خوقند بود، ناحیه‌گرایی کنونی را میتوان نشانه‌هایی از همان پیوندهای پیشین ارزیابی کرد. تا زمان اشغال منطقه توسط روسیه منطقه‌ی سیردریا (و از جمله تاشکند) متعلّق به خاندان خوقند بود. منطقه‌ی بین چیمکند، اولیا آتا، آق‌مسجد و حوالی آن در هیچ دوره‌ای متعلّق به قبایل بزرگ قزاق نبود. ساکنین کنونی این منطقه نیز دارای هویت قزاقی نیستند. گروه‌هایی هستند که هویت ازبکی را پذیرفته‌اند و ردّ پای آنها را می‌توان تا دوره‌ی خوقند در سدهی نوزدهم تعقیب کرد. حتّی اگر ملّی‌گرایی از یاد رفته باشد، این سه ناحیه‌ی سنّتی همچنان در ذهن انسان به حیات خود ادامه می‌دهد.

اقوام پیش از مدرن

در اینجا به قبایل، روابط قبیله‌ای و تفصیلات ارقامی و آماری آنها نخواهم پرداخت. در سده‌های شانزدهم و هفدهم اصطلاحات سنّتی موجود در مناطق تحت اشغال آل‌شیبان و آل‌اشتراخان که «همه‌ی اهالی» را در برمی‌گرفت تا حدود زیادی دچار تغییر گردید. اصطلاح «ترک تاجیک» که در آن دوره به کار می‌رفت اصطلاح جامعه‌شناختی برای تعریف همه‌ی جوامع پیش از مدرنی بود که در سرزمین‌های مشرق امپراتوری عثمانی می‌زیستند. ترک به معنی کوچ‌نشین، قبیله‌ای، نظامی و گویشوران به زبان ترکی؛ تاجیک نیز به معنی غیرقبیله‌ای، یکجانشین و حتّی شهری، غیرنظامی و گویشوران به زبان فارسی بود. در متون فارسی مربوط به مسلمانان هند اصطلاح «ترک تاجیک» به صورت «ترک تاجیک هندی» آمده است. در آسیای میانه نیز به اصطلاح «ازبک جغتای تاجیک» می‌توان برخورد. این اصطلاح شگفت‌انگیز نشان‌دهنده‌ی خودآگاهی قومی در این منطقه است. زیرا اصطلاح «ازبک جغتایی» به جای اصطلاح «ترک» به کار رفته است. اینگبرگ بالدروف (Ingebarg Baldauf) که پژوهش‌های خود در مورد تبار قومی ملّت معاصر ازبک را بر مشاهدات قوم‌شناختی پژوهشگران شوروی، مارمیشوا و سوخاروا (Marmysheva ve Sukhareva) مبتنی کرده بود، بر این نکته تاکید دارد (۱۵). قبایل شکل‌گرفته در دوره‌ی تیموریان از نسل جغتای بودند (بدین منظور بنگرید به بئاتریس مانز (Beatrice Manz)). واژه‌ی ازبک به فدراسیونی از قبایل قبچاق اشاره دارد که به امر آل‌شیبان به منطقه‌ی سمرقند کوچ نمودند. در دوره‌ی پیش از مدرن به بخشی از اهالی یکجانشین و غیرنظامی تاجیک می‌گفتند. از این رو، می‌توان گفت که عنصر زبان در آن دوره به اندازه‌ی کنونی دارای اهمیت نبود. در جوامعی که دوزبانگی (فارسی و ترکی) رایج بود، عنصر تعیین‌کننده‌ی هویت زبان نبود، ناحیه‌گرایی خرد و کلان، تفاوت در عقاید اسلامی (شکاف سنّی/ اسماعیلی معادل تاجیک/ ازبک/ جغتای- پامیر بود) و یهودی بودن- از دیگر ویژگی‌های اجتماعی بودند.

آنچه که به این منظره شکل نهایی بخشید ملّی‌گرایی از نوع شوروی بود. به دلایل شرایط سیاسی بعد از دهه‌ی بیست آنچه که در ملّت‌سازی اوایل سده‌ی بیستم در آسیای میانه مؤثر بود جنبش جدیدگرایی و دیگر اشکال ملّی‌گرایی پیش از شوروی نبود، بلکه ایدئولوژی رادیکال روشنفکران بود.

نتیجه: ملّی‌گرایی از نوع شوروی به مثابه یک ایدئولوژی غیرمارکسیستی   

نتایج این استنتاجات تاریخی چیست؟ همانگونه که در بخش اوّل مقاله تلاش کردم تا نشان دهم ملّی‌گرایی از نوع شوروی استنتاجی از اندیشه‌ی مارکسیستی نیست، ایدئولوژی است که به موازات مارکسیسم شکل‌ گرفته است. اگرچه با مارکسیسم منطبق شده و در خدمت اهداف مارکسیستی است، ولی واضح است که ملّی‌گرایی از نوع شوروی برداشتی غیرمارکسیستی است. ملّی‌گرایی از نوع شوروی یک نظام ایدئولوژیکی جامع با انسجام داخلی است. گزاره‌های آن سلیقه‌ای نیست، برعکس آگاهانه انتخاب شده‌اند و توسط اندیشه‌ورزان مارکسیست ایجاد شده‌اند. ولی یقیناً نمی‌توان ادّعا کرد که برگرفته از مارکسیسم است. از آنجا که این نظام ایدئولوژیکی که امروزه در خدمت اهداف رهبران ملّی کشورهای عضو جامعه‌ی کشورهای مستقل است، یک نظام ایدئولوژیکی مستقل با قواعد خاص خود می‌باشد، حتّی در این دوره‌ که مارکسیسم- لنینیسم شوروی به صورت رسمی و بنیادین زوال یافته است به نفوذ خود همچنان تداوم بخشیده است. در این جوامع در عین حفظ و تداوم برداشت‌های خاص ملّی‌گرایی از نوع شوروی گذار به اقتصاد بازار، جامعه‌ی باز و دیگر نهادهای جدید ممکن شده است. ملّی‌گرایی از نوع شوروی به رهبران و نخبگان سیاسی کنونی که خود را مدیون مارکسیسم- لنینیسم، معیارهای اخلاقی شوروی و یا ارزش‌های مقدّس پیشین همچون مبارزه‌ی طبقاتی حسّ نمی‌کنند، ابزار ایدئولوژیکی لازم برای بسیج توده‌ها را ارائه می‌کند. ملّی‌گرایی از نوع شوروی از گذشته تاکنون ابزار مهمّی برای انتقال ارزش‌های سیاسی و ایدئولوژیک به توده‌ها بوده است. از این رو، امروزه نیز برای بخش بزرگی از خلق‌های آسیای میانه ابزاری برای یادآوری مواضع پیشین و بدین ترتیب انتقال سیاست‌های پیشین شوروی و حتّی سیاست‌های ضدشوروی از ادارهکنندگان به ادارهشوندگان می‌باشد.

رهبرانی که هنوز هم چارچوب ملّی‌گرایی از نوع شوروی را حفظ کرده‌اند در پاکسازی عناصر شوروی و مارکسیست- لنینیست از محتوای آن با هیچ دشواری برخورد نمی‌کنند. حدّاقل در برخی از کشورهای عضو جامعه‌ی کشورهای مستقل این اقدام به آنها فرصت بزرگی را ایجاد می‌کند تا بتوانند علاوه بر تداوم حکومت خود هزمونی خود را بر ایدئولوژی سیاسی و اندیشه‌ی روشنفکری و حتّی گفتمان‌های آکادمیک در علوم انسانی و اجتماعی حفظ نمایند. جمهوری‌های تازه به استقلال رسیده برای تایید موجودیت خود به جز تداوم ملّی‌گرایی از نوع شوروی روش مفید دیگری نمی‌توانند پیدا کنند. دولتمردان جدید این امکان را دارند تا رویه‌های پیشین شوروی را با رویه‌های نوین و اثربخش جایگزین سازند. «امیر تیمور» در ازبکستان نمونه‌ای از این پدیده است. بر طبق نظریه‌ی ملّی‌گرایی از نوعی شوروی «توسعه‌ی یک ملّت به تعیین اراضی وطن و سنّت حکومتداری بستگی دارد». بر این اساس، تیمور به عنوان مؤسّس رسمی ازبکستان تلقّی می‌شود. تیمور شخصی بود که برای اوّلین بار در تاریخ سه ناحیه‌ی آسیای میانه را متّحد ساخت. ولی باید خاطرنشان کنیم که به استثنای ازبکستان هیج یک از دوّل کنونی آسیای میانه در هیچ دوره‌ی تاریخی این سه منطقه (خوارزم، سمرقند و فرغانه) را در برنگرفته‌اند. این داده را وامدار جغرافی‌دان فرانسوی دانیل بلاند (Daniel Balland) هستم.

جای مجسمه‌ی کارل مارکس را در مرکز تاشکند مجسمه‌ی امیر تیمور گرفته است. در تصویرسازی از تیمور از مجسمه‌ی لنین الهام گرفته شده است. همانگونه که لنین به چهار صورت ترسیم شده است، امروزه مجسمه‌هایی از امیر تیمور، همچون مجسمه‌ی لنین، گاه روی اسب (تاشکند)، ایستاده (شهرسبز) و نشسته بر تخت (سمرقند) ساخته شده است. مجسمه‌ها بر مبنای مدلی که میخاییل میخاییلویچ گراسیموف (Mikhail Mikhailovich Gerassimov) (1941) با بازسازی جمجمه‌ی تیمور ارائه کرده؛ ساخته شده‌اند، یعنی مبتنی بر جدّیت آکادمیک هستند (۱۶). مزار بازسازی‌شده‌ی تیمور نیز صحنه‌ی برگزاری مراسم رسمی است. موزه‌ی لنین در تاشکند تعطیل شده است و به جای آن موزه‌ی جدیدی به نام تیمور تأسیس شده است. زوج‌های جوان گل‌های عروسی خود را پای مجسمه‌های تیمور می‌گذارند. این پدیده‌ی جدید در خدمت منافع اپوزسیون پیشین ضدشوروی نیز می‌باشد. دولت ملّی تازه به استقلال رسیده‌ی ازبک دارای قهرمانی سیاسی است که حاوی پیام مثبتی از تاریخ خود می‌باشد. برای تفصیل این موضوع می‌توانید به پژوهش لوتز رژاک (Lutz Rzehak) (برلین) مراجعه کنید.

تردیدی نیست که بسیاری از رهبران سیاسی کشورهای عضو جامعه‌ی کشورهای مستقل بر ملّی‌گرایی از نوع شوروی تکیه دارند. بسیاری از ملّی‌گرایان فعال در صفوف اپوزسیون همین راه را تعقیب می‌کنند. یکی از اعضای اپوزسیون تاجیک در این خصوص می‌گوید: «واقعیت این است که ما تاجیک‌ها بسیار مدیون استالین هستیم». وی بدون حسرت استالینیسم بر اصول ملّی‌گرایی از نوع شوروی تاکید می‌کند. در دوره‌ی شوروی بر سنّت حکومتداری تاجیک‌ها در قرون باستان و وسطی تاکید می‌گردید و حتّی استالین ابائی نداشت که ادّعا کند تاجیک‌ها قدیمی‌ترین گروه قومی آسیای میانه هستند. تاجیک‌ها هم‌اکنون هم سامانیان و سُغدیان را پیشگامان دولت ملّی خود تلقّی می‌کنند- دلیل عمده‌ی اینکه مسائل حلّ نشده و ادّعای ارضی متقابل نسبت به دشت زرافشان و شهرهای محتشم این منطقه، سمرقند و بخارا هنوز هم در میان افکار عمومی این کشور مطرح می‌باشد، همین مساله است. اپوزسیون در برخی مواقع در ادّعای ارضی بسیار مصرّتر از دولتمردان پایتخت هستند.

علاوه بر این شاهدیم که در تاجیکستان منازعات خرد منطقه‌ای و یا حدّاقل تعیین مرزهای جدید به تدریج در حال تشدید می‌باشد (روبرت موسیل[۱] آن را اقدام موازی می‌نامد). از این رو، بسیاری از ناظرین سیاسی تاجیکستان را «ملّتی در جستجوی هویت و ملّتی که هنوز کاملاً شکل نگرفته» تعریف می‌کنند. تاجیکستان با آنکه ضعیف‌ترین کشور عضو جامعه‌ی کشورهای مستقل می‌باشد، ولی می‌توان گفت که ادّعای بی‌هویتی این کشور از خارج نشأت می‌گیرد. ملّت تاجیک در سایه‌ی ملّی‌گرایی از نوع شوروی شکل گرفته است و همچون دیگر دولت‌های ملّی شوروی سابق دارای هویت خاصّ خود می‌باشد. مسائل اساسی متنابه دولت تاجیک در ارتباط با خودآگاهی ملّی و یا نقصان هویتی نیست.

بطور خلاصه، در پژوهش‌های مربوط به ملّی‌گرایی، خودآگاهی ملّی، هویت قومی و دیگر مسائل مربوط به کشورهای آسیای میانه بایستی این مطلب را مدّنظر قرار داد که ملّی‌گرایی از نوع شوروی نظام ایدئولوژیکی مستقل از مارکسیسم- لنینیسم است. این ایدئولوژی ملّی‌گرایی ویژه‌ی شوروی هنوز هم نفوذ و قدرت خود را در آسیای میانه (و دیگر مناطق) محافظت کرده است. نه تنها گفتمان ملّی‌گرایی حکومت، بلکه گفتمان ملّی‌گرایی اپوزسیون هم تحت تأثیر ملّی‌گرایی از نوع شوروی است. از این رو، ملّی‌گرایی در این منطقه پدیده‌ای میرا و در حال افول نیست. بر عکس رویکردی است که اندیشه‌ی سیاسی دوره‌ی بعد از فروپاشی شوروی را تحت تأثیر شدید خود قرار داده است. همچنین نباید تصوّر کرد که این نوع ملّی‌گرایی با رویکردهای هویتی عصر پیش از مدرن همچون ناحیه‌گرایی و یا ملّی‌گرایی پیش از شوروی در تعارض می‌باشد. از آنجا که ایدئولوژیی غیرمارکسیستی است به آسانی با این عناصر غنای بیشتری می‌یابد.

به عنوان نتیجه‌گیری، اگر از این منظر به ملّی‌گرایی از نوع شوروی بنگریم می‌توان گفت که به ابزار روش‌شناختی با ارزشی دست یافته‌ایم که در پژوهش‌های مربوط به فرهنگ سیاسی در آسیای میانه و حتّی کلّیه‌ی جوامع سوسیالیستی پیشین می‌توان به کار برد. این ایدئولوژی موّفق‌ترین محصولی است که از طرف اتّحاد جماهیر شوروی به غرب صادر شده است. ایدئولوژی‌های ملّی‌گرایی مبتنی بر بازتاب‌های تاریخی- که ملّی‌گرایی کشورهای جهان سوّم عموماً از این سنخ است-  در مدّعاهای خود خط‌مشی عمومی ملّی‌گرایی از نوع شوروی را تعقیب می‌کنند و با نوشتن تاریخ مترقّی و انقلابی و حتّی ابداع آن «ملّتی» انتزاعی و ربّانی و حکومتی که به نام آنها از هر گونه اقدامی ابائی ندارد، ایجاد می‌شود.

توضیحات

۱- این مقاله ترجمه‌ای از منبع زیر می‌باشد:

Bert G. Fragner (2010), “Sovyet Milliyetçiliği: Oera Asya’nın Bağımsız Cumhuriyetlerine Kalan İdeolojik Miras”, Orta Asya ve İslam Dünyasında Kimlik Politikaları, Willem van Schendel ve Erik J. Zürcher (der.), II. Baskı, İstanbul: İletişim Yayınları, ss. 23- 458.

۲- جدا از اینکه این قضاوت نویسنده با داده‌های تاریخی تطابقی ندارد تناقض آشکاری هم در این گفته مشاهده می‌شود. از یک طرف نویسنده با استناد به مقاله‌ی تورج اتابکی مدّعی است که ملّی‌گرایی از نوع شوروی (که در اواسط دهه‌ی سی سدهی بیستم تکوین یافته است) اقدام به استفاده از اصطلاح آذربایجان برای منطقه‌ای که روزگاری «اران» نامیده می‌شد کرده است از طرف دیگر در صفحات قبل از آن نویسنده  اذعان می‌کند که پیش از ارائه‌ی این تز دولتی به نام آذربایجان (۲۰-۱۹۱۸) در این منطقه تشکیل شده بود. این تناقض آشکار را در ادّعاهای طرفداران ایرانی چنین تزی هم می‌توان دید. در خصوص نام اران و تز «جدایی تاریخی‌آن از آذربایجان» مواردی به شرح زیر قابل ذکر می‌باشد.

– نام اران یک نام محلّی بیش نبوده است و در منابع تاریخی به سه صورت ذکر شده است. گروهی از منابع اران را از آذربایجان جدا دانسته‌اند. کتاب عنایت‌الله رضا حاوی بخشی از این منابع میباشد. از جمله نقشه‌ای منسوب به محمد ادریسی که در نذهتالمشتاق‌آمده است، نقشه‌ی منسوب به ابن‌حوقل و نقشه‌ی منسوب به استخری. دسته‌ی دوّم از منابع اران را بخشی از آذربایجان می‌داند. نقشه‌ی منسوب به محمدابنساحل بلخی، نقشه‌ی کره‌الارض جیحونی، نقشه‌ی منسوب به استخری (در کتاب منسوب به ابن خردادبه موجود در کتابخانه‌ی روانکوشک استانبول)، نقشه‌ی دیگری منسوب به استخری (در کتابی منسوب به خواجه نصیرالدین طوسی موجود در کتابخانه‌ی ملّی وین)، نقشه‌ی دیگری منسوب به استخری (موجود در کتابخانه‌ی ایاصوفیه) و نقشه‌ی دیگری منسوب به ابنعربی. بالاخره بخشی از منابع از اران سخنی به میان نیاورده هر دو منطقه را گاه ذیل ولایت ارمنیه و گاه در ذیل ایالت آذربایجان آورده‌اند. با توجه به تنوع و تفاوت نقشه‌ها (بگذریم از اینکه بیشتر این نقشه‌ها منسوب است و صحّت و سقم آن زیر سئوال می‌باشد) چگونه می‌توان تنها یک تز را از این نقشه‌ها استخراج کرد؟ این سئوالی است که از قائلین به این جدایی باید پرسید.

– آذربایجان به لحاظ تاریخی توپونیمی بیش نبوده است که بر اثر تحوّلات سیاسی مرزهای آن انبساط و انقباض نشان می‌داد، ولی از زمان تکوین گروه قومی ترک آذربایجانی، یعنی حدّاقل از زمان صفویه این توپونیم به ائتنونیم تبدیل گردیده است و برای تسمیه‌ی این گروه و زبان آن مورد استفاده قرار گرفته است. به گونه‌ای که زکی ولیدی توغان تذکّر می‌دهد که بعد از دوره‌ی ایلخانی، با اتمام فرآیند اسکان اقوام ترک در آذربایجان و گسترش زبان ترکی در همه‌ی این منطقه به اهالی مناطق ارّان و شروان «ترک آذربایجانی» و یا «ترک آذری» گفته می‌شد. وی به اثری متعلّق به نیمه‌ی اوّل سدهی چهاردهم اشاره می‌کند و می‌نویسد ابن مهنّا، آنگاه که فرهنگ لغت مغولی – ترکی سرزمین ایلخانیان را تالیف می‌کرد، به همراه «ترکمنی» و «ترکی ترکستان» لهجه‌ی خاصی از ترکی را تحت نام «ترکی منطقه‌ی ما» آورده و نمونه‌هایی از آن را ارائه نموده است که مربوط به آذربایجان می‌باشد (زکی ولیدی توغان، ۱۹۷۰: ۱۰۱). پژوهشگر معاصر آذربایجانی ودادی مصطفی‌یف نیز خاطرنشان می‌کند اهالی آذربایجان تا دوره‌ی معاصر به طور سنّتی خود را ترک می‌نامیدند، ولی آنگاه که با اهالی ترک عثمانی مواجه می‌شدند آنها را «عثمانی» و خود را «آذربایجانی» می‌نامیدند (ویدادی مصطفی‌یف، ۲۰۰۰: ۱۴).

– جدا از استفاده از شناسه‌ی آذربایجان و زبان آذربایجانی در سال ۱۸۹۰ برای اوّلین بار در روزنامه‌ی «کشکول» شخصی متخلّص به آذربایجان از اصطلاح «ملّت آذربایجان» استفاده نمود. یک سال بعد از این نوشته محمدآقا شاه‌تختینسکی (۱۸۹۱) در مقاله‌ای تحت عنوان «مسلمانان ماوراء‌قفقاز را باید چگونه نامید» از اصطلاح «ملّت آذربایجان» دفاع نمود. با رواج ملّی‌گرایی ترک در قفقاز بخش بزرگی از روشنفکران این منطقه از اصطلاح «ملّت ترک» استفاده نموده آذربایجان‌گرایی را رویکردی سکتاریستی و خاص‌گرایانه نامیدند. در مقابل این رویکرد جریانی که به ملانصرالدین‌گرایان موسوم بودند در ادامه‌ی مباحثی که در مورد زبان ادبی داشتند با رویکرد خاص‌گرایانه اصطلاح «ملّت آذربایجان» را ضرب کرد. به خصوص این اصطلاح مورد استفاده‌ی برجسته‌ترین روشنفکر این جریان و ناشر روزنامه‌ی «ملانصرالدین» جلیل محمد قلی‌زاده بود. وی در سال ۱۹۱۷ با نگارش «کتاب مادرم / آنامین کیتابی» بار دیگر این اصطلاح را مطرح ساخت (ابوالفضل سلیمانلی، ۲۰۰۶: ۱۱۱-۱۰۷). در آستانه‌ی فروپاشی رژیم تزاری محمد امین رسول‌زاده با ضرب اصطلاح «ملّت ترک آذربایجان» تلاش نمود تا این دو دیدگاه را با هم آشتی دهد. وی بین دو اصطلاح «ملّیت» و «ملّت» تمایز قائل بود و «ملّت آذربایجان» را هویتی فراقومی و مناسب برای ملّت- دولت آذربایجان می‌دانست. بدین ترتیب، آذربایجان علاوه بر مفهوم قومی حائز مفهوم سیاسی نیز گردید.

بعد از اشغال دوباره‌ی آذربایجان توسط بلشویک‌ها در اواسط دهه‌ی سی بود که به عنوان آنتی‌تزی برای تز ملّی‌گرایی ترک «مساوات» تز «ملّت آذربایجان» ضرب گردید. در سال ۱۹۳۷ در نهمین کنگره‌ی عمومی شوراهای آذربایجان این عنوان به اتفاقآرا به تصویب رسید (بنگرید به: ابوالفضل سلیمانلی، ۲۰۰۶: ۱۶۴).

– بحث جدایی تاریخی آذربایجان از آران موضوعی است که بعد از استقلال جمهوری آذربایجان ابتدا در روسیه مطرح شد و سپس در مطبوعات ایران رواج یافت. این موضوع دست‌مایه‌ی مناقشات قلمی روزنامه‌نگاران دو کشور در دوره‌ی استقلال دو ساله‌ی جمهوری اوّل آذربایجان و ایران بود (برای مباحث مربوط به این موضوع در مطبوعات وقت ایران و آذربایجان بنگرید به: کاوه‌ی بیات، ۱۳۷۹). با اینکه بعد از اشغال آذربایجان توسط روس‌ها شرق‌شناسان روس بسیاری همچون ا.برژه، پ.بوتکوف، ن.دوبروین، ا.سوکولوف، ن. لیوسکی، س.ن.بورناشف، ا.ساگورلی و ق.آیالوف و دیگران به این ناحیه آذربایجان می‌گفتند و این شناسه‌ حتّی در جهادیه‌های مجتهدین این عصر که مردم را به جهان علیه روسیه فرامی‌خواندند آمده است، به یک‌باره بعد از اشغال مستشرقین روس همچون و.هودادوف، اِ.پاخوموف، و.بارتولد، و.سیسویف، ا.کریمسکی با استناد به برخی از منابع تاریخی ادّعا کرده‌اند که نام این منطقه در هیچ دوره‌ای آذربایجان نبوده و اران بوده است (موسیم علی، ۱۹۹۷: ۵۸-۵۷). این تز به خصوص بعد از آن که دولت شوروی برای مقابله با عضویت ترکیه در ناتو خواست از عنصر ارامنه بر علیه این کشور استفاده کند و در این راستا پروژه‌ای را تحت عنوان «بازگشت به وطن» برای جمع‌آوری ارامنه‌ی خاورمیانه در ارمنستان ارائه نمود بار دیگر مطرح گردید. دولت شوروی از این هراس داشت که چنین طرحی بار دیگر آتش کینه بین دو گروه قومی منطقه‌ی قفقاز، یعنی آذربایجانی‌ها و ارامنه را برافروزد. از این رو، از متخصصین «مهندسی انسانی» شوروی به نام و.ن.لویاتف با ارائه‌ی یک برداشت تاریخی نوین ادّعا کردند که تبار آذربایجانی‌ها و ارامنه یکی بوده و این منطقه در قدیم آلبانیای قفقاز بوده و در دوره‌ی اسلامی آران خوانده شده است (ائلنور آقایف، ۲۰۰۲). بدین ترتیب، این تز بار دیگر از آرشیو خارج و در مطبوعات مطرح گردید.

کاوه‌ی بیات، (۱۳۷۹)، آذربایجان در موج خیز تاریخ، تهران: نشر شیرازه.

Ebulfez Suleymanlı (۲۰۰۶), Milletleşmne Sürecinde Azerbaycan Türkleri, İstanbul: Ötüken; Zeki Velidi Togan (1970), “Azerbaycan”, İslam Ansiklopediyası, Cilt II; Mövsüm Ali (1997), “Azerbaycan: Ahalisi ve Arazisi”, Araz, Sayı ۱(۲), ss. 57-59; AGAOĞLU, Elnur (2002), “Azerbaycan`ın Etnik ve Demografik Yapısı”, Türkler, Cilt 19, Ankara: Yeni Türkiye; Vidadi Mustafayev, (2000), Cenubi Azerbaycan Milli Şuuru: Yürminci Asrın Birinci Yarısı, Arap Alfabesine Akt. Taç Ahmedi, Birinci Baskı, Köln.

۳- این مقاله در منبع زیر آمد است:

Touraj Atabaki (2010), “Başkasını Reddederek Kendini Yenilemek: Pan- Türkçülük ve İran Milliyetçiliği”, Orta Asya ve İslam Dünyasında Kimlik Politikaları, Willem van Schendel ve Erik J. Zürcher (der.), II. Baskı, İstanbul: İletişim Yayınları, ss. 89- 111.

پی‌نوشت‌ها

۱- Helen Carere d’Encausse, L’Empire Eclate: La Revolte des Nations en UPSS (Paris, 1978).

۲- Gerhard Simon, Nationalismus und Nationalitepolitik in der Sowjetunion: Van der Totalitaren Diktatur zur Nachstalinschen Gesellschft (Baden-Baden, 1986).

۳- Richard Pipes, The Formation of the Soviet Union: Communism and Nationalism 1917-23, (Cambridge, MA, 1957).

۴- Bert G. Fragner, “Sowjetmacht und Islam: Die Revolution von Buchara”, Die Islamische Welt Zwischen Mittelater und Neuzeit, Festschrift für Hans Rebert Roemer, ed. U. Haarmann ve P. Bachmann (Beirut, 1979), s. 146-166; ve Fragner, “The Nationalization of The Uzbeks and Tajiks”, Muslim Communities Reemerge, ed. Edward Allworth, Andreas Kappeler, Gerhard Simon ve Geprge Brunner (Durham and Kondon, 1994), ss. 13-32.

۵- Otto Bauer, Die Nationalitatenfrage und die Sozialdemokratie (Ciyana, 1907); Karl Renner, Das Selbstbestimmungsrecht der Nationen in Besonderer Anwendung auf Östrerreich (Leipzig ve Viyana, 1918).

۶- Montika Schafer, Nationalitetenpolitik der KpdSU in Geschicte und Gegenwart (Berlin, 1982), s. 19; W.I. Lenin- Werke (Berlin, 1955-72), Vol. 6, p. 329.

۷- ترجمهی آلمانی این اثر را به کار بردهام.

Marxismus und Nationale Frage (Viyana: Stern Verlag, Tarihsiz).

۸- Erwin Oberlander, Sowjetpatriotismus und Geschichte (Köln, 1967).

۹- Yuri Bregel, Notes on the Study of Centeral Asia (Bloomington, 1996), P. 11.

۱۰- در تاریخ‌نگاری شوروی اورارتوها قدیمی‌ترین دولت در اراضی شوروی سابق میباشد. بنگرید به:

Michail Heller and Alexander Nekrich, Geschrich, Geschichte der Sowjetunion, Vol. 1, 1914-1939 (Kanigstein/Ts, 1981), p. 2.

۱۱- در مورد دیدگاه‌های مارّ و تاثیر آن بر تاریخ‌نگاری شوروی بنگرید به کتاب برگل به نام یادداشت‌هایی بر مطالعات آسیای میانه، صفحه‌ی ۱۳. وی در این کتاب بدون آنکه خود بخواهد اطلاعات جالبی در مورد موّرخ و شرق‌شناس معروف شوروی که برداشت‌های مارّ را به کار برده، الکساندر لاکوبوسکی ارائه نموده است.

۱۲- Simon, Nationalismus und Nationalitepolitik, p. 35.

۱۳- Ibid, pp. 154-156.

۱۴- Tadeusz Swietochowski, “Islam and the Growth of National Identity in Azerbaijan”, Muslim Communities Reemerge, Edward Allworth, Andreas Kappeler, Gerhard Simon ve Geprge Brunner (Durham and Kondon, 1994), ss.46-60.

۱۵- Ingeborg Baldauf, “Some Thoughts On The Making of the Uzbek Nation”, Cahiers du Monde russe et Sovietique, Vol. 32, No. 1, (Oscak- Mart 1991), PP. 79-96.

Michail Miailovich Gerossimov, Ich Suchte Gesichter Schadel erhalten ihr Antlitz Zurack-Wissenschaft auf neuen Wegen (Gütersolh, 1968), PP. 154-187.

 

[۱] Robert Musil

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *