پنجشنبه, اسفند ۱۰, ۱۴۰۲

امضا

سونای‌دا قاراچوخانین آواواسی

امضا
مجله فرهنگ جامعهمقاله

ایرانشهر و اسامی مترادف: بررسی سیاسی‌ـ تاریخی

ایرانشهر و اسامی مترادف:
بررسی سیاسی‌ـ تاریخی

مصطفی وزیری
ترجمه: سلمان محمدی و شهریار گلخوانی

مفهوم نخستین ایرانشهر (مورد استفاده‌ی ساسانیان) یا ایران زمین، ایران، فارس، یا عجم (مورد استفاده در دوره‌ی اسلامی) سرزمینی بود، و مفهوم سیاسی یا قومی نداشت. اگرچه در فصول آتی مساله‌ی تاریخ نگاری ملّی گرایانه‌ی ایران مطرح شده است، اینجا اما، توجه بیش از جنبه‌های اجتماعی- سیاسی واژه‌ها بر روی اسامی جغرافیایی ایران است. البته به باور پژوهشگران ملّی گرای قرن بیستم نام سرزمین و ابعاد اجتماعی- سیاسی آن جدایی ناپذیرند.
در پی‌جویی نام ایرانشهر مورد استفاده‌ی ساسانیان، پژوهشگر دانمارکی، آرتورکریستنسن مساله را به حکایتی درمورد شاپور اوّل پادشاه ساسانی مربوط می‌کند که پس از شورش اهالی سوسا دستور تخریب و کشتار اهالی آنرا صادر میکند و بعد پس از بازسازی شهر نام آنرا ایرانشهر میگذارد‌(۱). بااین حال این روایت توضیح کافی در مورد حیطه‌ی ِکاربرد ایرانشهر نمی‌دهد. به علاوه ساسانیان در نامگذاری شهرهای دیگر (مثل ایران‌خواره-کرد، شمال ایرانشهر) همینطور در نامگذاری اشخاص (مثل ایراندخت) و عناوین رسمی اداری و نظامی (مثل ایران سپهبد) نیز از ایران استفاده می‌کردند (۲). لذا چنین می‌نماید که استفاده‌ی گسترده‌ی ساسانیان از کلمه‌ی «ایران» هم در عناوین تجلیلی (شاهنشاهان ایران و انیران) و هم در اسامی جغرافیایی سرانجام در دوره‌ی اسلامی به عنوان نام سرزمین و نه ساکنان آن، خصوصاً در نام ایرانشهر (و ایران) به اسناد تاریخی راه‌ یافت.
شایان ذکر است که نام جغرافیایی که ریشه‌ی آن به احتمال بسیار در رمز اداری ساسانیان دارد – مثال آن، ایراق (عراق) است که هسته‌ی دولت ساسانیان در عراق امروزی پا گرفته بود (تیسفون، پایتخت امپراتوری ساسانیان، بر کنار رود تیگریس(دجله) در نزدیک بغداد امروزی قرار داشت). دلیل تشابه اسمی «ایران» و «ایراق» (عراق) محل مناقشه است. گفته می‌شود «ایر» ریشه‌ی هر دوکلمه‌ی ایران و ایراق (عراق) است (۳). علی اکبر دهخدا در لغتنامه‌ی عظیم خود خاطرنشان می‌کند که «ایراه» در اصل واژهای ساسانی به معنای «محلی نزدیک دریا» بوده است؛ که با تبدیل «الف»آن به «ع» عربیزه شده و «ها» به «قاف» تغییر کرده است و بنابراین ایراه، ایراق (عراق) شده است (۴). اما سر ژان شاردین می‌گوید که واژه «اِرِک» یا «هراک» (احتمالاً به معنی ایراق (عراق) یا شهرقدیمی اِرِچ) را می‌توان درکتاب دهم آفرینش یافت (۵). اگر شاردین ریشه‌ی این نام را درست خوانده و فهمیده باشد، در این‌صورت تاریخ نام عراق به پیش از دوره‌ی ساسانیان برمی‌گردد. از منابع معین این‌چنین به نظر می‌رسدکه بابیلونیا (Babylonia) (بابل) نام قدیمی عراق بوده است؛ برخی منابع اسلامی به عراق شدن بابل تحت حاکمیت ایرج اشاره می‌کنند، و برخی دیگر میگویند نام آن به فارس یا ایرانشهر تغییر یافته است (۶). در بیشتر موارد در منابع بعدی عراق را ناحیه‌ای در داخل ایرانشهر درنظر می‌گیرند(۷). برخی نظریه پردازان مدرن چنین استدلال می‌کنند که جغرافیدانان اسلامی قرون وسطی منسوب به مکتب به اصطلاح عراقی به شکلی هدفمند عراق و ایرانشهر را مترادف هم شناخته‌اند (۸).
در بازگشت به موضوع ریشه‌ی ایران یا ایرانشهر به ویژه در منابع اسلامی عربی-فارسی به سنّتی برمی‌خوریم که در بسیاری از منابع انعکاس یافته است. این سنّت که احتمالاً بر پایه‌ی روایات اساطیری است، تقسیم جهان بین سه پسر فریدون- سلم، تور، و ایرج را تعریف می‌کند. غرب را به سلم، شرق (توران) را به تور، و قسمت میانی را به ایرج می‌دهندکه بعد از او «ایران» یا «ایرانشهر» نامیده می‌شود (۹). مسعودی (۳۴۵/۹۵۶) در مروج‌الذهب خود می‌گوید حرف «ج» را با «ن» جایگزین کردند و نام ایرج به ایرانشهر تغییرکرد و در اینجا شهر به معنای سرزمین است (۱۰). لغتنامه‌ی برهان قاطع (۱۰۶۲/۱۶۵۱) ظهور نام ایران را به سیامک پسر کیومرث، برخی دیگر نیز به هوشنگ پادشاه پیشدادیان نسبت می‌دهند (۱۱). ضمناً جالب است بدانیم که منابع معینی هم به «خونیراث» (Khunirath) یا «هونیرا» به (Hunira) عنوان نام خود ایران ارجاع می‌دهند. در میان این منابع، «اوستا»، «شاهنامه»ی ابومنصوری، کتاب «التربی و تدویر» جهیز، «التنبی هوالاشراف» مسعودی، و طبری به «خونیراث» اشارت می‌کنند در حالیکه حمزه‌ی اصفهانی و نویسنده‌ی «مجمل التواریخ» به «هونیرا» ارجاع می دهند (۱۲). شاید روزی تحقیقات بیشتر در مورد این اسامی شرایط تاریخی را روشن سازد که مفاهیم متعارف ملّی گرایانه را منسوخ نماید.
با این حال نام ایرانشهر تا قبل از فردوسی شاعر سده‌ی یازدهم در هیچ منبعی در کنار فارس قرار نگرفته است. ابن روستاکه «العلائق النفیسه» را حدود سال ۲۹۰/۹۰۲ به پایان رسانده به ایرانشهر و استانهای آن اشاره می‌کند (۱۳). طبری (۳۶۵/۹۷۵) استخری (۳۴۶/۹۷۵)در «المسالک و الممالک»، جیحانی (۳۶۵/۹۷۵) در «اشکال العالم»، و مسعودی (۳۴۵/۹۵۶) همه به ایرانشهر و حدودآن اشاره می‌کنند (۱۴). فردوسی هم به ایرانشهر وهم به ایران زمین اشاره می‌کند (۱۵). بعد بیرونی (۴۴۰/۱۰۴۸) در «آثار الباقیه» اشارات گوناگونی به ایرانشهر می‌کند (۱۶). اما در نقشه‌ی بیرونی از دریاها در کتاب «التفهیم» (۴۲۰/۱۰۲۸) خود، «فارس» اطلاق سرزمینی دارد (۱۷). نویسنده‌ی ناشناس «تاریخ سیستان»، گردآوری شده بین سده های یازدهم و چهاردهم ایرانشهر و عراق عرب (در مقابل عراق عجم)را از نظر جغرافیایی در منطقه‌ی مرکزی و قسمت غربی ایران معلوم مشخص میکند؛ وی همینطور خراسان را به عنوان منطقه‌ای جدا و کشوری در قسمت شرقی معرفی میکند (۱۸). حمدالهن مستوفی قزوینی (۷۴۰/۱۳۴۰) در «نذهت القلوب» در یاداشتی جغرافیایی که بیشتر بر اساس نوشته‌های قبلی و شاید تقلید از فردوسی باشد «ایران‌زمین» را به «ایرانشهر»ترجیح می‌دهد (۱۹).
هیچ یک از این منابع (به استثنای فردوسی) به نام سرزمین و برای معرفی ساکنان آن به شکل مترادف به این اسامی اشاره نمی‌کنند. بدینسان به نظر نمی‌رسد اسامی جغرافیایی مخصوصاً در مفهوم ملّی به هویت مردم مربوط شود. به عبارت دیگر، کسی ایرانشهری یا ایرانی خوانده نشده است. نسبت دادن شجره نامه‌ی یک قبیله، شهر، یا منطقه به افراد برای نوع معینی از هویت محلّی (مثلاً اصفهانی، بغدادی، سلمان فارسی) جالب ودر عین حال مسالهای متفاوت است.
مساله‌ی استفاده از نام «فارس» به جای «ایرانشهر» از عجایب تاریخی است. چرا که فارس حتّی امروز به منطقه‌ی غرب ایران اشاره می‌کند. در دوره‌ی اسلامی «فارس» خطاب کردن کل سرزمین در منابع به ویژه در اشاره به دوره‌ی پادشاهی ساسانی بیشتر معمول بوده است. این کاربرد همزمان «فارس» و «ایرانشهر» این پرسش را بوجود می آورد که «فارس»در سیاست ساسانیان چه نقشی بازیمی کرده که نسبت به واژه‌ی «ایرانشهر» ساسانیان کاربرد درجه‌ی والاتری پیدا کرده است. دلیل این امر می‌تواند این باشدکه دربار ساسانیان (برای تبلیغات مذهبی) با روحانیت فارس موافقت داشته است، یا این کاربرد «فارس» در نتیجه‌ی سالهای اوّلیه‌ی خاستگاه سلسله‌ی جدید در فارس بوده است (۲۰).ترجیح استفاده از«الفارس» یا «العجم» به «ایرانشهر» یا «ایران» دردوره‌ی اسلامی همانطور که گلونی (Gloni) می‌گوید احتمالاً به دلیل یادآوری ناخوشایند ساسانیان و دین زردشتی بوده است.(۲۱).
معمایی که هنوز باقی است مقرّ حکومت ساسانیان (واقع در عراق امروز یا منطقه‌ی کردستان) است که فارس معرفی می‌شود. ما هیچ شاهد صریحی نداریم که متضمن استدلال جغرافیایی و تبدیل آن باشد. استخری اشاره‌ی محتاطانه‌ای می‌کند که می‌گوید بابل پارس (فارس) خوانده می‌شد و مقرّ [حکومتی] ایرانشهر بود (۲۲). اما فردوسی اغلب پارس(فارس) را برای استان غربی به کار می‌برد؛ فقط وی پارس را برای ساسانیان استخر استفاده می‌کند (۲۳). اگر ما فُرس را جمع فارس (به عنوان نامعمومی قومی) در نظر بگیریم، آنوقت فرض خواهد شدکه ریشه‌ی واژه‌ها در منطقه‌ی فارس قرار دارد. در تلخیص افسانه‌های شاهان فرس، یا پرژن (ملوک‌الفُرس)، مسعودی داستانی بعید، ولی جالبی را در مورد نام فارس نقل می‌کندکه بر اساس هم اخبار عربی و هم کتاب مقدّس ترسیم شده است. بطور خلاصه و می‌گوید که یکی از پسران ابراهیم یا سام (Shem) (پسرنوح) که فُرس نام داشت پدر ده پسر بودکه سوارکاران بزرگی شدند و از آنجا که سوار کار در عربی «فاریس» (Faris) ترجمه می‌شودکشور آنها فارس خوانده شد (۲۴).
روایتی هم به قدمت ابن اسحاق اوّلین بیوگرافی نویس پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) (۱۵۰/۷۶۷) هست که ساسانیان را به فُرس‌ها ربط میدهد و به جای ایرانشهر به سرزمین فارس اشاره دارد. ابن اسحاق بر اساس اخبار متواتر ابن هشام (۲۱۸/۸۳۳)، چنین خبر می‌دهد که حضرت محمد(ص) در طول رسالتشان در مکه توسط اهل بازار مورد تمسخر قرار گرفت؛ گفته می‌شود یک بار النادر بالحارث در مورد رستم پهلوان و اسفندیار پادشاه فارس، ملوک الفرس صحبت کرده بود و در مقابل حضرت محمد(ص) و تماشاگران تاکید بر آن داشته که او می‌تواند داستانی بهتر از حضرت محمد(ص) بگوید (۲۵). این داستان هر چند به شکلی حدیث و قالبی شاید به دلایل نزدیکی جغرافیایی یا مسافرت آشنایی نادر و اعرابی مشخص در مکه با افسانه‌ی ساسانی را نشان می‌دهد. این روایت همینطور داستان‌های اسطوره‌ای و افسانه‌ای را که فردوسی در سده‌ی یازدهم در قالب شعر حماسی قرار داده را تایید می‌کند، پدیده‌ای مطلوب هم در دربار ساسانیان و هم پیرامون آن که در منابع اوّلیه‌ی دوران اسلامی انعکاس یافته است. به نظر می‌رسد در حدیث عربی (چه در مکه و چه در شهر دیگر)، فارس تداعی امپراتوران نیرومندی در منطقه‌ی شرقی آنها بوده است. لذا فارس (در ارتباط با فُرس) از نظر تاریخی برای معرفی امپراتور شرق عربستان نامی ملموس‌تر از امپراتور شمال غربی بوده که روم خوانده می‌شد.
شواهدی داریم که منابع عربی-اسلامی از فارس (یا بعضاً پارس – مثل مورد طبری) به جای ایرانشهر یا ایران برای توصیف سلسله‌ی ساسانیان وحتّی سلسله‌های قبل از آنها (مثل پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان) استفاده کرده‌است. در دوره‌ی اسلامی برای بسیاری از کتاب‌ها چه تالیفی و چه ترجمه‌ای درباره‌ی شاهان فارس از عنوان کتاب «سیره الملوک الفُرس» استفاده شده است که از میان آنها [میتوان] ابن المقفع، محمدابن یحیی برمکی، زدویه ابن شهویه اصفهانی، و محمد ابن بهرام ابن مطیر اصفهانی [را نام برد] (۲۶). کتابی به نام «تاریخ الملوک‌بن‌ساسان» (تاریخ شاهان ساسانیان) نوشته‌ی هشام ابن قاسم اصفهانی (۲۷)۲۷ سلسله را بدون ذکر خاستگاه جغرافیایی آن مورد اشاره قرارمی‌دهد.
از این مثال‌ها و سایر موارد یک رشته استدلالات تاریخی- جغرافیایی شکل می‌گیرد: خاستگاه این شاهان، سلسله‌ها، چه از طریق تحقیق درست و چه نادرست، فارس تصوّر شده است، نامی که شاید برای دورانی طولانی به جای ایرانشهر (که برای توصیف قلمرو جغرافیایی وسیعی استفاده می‌شد و شاید نسبت به نام فارس جوانتر بوده) مأنوس بوده است. به همین ترتیب روم به عنوان نام شهر یا ناحیه ای در مرحله‌ای در روند تدریجی تاریخی، برای بخش‌های بزرگی از هر دو امپراتوری روم غربی و شرقی استفاده میشد. بسیاری از منابع اسلامی (حمزه‌ی اصفهانی، مسعودی، طبری و سایر) به جای نام واقعی سرزمین‌های مورد بحث از نام روم یا قسطنطنیه برای نشان دادن امپراتور یا سلسله استفاده می‌کنند. همینطور می‌دانیم که نام منطقه ممکن است به صورت نمادین برای معرفی امپراتور و نه الزاماً تثبیت حدود آن استفاده می‌شده است که دائماً با فتح و شکست در حال تغییر بوده است. نه فرس ونه رومی به عنوان یک نام قومی برای مردم متعلق به مناطقی غیر از فارس یا روم نباید مساله‌ی هویت را در مفهوم تاریخی آن در ابهام قرار دهد.
هرچند گستره‌ی جغرافیایی ایرانشهر در منابع متقدم و متأخر تا حدودی توضیح داده شده است (۲۸)، اما هنوز اجماعی درباره‌ی این نقطه اهمیت اسامی از دیدگاه آنها وجود ندارد. بدینسان تعیین هویت امپراتوری بافارس شکافی پر نشدنی به جاگذاشته است، هر چند موّرخان ملّی گرای سده‌های نوزدهم و بیستم فارس را به عنوان بخشی از ابتنای تاریخ ملّی ایران ربط می دهند. در نتیجه با ترجمه‌ی فارس به عنوان ایران آنها را هرا برای خود و دیگرانی گشودند که آرزوی ترویج تاریخنگاری ملّی گرایانه داشتند.
با کنار گذاشتن فارس مابا دیار العجم (سرزمین عجم)که در برخی از منابعی مشخص به طور مترادف ایران استفاده می‌شد روبرو می‌شویم. واژه‌ی العجم ظاهراً نام اوّلیه‌ی عربی برای غیر عرب‌ها گفته بود،که تدریجاً به سرزمین و مردم ایرانشهر داده شده است. ناصر خسرو در سده‌ی یازدهم، سعدی در سده‌ی سیزدهم، و حافظ در سده‌ی چهاردهم از عجم به جای ایران استفاده می‌کردند (۲۹). در سده‌ی شانزدهم علی اکبر ختایی از استانبول ایران را به سه قسمت تقسیم کرد: عربستان، روم و عجم. از این امر چنین استنباط می‌شود که ایران امروزی عجم نامیده می‌شد (۳۰). اخبار عم عصر و سفرنامه های اروپاییان معینی که از منطقه عبور کرده‌اند طبق چنین منابعی مثل پیترو دلاواله و پدرو تکسریا در اوایل ۱۶۰۰ (هرچند شاید غیرقابل اتکاء) می‌گویند مردم سرزمین و خودشان را مرتباً «عجم» و «عجمی» می‌خواندند (۳۱). ازطرف دیگر شاردین به ما خبر می‌دهد که مردم سرزمین خود را ایران با ایرون می‌خواندند، و به دو منطقه‌‌ی ایران اشاره می‌کند: عراق عرب و عراق عجم (۳۲). واژه‌ی عجم ممکن است برای تمیز دادن گویش‌وران غیرعرب منطقه‌ی ایران و عراق از نواحی عرب زبان استفاده شده است. بعداً نامه‌ی سلاطین عثمانی به سلطان صفوی را ملاحظه می‌کنیم که در آن مرتباً از واژه‌ی «عجم» استفاده شده است (۳۳).
از روی آثار جغرافیایی و تاریخی مغولان و دوران بعد از مغول مشخص می‌شود که واژه‌ی ایران ظاهراً عمدتاً برای تسمیه‌ی سرزمین به کار رفته است. علاوه بر مستوفی، میرخوند دیگر مورّخ سده‌ی پانزدهم در بحث تاریخ ترکان سلجوقی سه بار منحصراً به ایران به عنوان نام سرزمین بعد ازنام عراق و خراسان (بدون اهمیت سیاسی) اشاره می‌کند (۳۴). وی با این حال در تاریخ سامانیان نامی از ایران وجود ندارد (۳۵). در گزارش دیگری از تاریخ سلجوقی به وسیله‌ی ابن بیبی به مناطق استانی چون کرمان، فارس، خراسان، و عراق، به جای مفهوم بزرگتر ایران اشاره می‌کند (۳۶). اثر جغرافیایی سده‌ی هفدهم صدیق اصفهانی به وضوح به ایران و حدود آن اشاره می‌کند (۳۷).
ایران و کاربرد سیاسی آن
با ناپدید شدن تدریجی نام‌هایی مثل فارس و عجم هستی نام ایران برای سرزمین آشکارتر می‌شود. ولی بسیار مهم است که به ‌یادداشته باشیم که سرزمین ایران از زمان فتح اعراب در میانه‌ی سده‌ی هفتم تا ظهور صفویان در شروع سده‌ی شانزدهم تحت حاکمیت هر دو خلاف تا امویان (۶۶۱-۷۵۰) و عباسیان (۷۵۰-۱۲۵۸) (حداقل تا ربع اوّل خلافت عباسیان) بوده و یا به صورت چند پاره تحت حاکمیت سلسله‌های مختلف بود. این چند پارگی در روند پیچیده‌ی تاریخی به دو دلیل اهمیت دارد. اوّل اینکه، نام ایران بدان صورتی که در دوران مدرن هست عامل تعیین کننده در مشروعیت سلسله‌ یا حاکم نبود- به عبارت دیگر هدف فتح ایران و تأسیس دولت ملّی نبود، بلکه تصرف سرزمین بیشتر در هر جهت معین برای گسترش قلمرو سلسله‌ها بود. دوّم، نه در جمعیت ساکن در ایران همگونی وجود داشت و نه سلسله‌ها برای جلوگیری از تکه تکه شدن آن به ترویج ایدئولوژی ملّی گرایی مدرن پرداختند.
بدینسان استفاده از نام سرزمین برای مشروعیت دادن به رویه‌ی سیاسی در چهارچوبی وطن پرستانه نقطه‌ی تمرکز دوران مدرن است نه قرون وسطی. ممکن است کسی استدلال کند که شعرایی همچون فردوسی و نظامی با ستایش از سرزمین ایران مثالهای فراوانی از «ملّی گرایی فرهنگی» نوع قرون وسطایی ارائه کرده‌اند. این مقوله موضوع فصل بعدی است اما کافی است اشاره شود که دیگر شعرای فارسی (پرژن) مثل امیرخسرو دهلوی و عبدالفیض فیضی (از هندوستان)، هندوستان و دهلی را به جای ایران به عنوان بهشت واقعی ستوده‌اند (۳۸). باید هوشیار بود که اشعاری از این نوع بیش از آنکه ارزش سیاسی داشته باشند لفاظی هستند. به علاوه این بیانگر این است که با زبان فارسی و سرزمین ایران به ویژه ارتباط خاصی ندارند یا انحصاراً بدانشکلی که پژوهشگران ملّی گرای مدرن تصویرکرده‌اند مترادف نیستند.
مهم است که مفهوم جغرافیایی ایران را با مفهوم سیاسی آنکه در عصر ملّی گرایی بدان عطف شده است، قاطی نکنیم. سلسله‌های مختلف بعد از اسلام، مثل طاهریان، صفویان، غزنویان، و آل بویه که در دوران مختلف و در کنار گوشه‌های مختلف ایران حکومت کرده‌اند درتمام این سالها تا دوره‌ی صفویان از نام ایران برای اهداف سیاسی یا تلاش برای کسب مشروعیت استفاده نکردند. در سکه‌های تمام سلسله‌های بعد از اسلام حتی تا دوره‌ی قاجار حتّی یک سکه وجود ندارد که نام ایران را به روی خود حکّ شده داشته باشد. رویه این بوده که لوگو یا لوحه‌ی مشترک رویت قریباً تمام سکه‌ها نام خدا (الله) و پیامبر محمد (ص) همراه با چند عبارت قرآنی یا اسامی چهار خلیفه اوّل و یا نام حاکم آن عصر یا شهر بوده است(۳۹). شرق شناسان برجسته سعی کردند اسناد تاریخی را به هم ببافند تا برای تعیین هویت زبان فارسی را با سرزمین ایران و یک استدلال لفظی متنی ایجاد کنندکه [گویا] سلسله‌های مختلف دوره‌ی بعد ازاسلام مسلسل‌وار بوده‌اند و هر کدام سعی در احیای فرهنگ قدیم «ایرانی» داشته‌اند. این حقیقت داردکه قدیمی سازی و عاریه گرفتن ایده‌های گذشته راه برد سلسله‌های مختلف برای کسب مشروعیت در دیدگاه اتباعشان بوده اما این را نباید به مثابه تلاشی ملّی گرایانه انگاشت. ادوارد براون، ولادیمیر مینورسکی، س. ای. بو سورث، ریچارد فرای، و چندین نفر دیگر که آثارشان در دو بخش بعدی ارزیابی خواهند شد چنین اتصال سلسله‌ای را در مفهوم میراث ایرانی آن مورد تاکید قرار داده اند. شکاف‌های موجود در تحلیل آنها از متون به این واقعیت بر می‌گردد که نام ایران ربطی به اهداف و سیاست‌های سلسله‌های مختلف در دورانی که این سلسله‌ها همزمان به یکدیگر بودند، ندارد. بطور ساده و فاداری اتباع هر یکی از سلسله‌ها در هردوره مساله‌ای است که استدلال‌های لفظی نمی‌تواند پاسخ قاطعانه به آن بدهد. به عبارت ساده تر بی‌مورد و اخم اندیشانه خواهد بود که فکر کنیم مردم هر منطقه و سلسله وفاداری خود را وقف یک نام جغرافیایی کرده‌اند که حدود و مفهوم آن مبهم بوده‌است.
ممالک محروسه‌ی ایران

از سده‌ی هفتم تا شروع جنگ‌های قبیله‌ای در سده‌ی پانزدهم فلات ایران (به جز در دوران ایلخانی) تحت یک حکومت و یا یک خاندان نبوده ‌است. این است که وقتی جهانگرد ونیزی، مارکوپولو، در اواخر سده‌ی سیزدهم از محلّی که فکر می‌کرد پرشیا (ایران) است عبورکردن قلمی کندکه هشت پادشاهی هر کدام با نامی متفاوت در پرشیا وجود دارد (۴۰). مشخصه‌ی دوره‌ی بین سلسله های ایلخانیان و تیموریان یکصد سال جنگ است که سرانجام فضای سیاسی زمینه به قدرت رسیدن صفویان در شروع سده‌ی شانزدهم را فراهم ساخت. مذهب و تبلیغات سیاسی صوفیه قبیله‌ی معتبر اما رقیب ترک شاملو، روملو، اوستاجلو، تکه‌لو، افشار، قاجار و ذوالقدر را وارد ائتلاف سیاسی کرد؛ و درسال‌های بعد قبیله‌ی تالشان به آنها پیوست و دوّل قره قویونلو (۱۳۷۸-۱۴۶۸) و آق‌قویونلو (۱۳۷۸-۱۵۰۲) را در سال ۱۵۰۱ به شکل دولت جدید صفوی درآورد (۴۱). بعد از آن بود که برای بار دوّم (بار اوّل تحت حکومت ایلخانیان، که کسی از آن چیزی در نیاورد)، فلات ایران و پیرامون منطقه‌ای آن تحت انقیاد یک سلسله‌ی متحد در می‌آمد.
سلسله جدید همچون پیشینیان در حوزه‌ی روابط دیپلماتیک با همسایگان و امپراتوران اروپایی هنوز هم از نام ایران اساساً در مفهوم غیرسیاسی استفاده می‌کرد. در بیش از یکصد نامه، حکم و پروتکل اصل شاهان و مقامات صفوی، نام ایران تنها ۱۲ بار ذکر شده است. از روی متن اسناد معینی می‌توان ادّعا کرد که نام ایران برای سرزمین و نه الزاماً دولت استفاده می‌شده‌است. در این حین بعضی نامه‌های سلطان عثمانی به شاهان آق قویونلو یا صفوی حاکم را به عنوان «شاه عجم» یا «شاه سرزمین عجم»و به ندرت به عنوان «شاه سرزمین ایران» یا «شاه سرزمین اسلام» مورد اشاره قرار می‌دادند (۴۲). در اواخر دوران صفوی طبق نامه‌های (به ویژه نامه‌های نوشته شده در طول حکومت سلطان حسین، آخرین پادشاه صفوی) حمل شده توسط پیک‌های داخلی و خارجی از عنوان اداری «ممالک یا ولایات محروسه‌ی ایران» (استان‌ها/پادشاه نشین‌های محفوظ ایران) استفاده شده‌است- عنوانی که به سلسله‌های زند و قاجار انتقال یافت (۴۳).
زمان‌بندی یا طبقه بندی تکامل استفاده از نام ایران در دوره‌ی صفوی به شکلی که پژوهشگر ژاپنی هانداکویچی پیشنهاد کرده جالب توجه است. به نظر وی نام ایران در سه مرحله در اسناد ظاهرشده است: اوّل، ایران به عنوان نام سرزمین در ارتباط با دیگر سرزمین‌ها استفاده می‌شود؛ دوّم، ایران به شکلی ابتدایی اشاره‌ی ضمنی به نظریه‌ی ملّت یا کشور دارد؛ سوّم، در آخر دوره‌ی صفوی ایران برای ملّت استفاده می‌شود. کویچی ادّعا می‌کند مراحل دوّم و سوّم بیانگر این است که نخبگان و طبقه‌ی حاکم صفویان نسبت به وجود سرزمین و ملّت ایران واقف بوده‌اند(۴۴). از نظر کویچی با توجه به اینکه صفویان [ایران] را ممالک (پادشاهی‌ها) محروسه‌ی ایران می‌خواندند از این بابت استفاده از کلمه‌ی ملّت (nation) تاحدودی دشوار است. احتمالاً صفویان وحدت اتباع خود را به جای تصوّر وجود واسطه‌ی وقوف بر ملّیت همگن ایرانی در میان جمعیت همگن فرهنگی به واسطه‌ی گرایش دسته‌جمعی‌شان به تشیّع پایه‌ریزی کرده‌اند. از طرف دیگر اگر قرار است ترکیب نام سرزمین با تبلیغات سیاسی وطن‌پرستانه در طول دوران صفوی را درک کنیم بررسی پدیدار شدن خودآگاهی در میان توده‌ی مناطق دور از هم و عجین‌شدگی با کلمه‌ی ایران یک مسئولیت صحیح اما جداست.از سکه ها و منابع دیگر می‌توان منش سیاسی صفویان (مثلاً آموزه‌ی سیاسی بودن اسلام و ایران سرزمین بکار بستن آن) را ارزیابی کرد.
در دوران زند (۱۷۴۹-۱۷۸۵) در فرمان علی مرادخان (۱۷۸۲-۱۷۸۵) از عنوان صفوی «ممالک محروسه‌ی ایرن» استفاده شده است (۴۵). اقتباس نام ایران در نامه‌های سلطنتی یا مکتوبات اداری روندی شد که سلسله‌ی قاجار (که بعد از زند به قدرت دست یافت) بدان افزوده شد. بسیاری از منابع اوّلیه‌ی قاجار- برای مثال در اسناد تاریخی گردآوری شده توسط قائم مقامی، و افضل‌التواریخ نوشته‌ی افضل‌الملک- ما را به این باور رهنمون می‌شود واژه‌ی ایران هنوز هم برای عناوین اداری و جغرافیایی استفاده می‌شده است(۴۶). در بسیاری از تماس‌ها با اروپا در اواسط دوره‌ی قاجار، زمانیکه دیوانسالاری، ارتش مدرن، تلگراف و از این قبیل دایر شد لوگوی دولت ایران ظاهر می‌شود (۴۷) هرچند عنوان ممالک محروسه‌ی ایران باقی است. تمبرهای پستی ۱۸۸۱ قاجارکه روی آن به دو زبان نوشت شده است عناوین «ممالک محروسه‌ی ایران» به فارسی و Poste Persaneبه زبان فرانسوی را بر روی خود دارد. بعدا ًقاجار تصمیم به تغییر شکل مفرد فرانسوی «پست‌ایران» به جمع تغییر یابدکه آشکارا اشاره به چندگانگی پادشاهی و جمعیت‌ها داشت. بدینسان در سری تمبرهای ۱۸۹۴ با عنوان Postes Persannes ظاهر شدند واین سری [تمبرها] کم و بیش تا دوره‌ی پهلوی ادامه یافت تا اینکه در ۱۹۲۹-۱۹۳۵ تمبرهای با عنوان Poste Iraniennes ظاهر شدند؛ این عنوان تنها در سالهای ۱۹۳۶-۱۹۳۷ به Post Iran تغییریافت (۴۸).

پایان دوران قاجار با دو حادثه‌ی مهم متمایز شده است: انقلاب مشروطه (۱۹۰۶) و ظهور ملّی‌گرایی اروپایی. این دو درکنار هم سعی در همسان‌سازی سرزمین و ساکنان متنوع آن داشتند تا امور منطقه را کنترل نمایند. این سرآغاز دورانی است که ایران به مثابه نام جغرافیایی، به تدریج مفهوم اجتماعی-سیاسی جدیدی یافت- روندی که در دوران پهلوی شدّت گرفت. نه تنها عوامل داخلی و شرایط بین المللی برای حفاظت از منافع سیاسی و راهبردی ایجاد یک دولت-ملّت را می طلبد، بلکه آثار اروپاییان در زمینه‌ی مطالعات ایران در مفهوم ملّی گرایانه نیز زمینه‌هایی برای تکوین افکار بیشتر مردم از باور بر وجود قبلی ایران به عنوان ملّت و تمدّنی متمایز شد. این و دیگر عوامل برای ظهور آگاهی ملّی مدرن ایران موضوعات بخش‌های باقی مانده کتاب هستند این استدلال را در پیش خواهیم گرفت که واژه‌ی ایران و ایرانیان هر چند به صورت مبهم تنها در سده‌ی بیستم و نه در گذشته مفهوم سیاسی، فرهنگی، و اجتماعی پیداکردند.

یادداشتها
۱- A. Christensen, L’Iran Sous les Sassanides (Copenhagen: Levin & Munksgaard, 1936), pp. 247-248;
همچنین بنگرید به: ح. مستوفی، تاریخ گزیده، (تهران: امیرکبیر، ۱۹۸۵)، ص. ۷۶؛
G. Golnli, The İdea Iran (Rome: Insitututo Italiano per il medio ed Estremo Oriente, 1989), p. 131; F Rahimi -Laridjan, Die Enturickling der rewdassrungslandwirschaft im Iran bis in sasanidischf-frühislamische eit (Weisebaden, 1988),.p. 39.
۲- Christensen, pp. 94, 102, passim; Gnoli, p. 130; Chardin, Trecels in Persia (London, 1720), II, p. 4.
۳- Gnoli, p. 147,
سیدمحمدعلی امام شوشتری، دوازده مقاله‌ی تاریخی (تهران، ۱۹۷۳)، ص. ۱۷۶.
۴-علی اکبر دهخدا، لغتنامه، قسمت الف.
۵- Chardin, II, p.7.
۶-مسعودی، مروج‌الذهب (بیروت، ۱۹۶۵)، جلد اوّل، صص. ۲۶۴-۲۶۵؛ یعقوبی، تاریخ (بیروت، ۱۹۶۰)، جلد اوّل، صفحات ۱۷۵-۱۷۶؛طبری، تاریخ (تهران: رشدیه، ۱۳۶۲/۱۹۸۳)، جلد اوّل، ص. ۱۵۴؛ اصفهانی، ص. ۳۳؛استخری، المسالک و الممالک (تهران: نشر کتاب، ۱۳۴۰/۱۹۶۱)، ص. ۵؛
S. Biruni, The Chronology of Ansient Nations (Lahore: Hihra, 1983), p. 122.
۷- مستوفی، نذهت القلوب، (تهران، ۱۳۳۶/۱۹۵۷)، صص. ۲۹، ۴۶؛ تاریخ سیستان(تهران: کتابخانه زوار، ۱۳۳۵/۱۹۵۶)، ص. ۲۵۵.
۸-مقبولاحمدتاشنار، تاریخچه‌ی جغرافیا در تمدّن اسلامی (تهران: بنیاد دایره المعارف اسلامی، ۱۳۶۸/۱۹۸۹)، صص. ۱۹-۳۳.
۹- طبری، جلداوّل، ص. ۵۴؛ مسعودی، مروج‌الذهب، جلد اوّل، صص. ۲۶۵-۲۶۶؛ اصفهانی، ص. ۳۳؛ بیرونی، ص. ۱۱۰؛ مسعودی، التنبیه‌والاشراف (بغداد، ۱۹۳۸)، ص. ۳۴؛ مستوفی، نذهت‌القلوب، صص. ۱۹-۲۰؛ ابن بلخی، فارسنامه (تهران، ۱۳۴۳/۱۹۶۴)، ص. ۱۷؛ و نیز رجوع کنید به:
Gnoli, pp. 56-57, 137; Kinneir, p. 2
این روایت در اوستا و اخبار فردوسی نیز وجود دارد: رجوع کنید به:
Fritz Wolff, Glossar zu Firdosis Schahname (Berlin, 1835) pp. 91, 614.
۱۰- مسعودی، مروج‌الذهب، جلد اوّل، ص. ۲۶۶.
۱۱- مستوفی، نذهت‌القلوب، ص. ۲۰.
۱۲-مسعودی، التنبیه والاشراف، ص. ۳۲؛ طبری، جلد اوّل، ص. ۱۵۴؛ اصفهانی، صص. ۲۰، ۳۲؛ نیز رجوع کنید به اصفهانی، ص. ۲۱ حاشیه‌ها.
Ringbom, “The Seven Keshvars of the Earth”, Sir J.J. Zarthoshti Maddressa Contrenary Volume (Bombay, 1967), pp. 11-16.
۱۳- ابن‌روستا، العلائق‌النفیسه (تهران: امیرکبیر، ۱۹۶۵/۱۹۸۶)، صص. ۱۱۹-۱۲۰.
۱۴- طبری، جلداوّل، ص. ۱۵۴؛ استخری، صص. ۵، ۱۱؛ ابوالقاسم احمد جیهانی، اشکال‌العالم (تهران: شرکت به‌نشر، ۱۳۶۸/۱۹۸۹)، صص. ۳۴، ۳۵، ۱۲۱؛ مسعودی، مروج‌الذهب، جلد اوّل، ص. ۲۶۶؛ نیز رجوع کنید به محمد محمود الصیاد، من و جهات‌الجغرافیا(بیروت، ۱۹۷۱)، صص. ۲۸، ۸۹، در اشاره به استخری و شرح قیلقاشندی از ایرانشهر و ایران به عنوان یکی از سرزمین‌های اسلام یاد می‌کند.
۱۵- Wolff, pp. 81-91.
۱۶- بیرونی، صفحات ۱۱۱، ۲۰۵، ۲۰۹، ۲۱۲، ۲۱۵.
۱۷- رجوع کنید به: تاشنار، ص. ۸۲.
۱۸- تاریخ سیستان، صص. ۲۳-۲۵.
۱۹- مستوفی، صص. ۱۹-۲۱.
۲۰- Gnoli, p. 159.
۲۱- Ibid. p. 139.
۲۲- استخری، ص. ۵؛ نیز رجوع کنید به جیهانی، اشکالالعالم (تهران: نشر کتاب، ۱۳۶۸/۱۹۸۹)، ص. ۳۴.
۲۳- Wolff, p. 177.
۲۴- مسعودی، مروج الذهب، جلد اوّل، ص. ۲۷۸.
۲۵- ابن‌هشام، سیره النبی (قاهره، ۱۹۷۱)، جلد اوّل، ص. ۳۷۳.
۲۶- حمزه اصفهانی، ص. ۷.
۲۷- همانجا.
۲۸- استخری، صص. ۵-۶؛ مستوفی، نذهت‌القلوب، صص.۲۰-۲۸؛ نیز رجوع کنید به:
R. Frye, Golden Age of Persia (London: 1975), pp. 12-14;Rahimi Laridjani, p. 23.
Haneda Koichi, “Meanings of Iran:Preliminiary Essay and African Srudies, 27 (1984) (in Japanese), p. 188.
۳۰- همانجا،نقل قول از اکبر ختایی، ختایی نامه،
Bibliothèque Nationale Ms. Supplément Persan 1354T f. 3b.
۳۱- Twxweira, Voyafes de Tezeira ov L’Histories des Perse (Paris, 1681), p. 52; Voyafes de Pietro Della Valle (Rouen, 1745), II, pp. 386-409.
۳۲- Chardin, II, PPç ۴-۷;
نیز رجوع کنید به مستوفی، نذهت‌القلوب، ص. ۵۱.
۳۳- رجوع کنید به عبدالحسین نوایی، شاه عباس(تهران: انتشارات بنیاد فرهنگی ایران، ۱۳۵۲/۱۹۷۳)، جلد اوّل، و شاه اسماعیل صفوی (تهران: انتشارات بنیاد فرهنگی ایران، ۱۳۴۷/۱۹۶۸)، جهانگیر قائم، مقامی، یکصد و پنجاه سند تاریخی (تهران، ۱۳۴۸/۱۹۶۹).
۳۴-Mirchondi, Historia Seldschukidarun (Gissen, 1838), pp. 15, 107, 162;
مستوفی، نذهت‌القلوب، ص. ۲۷،نیز تایید می‌کندکه خراسان منطقه‌ای جدا از ایران بوده‌است.
۳۵-Mirchondi, Historia Samanidarum (Goettşngten, 1808)
۳۶- İbn Bibi,Histoire des Seldjoucides d’Asie Minore (Leiden: E. J. Brill, 1903), IV, p. 237.
۳۷- Sadik İsfahani, The Geographical Works (London, 1832), pp. 6-7.
۳۸- Noorul Hasan Ansari, “Amir Khusrau, the Poet and the Patriot”, Indo-Iranica 39 (1986), pp. 88-99;Alghama Chinli, “Nazari bi Nil Deman Feizi”, Indo-Iranica 39 (1986), pp. 118-123.
۳۹- See Sranly Lane- Poole, The Case of the Mohammadan Dynasties (London, 1876); S. Lane -Poole, the Coins of the Mongols (London, 1881); William Marsden, The Plates of the Oriental coin (London, 1869; )
برای سکه‌های صفوی رجوع کنید به:
Chardin,II,pp. 332-333;Tavernier, pp.346-347.
۴۰-Henry Yule, The Book of ser Marco Polo, I, Chapter XV (London, 1781), pp. 78-84.
برای کسب معلومات بیشتر درباره‌ی خانواده‌ی مارکوپولو، مسافرتها، و تماسهایش با شرق رجوع کنید به ع.ح. نوایی، ایران و جهان (تهران: نشر هما، ۱۳۶۶/۱۹۸۷)، صص. ۳۵-۳۷.
۴۱- Roger Savory, “L’Empiredu Lione et Soleil”, L’Islam d’Hier a Aujournad’hur (Paris: Elsevier Bordas, 1981), pp. 282-284, see also I. Petrushevesky, Islamin Iran (London: Atlone, 1985), p. 388.
۴۲- عبدالحسین نوایی، شاه عباس، صص. ۴۶، ۴۹، ۵۹؛ نوایی، شاه اسماعیل، صص. ۲۲، ۲۶، ۶۳، ۱۴۳، ۱۵۲، ۱۵۷.
۴۳- جهانگیر قائم مقامی، یکصد و پنجاه سند تاریخی، نگاه کنید به پاورقی ۳۳، صص. ۶۷، ۷۰، ۸۱، ۸۳، ۱۰۵؛ غلامرضا ورهرم، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر زند (تهران: موسسه‌ی انتشاراتی معین، ۱۳۶۶/۱۹۸۷۷)، ص. ۱۲۶۶.
۴۵- قائم مقامی، ص. ۱۰۵.
۴۶- قائم‌مقامی، صص. ۱۱۱-۳۸۰؛ میرزا غلام‌حسین خان‌ افضلالملک، افضل‌التواریخ (تهران: نشر تاریخ ایران، ۱۳۶۳/۱۹۸۴)، صص. ۲۹۸-۳۰۲۲.
۴۷- برای مثال رجوع شود به قائم‌مقامی،ص. ۱۵۳.

توضیح
این مقاله ترجمه‌ی فصل چهارم از کتاب «ملّت خیالی ایران: ابتناء هویت ملّی» نوشته‌ی پروفسور مصطفی وزیری است که ترجمه‌ی فصل سوّم آن در شماره‌ی پشین نشریه ارائه شده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *