پنجشنبه, اسفند ۱۰, ۱۴۰۲

امضا

سونای‌دا قاراچوخانین آواواسی

امضا
مجله فرهنگ جامعهمقاله

چالش‌های ملّی در انقلاب بلشویکی – دکتر جلیل یعقوب‌زاده‌ی فرد

چالش‌های ملّی در انقلاب بلشویکی

دکتر جلیل یعقوب‌زاده‌ی فرد

 

مقدمه

دهه‌های اوّل و دوّم سده‌ی بیستم شاهد تحوّلات عمیق سیاسی در اوراسیا بود که تا دهه‌ها تأثیر ماندگار بر ساخت اقتصادی و سیاسی این منطقه و جهان به جا گذاشت. سرآغاز این تحوّل شکست روسیه از ژاپن در سال ۱۹۰۵ بود. این واقعه اعتراضات توده‌ای را برانگیخت و برای اوّلین بار توده‌ها توانستند مطالبات خود را بیان دارند. مطالبات اقتصادی و سیاسی توده‌ها به اندازه‌ای افزایش یافت که حکومت تزاری نتوانست آنها را برآورده سازد. فوران احساسات، سرریز مطالبات و اعتراضات منجر به وقوع انقلاب اوّل روسیه گردید. ولی شکست میانه‌روها در جواب‌گویی به این مطالبات و سرریز احساسات منجر به فروپاشی حکومت کرنسکی شد و بلشویک‌ها به عنوان جناح تندرو انقلاب حکومت را به دست گرفتند. این انقلابیون زمانی زمام امور را در کشور به دست گرفتند که خود با مطالبات و شعارهای حدّاکثری موجب ارتقاء سطح مطالبات شده و این مطالبات حدّاکثری را برای شکست دادن رقیبان معتدل خود به کار گرفته بودند.

دولت برآمده از انقلاب با چالش‌های عمده‌ای مواجه بود. مساله‌ی ملّی در سرزمین‌های مسلمان‌نشین قفقاز و آسیای میانه یکی از عمده‌ترین این چالش‌ها بود. در چنین فضایی روشنفکران ملّی‌گرای لیبرال طرفدار جنبش جدیدیه و بخشی از نیروهای چپ مناطق مسلمان‌نشین اقدام به طرح راه‌حل‌ّهای بومی برای رفع مساله‌ی ملّی نمودند. به خصوص نیروهای بومی چپگرا چالش عمدهای را برای رهبران بلشویک ایجاد کردند. این گروه که نقش بسیار مهمّی در پیروزی انقلاب و اشاعه‌ی آن در شرق به خصوص در آسیای میانه ایفاء کرده بودند و رهبران بلشویک امید داشتند با تکیه بر این نیروها بتوانند انقلاب را به همه‌ی مناطق هم‌مرز اشاعه دهند در کنفرانس باکو رو در روی انقلابیون روس قرار گرفتند. شکاف‌های طبقاتی موجود در غرب در مشرقزمین موجود نبود. برعکس شکافهای فعال در این جوامع شکاف‌های اجتماعی و از جمله تضادهای قومی- ملّی بودند. روشنفکران آسیای میانه (چه آنها که دارای تمایلات چپ بودند و چه آنها که گرایشات راست داشتند) در تلاش بودند تا راه‌حل‌ّهای بومی برای این مسائل ارائه دهند. برخی از این روشنفکران از همان آغاز و برخی نیز در نیمه‌راه، راه خود را از بلشویک‌ها جدا کردند. اینان در آسیای میانه دولت آلاش- اوردا و بخاراییان جوان را بنا نهادند و در پی شکست این دولت‌ها به جنبش باسماچی روی آوردند. گروهی دیگر هنوز دل به مدینه‌ی فاضله‌ی بلشویک بسته بودند و مارکسیسم را ایدئولوژی رهایی‌بخش برای شرق می‌پنداشتند. آنگاه هم که در این مدینه‌ی فاضله مشکلات جوامع خود را برآورده نشده یافتند به دنبال راه‌حلّ‌های بومی گشتند. «گالییف‌گرایی» و به تعبیر دیگر «کمونیسم ملّی» برای جواب‌گویی به چنین مشکله‌ای ظهور نمود. نگارنده بر این باور است که چالشی که این گروه برای بلشویک‌ها ایجاد کردند اگرچه در کوتاه‌مدّت به وسیله‌ی استالین سرکوب گردید، ولی آثار ماندگاری در جامعه‌ی مسلمان شوروی به جای گذاشت. این مقاله در پی بررسی و تبیین چالش‌های ملّی در اوایل انقلاب بلشویکی و تلاش نخبگان سیاسی و اجتماعی ترکستان برای ارائه‌ی راه‌حلّ‌‌های بومی می‌باشد.

 

رویکرد نظریه‌پردازان مارکسیستی به مساله‌ی ملّی و مشرقزمین

مساله‌ی ملّی و ملّی‌گرایی هم در حوزه‌ی نظری و هم در حوزه‌ی سیاسی همیشه چالشی برای مارکسیسم بوده است. سئوالاتی از قبیل این که، آیا ملّی‌گرایی صورتی از «آگاهی کاذبی» بوده است که پرولتاریا را از هدف انقلاب جهانی منحرف می‌سازد؟ و یا این که آیا مبارزه‌ی پرولتاریا با بورژوازی باید در درجه‌ی اوّل مبارزه‌ی ملّی باشد؟ در چنین صورتی این مبارزات ملّی چگونه منجر به یک جنبش انقلابی جهانی سوسیالیستی خواهند شد؟ این‌ها همه‌ مسائل اساسی نظری مارکسیسم در قبال ملّی‌گرایی بوده و هنوز هم هستند (اموت اوزکریملی، ۱۳۸۳: ۴۰).

دلیل چنین چالشی شاید به این خاطر بوده که مارکس به عنوان ایدئولوگ اصلی مارکسیسم، نه نظریه‌ای نظام‌مند در مورد مساله‌ی ملّی و تعریف دقیقی از مفهوم ملّت ارائه داد و نه راهبرد سیاسی عامی برای پرولتاریا در این قلمرو در نظر گرفت. مارکس و انگلس هیچ متن نظری منظمی درباره‌ی قومیت و ملیّ‌گرایی ننوشته‌اند. آنان دستگاه فکری برای این حوزه به وجود نیاورده‌اند که با جامعه‌شناسی تاریخی و اقتصادی مارکسی قابل قیاس باشد. نوشته‌های آنان درباره‌ی این موضوع فقط پاسخ‌های احتمالی به مسائل سیاسی جاری بودند. همه‌ی آنچه که این دو اندیشهورز برای میراث‌دارانشان به جا گذاشتند چند سطری از کتاب «دست‌نوشته‌های پاریس»، «ایدئولوژی آلمانی»، «فقر فلسفه» و چند مقاله می‌باشد.

این بضاعت اندک باعث شد که استراتژی که باید در قبال مساله‌ی شرق و جایگاه آن در انقلاب جهانی سوسیالیستی تعقیب میکردند به یک چالش عمده برای دولت نوظهور بلشویک تبدیل شود. مارکس و انگلس غرب را کانون اصلی انقلاب آتی می‌دیدند. به زعم آنان غرب تنها جایی است که مناسبات سرمایه‌داری به رشد نهایی خود رسیده و مستعد رویارویی طبقاتی است. طبقه‌ی کارگر به آگاهی دست یافته و آماده‌ی تحقّق انقلاب طبقاتی است. آنان تلویحاً نقش رهایی‌بخشی شرق را هم به طبقه‌ی کارگر غربی اعطاء می‌کردند. به نظر آنها طبقات کارگر غربی در کشورهای خود دست به انقلاب سوسیالیستی خواهند زد و آنگاه که امپریالیسم را نابود ساختند خود به خود شرق هم رهایی خواهد یافت. از این رو شرق برای رهایی باید چشم به جنبش انقلابی طبقه‌ی کارگر غربی می‌دوخت و به امید آن می‌نشست. انگلس در سال ۱۸۴۵ می‌نویسد:

«تنها پرولتاریا می‌تواند ملّیت را از میان ببرد، تنها پرولتاریای به پا خاسته می‌تواند برادری ملّت‌های مختلف را به ارمغان آورد» (ق. ب. بللیوبسکی، ۱۳۶۰: ۳۴).

لنین نیز در ابتدا دارای چنین دیدگاهی بود. وی در مباحثه‌ی خود با روزا لوکزامبورگ می‌نویسد:

«مارکس عادت داشت آشنایان سوسیالیست خود را به منظور امتحان هوش و استحکام ایمانشان، به قول خودش، به حرف بیاورد، … مارکس از یک سوسیالیست ملّت ستمگر نظرش را درباره‌ی ملّت ستم‌دیده سئوال می‌کند و بی‌درنگ نقصی را آشکار می‌کند که وجه مشترک سوسیالیست‌های ملّت‌های غالب است؛ … قصور در فهم وظایف سوسیالیستی خود در قبال ملّت‌های پایمال شده…» (ق. ب. بللیوبسکی، ۱۳۶۰: ۳۵-۳۴).

مراد لنین از «وظایف سوسیالیستی … در قبال ملّت‌های پایمال شده» چیزی جز نقش رهایی‌‌بخشی نیست که نظریه‌پردازان مارکسیسم برای پرولتاریای غرب تعریف کرده بودند.

برعکس مارکس که دارای نظرات انتزاعی و متعارض در خصوص مساله‌ی ملّی بود، لنین انقلابی عمل‌گرایی بود که تلاش کرد در چارچوب تحلیلی مارکس راهبرد منسجمی برای جنبش کارگری در مواجهه با جنبش‌های ملّی تدوین نماید. اساس این راهبرد بر اصل حقّ ملل در تعیین سرنوشت خویش متّکی است. بی‌شک آموزه‌ی وی از نظر انسجام نظری و واقع‌گرایی بسیار پیشرفته‌تر از مارکس و انگلس و دیگر مارکسیست‌های هم‌عصر خود بود. لنین دیدگاه‌های خود در مورد نحوه‌ی تشکیل ملّت‌ها و حقّ ملل در تعیین سرنوشت خود را این چنین تبیین می‌کند:

«در تمام جهان دوران پیروزی نهایی سرمایه‌داری بر فئودالیسم با جنبش‌های ملّی توام بوده است. پایه‌ی اقتصادی این جنبش‌ها را این موضوع تشکیل می‌دهد که برای پیروزی نهایی تولید کالایی، بازار داخلی باید به دست بورژوازی تسخیر گردد و باید اتّحاد دولتی سرزمین‌هایی که اهالی آنها به زبان واحدی سخن می‌گویند عملی گردد و در عین حال هر نوع مانعی از سر راه تکامل این زبان و تحکیم آن در ادبیات برداشته شود. زبان مهم‌ترین وسیله‌ی آمیزش بشری است، وحدت زبان و تکامل بلامانع آن یکی از مهم‌ترین شرایط مبادله‌ی بازرگانی واقعاً آزاد و وسیع و متناسب با سرمایه‌داری معاصر و یکی از مهم‌ترین شرایط گروه‌بندی آزاد و وسیع اهالی به صورت طبقات جداگانه و بالاخره شرط ارتباط محکم بازار با انواع تولیدکنندگان خرد و کلان و فروشنده و خریدار است.

از این رو، همه‌ی جنبش‌های ملّی مایل هستند دولت‌هایی ملّی تشکیل دهند که بتوانند این خواست‌های سرمایه‌داری معاصر را به بهترین وجهی برآورده نمایند. عمیق‌ترین عوامل اقتصادی در این قضیه دخیل هستند و از این رو برای تمامی اروپا و نیز برای تمامی جهان متمدّن تشکیل دولت ملّی برای دوران سرمایه‌داری بسی معمول است.

بنابراین اگر بخواهیم به مفهوم حقّ ملل در تعیین سرنوشت خویش پی ببریم و در عین حال خود را با تعریف‌های قضایی سرگرم نکنیم و تعریف‌های مجرّد وضع ننمائیم، بلکه شرایط تاریخی- اقتصادی جنبش‌های ملّی را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم، ناگزیر باید به این نتیجه خواهیم رسید که منظور از حقّ ملل در تعیین سرنوشت خویش یعنی حقّ‌ آنها در جدا شدن از مجموعه‌ی ملّت‌های غیرخودی و تشکیل دولت مستقل ملّی» (مراد ثقفی، ۱۳۷۳: ۵۹-۵۸).

لنین در تبیین استراتژی جنبش کارگری در مواجهه با جنبش ملّی دو جنبش ملّی را از هم متمایز می‌کند. به نظر او جنبش‌های ملّی به دو گونه‌اند: یا پیشرو هستند و یا واپس‌گرا. رویکرد لنین به تمایز این دو جنبش نیز بسیار عمل‌گرایانه است. به نظر او جنبش‌های پیشرو جنبش‌هایی هستند که در مرحله‌ی گذار از مناسبات فئودالی به مناسبات سرمایه‌داری تحت رهبری بورژوازی ظهور می‌کنند و زمینه‌های گذار جامعه از مناسبات فئودالی به سرمایه‌داری را فراهم می‌نمایند. بورژوازی در این گونه جنبش‌ها با تأسیس دولت و دموکراتیک‌سازی آن مشارکت مردم در نهادهای وکالتی را تضمین می‌کند. وی وجه دوّمی هم برای این نوع ملّی‌گرایی‌ها در نظر دارد. به نظر وی این نوع ملّی‌گرایی‌ها عموماً در کشورهای مستعمره وقوع می‌یابد و دارای ماهیتی ضدامپریالیستی است. از این رو مترقّی است. وی برای نامیدن این نوع جنبش‌ها  از اصطلاح «ملّی- انقلابی» به جای «بورژوایی- دموکراتیک» استفاده می‌کند. وی گاه نیز آن را «ملّی‌گرایی ضدامپریالیستی»، «اکتبریستی و مترقّی» می‌نامد.

به نظر لنین جنبش‌های واپس‌گرا جنبش‌هایی هستند که در مرحله‌ی مناسبات سرمایه‌داری ظهور می کنند. این جنبش‌ها طبقه‌ی پرولتاریا را در برابر بورژوازی بر مبنای ملّیت تجزیه نموده موجبات تضعیف آن را فراهم می‌سازند. به نظر وی این جنبش‌ها ماهیتاً واپس‌گرا هستند و با عقیم گذاشتن انقلاب و تجزیه‌ی نیروهای انقلابی موجبات تداوم تسلّط بورژوازی بر جامعه را فراهم می‌سازند. راهبرد عام طبقه‌ی پرولتاریا در قبال جنبش‌های ملّی حمایت از جنبش‌های پیشرو و مقابله با جنبش‌های ملّی واپس‌گراست. این راهبرد عام اگرچه در ظاهر دارای صراحت می‌باشد، ولی عملاً در تعریف ملّتی که قرار است طبقه‌ی کارگر راهبرد خود را در قبال آن تعریف و تعیین کند به بن‌بست می‌رسد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که راه را برای اعمال سیاست‌های شوروی می‌گشود(۱).

رویکرد رهبران و زعمای حزب کمونیست به مساله‌ی شرق و از آن جمله جوامع مسلمان نیز جدا از این دیدگاه نبود. لنین نیز همچون مارکس به نقش رهبری پرولتاریای غرب باور داشت (۲). به نظر وی کشورهای مشرقزمین دارای پرولتاریا نبودند و از این رو نمی‌توانستند توجّه انقلابیون را به خود جلب نمایند. تنها می‌توانستند نقش یاریگر پرولتاریای غرب را در نیل به انقلاب جهانی ایفاء کنند. نقشی که برای شرق در این انقلاب تعریف شده بود چیزی جز این، یعنی سیاهی لشکری در کنار شوالیه‌های پرولتاریای غربی نمی‌توانست باشد. وی در سال ۱۹۱۳ در مقاله‌ی «اروپای عقبمانده و آسیای پیشرو» منتشره در روزنامه‌ی «پراودا» می‌نویسد:

«پیروزی پرولتاریای اروپایی رهایی‌بخش خلق‌های اروپایی و آسیایی خواهد بود» (اوغوز شعبان دومان، ۱۹۹۹: ۱۸).

این اصل بنیان‌های آموزه‌ی وی را در مورد مساله‌ی انقلاب در شرق تشکیل می‌داد، ولی در مرحله‌ی مبارزه با کسب قدرت و جنگ داخلی وی نیاز به همراهی جوامع غیرروس روسیه احساس می‌کرد و برای بسیج آنها در صف خود و بر اساس آموزه‌ای که از آن سخن راندیم بر حقّ آنها در تعیین سرنوشت خود تاکید می‌نمود. وی در این دوره معتقد بود که نیروی ضدامپریالیستی این جوامع یاریگر مبارزان طبقه‌ی کارگر در روسیه می باشند. بعد از فراغت از جنگ داخلی تغییر نگرش عمده‌ای در میان رهبران و سرآمدان حزب کمونیست در قبال مساله‌ی ملّی در مستعمرات به وجود آمد این تغییر نگرش تحت تاثیر دو عامل صورت گرفت: اوّلین عامل تهدیدات کشورهای غربی علیه روسیه‌ی انقلابی بود. بعد از انقلاب اکتبر مبارزه‌ی کشورهای سرمایه‌داری علیه روسیه‌ی شوروی به مساله‌ی عمده‌ی تحوّلات سیاسی تبدیل شده بود. دیکتاتوری پرولتری در روسیه به واسطه‌ی اینکه بورژوازی جهانی با ‌آن مبارزه می‌کرد این گرایش مشخص را یافت که از یک نیروی ملّی به یک نیروی بین‌المللی تبدیل گردد. در چنین وضعیتی هدف اصلی سیاست جنبش کمونیستی وحدت بیشتر پرولتاریا و توده‌های زحمتکش کلّیه‌ی ملّت‌ها و کشورها برای مبارزه‌ی مشترک جهت سرنگونی مالکان ارضی و بورژوازی و عملی ساختن نزدیک‌ترین اتحاد کلّیه‌ی جنبش‌های آزادی‌بخش ملّی و مستعمرات با روسیه بود. لنین در پی آن بود که چگونه می‌تواند جنبش‌های رهایی‌بخش ملّی مستعمرات و جنبش پرولتری اروپا را در کنار و در صف روسیه‌ی شوروی بر علیه تهدیدات نظام سرمایه‌داری بسیج نماید. فرمول‌بندی وی از جنبش رهایی‌بخش ملّی مستعمرات و نقش آنها در جنبش انقلاب جهانی ناشی از این ضرورت بود. مخالفت وی با مانابندرا ناث روی (Manabendra Nath Roy) و دیگر مارکسیست‌های شرق که به نوعی به دنبال راه‌حل‌های بومی بودند نه به خاطر مسائل ایدئولوژیک، بلکه به خاطر دغدغه‌های سیاسی- امنیتی بود. وی بر این باور بود که کمونیست‌ها باید مساله‌ی ملّی و مستعمراتی را در ارتباط تنگاتنگ با منافع بین‌المللی مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریا که هدفش محو هر گونه ستم، از جمله ستم ملّی است مطرح و حلّ کنند.. جنبش آزادی‌بخش ملّی تحت شرایط معینی می‌تواند متّحد نیرومند پرولتاریای انقلابی باشد. زمانی که مبارزه‌ی آزادی‌بخش هم با منافع ملّتی که علیه ستم می‌جنگد و هم با منافع پرولتاریای ملّت ستمگر سازگار باشد.

دوّمین عامل، تحوّل برداشت رهبران روسیه از ماهیت سرمایه‌داری غربی بود. لنین با انتشار اثری به نام «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری» مدّعی شد که سرمایه‌داری غربی ماهیتاً با استعمار مشرقزمین وارد مرحله‌ی امپریالیستی شده است. وی بر عکس مارکسیست‌های مشرقزمین تمایز اساسی بین سرمایه‌داری در کشورهای متروپل و سرمایه‌داری «مستعمره»ها (که وی آن را سرمایه‌داری اکتبریستی می‌نامید) که به واسطه‌ی سرمایه‌گذاری بخشی از ارزشافزوده و منابع طبیعی به یغما رفته‌ی مستعمرات پا گرفته بود قائل بود. وی همچنین اشکال گوناگون مناسبات تولیدی (دهقانی- فئودالی، نیمه‌فئودالی و سرمایه‌داری تجاری) را در این جوامع خاطرنشان شده، ارتباط میان این مناسبات و نظام جهانی سرمایه‌داری را تحلیل می‌کرد. خواست وی مبنی بر تشکیل سازمان‌های وسیع توده‌ای زحمتکشان در شرق مبتنی بر این برداشت بود که قسمت اعظم جمعیت این کشورها هنوز به سطح قشربندی متمایز طبقاتی- سرمایه‌داری نرسیده‌اند. لنین توجه کمینترن را به لزوم حمایت از مبارزه‌ی ضدامپریالیستی نیروهای بورژوا- دموکراتیک در مستعمرات و کشورهای وابسته جلب می‌کرد. او در عین حال تاکید می‌کرد که لازم است در هر وضعیتی استقلال جنبش پرولتری را- حتّی اگر در ابتدایی‌ترین شکل خود نیز باشد- حفظ کرد. به نظر لنین وظیفه‌ی کمونیست‌ها در کشورهای مستعمره سازماندهی افراد انقلابی است که فقط در نام کمونیست نباشند و بتوانند پیوند میان توده‌های زحمتکش تحت استعمار این کشورها و پرولتاریایی جهانی برقرار نمایند. «زحمتکشان را صرف نظر از سطح رشد آنها به فعالیت انقلابی، عمل مستقل و تشکّل برانگیزانند؛ آیین حقیقی کمونیستی را که برای کمونیست‌های کشورهای پیشرفته‌تر منظور نظر بوده به زبان هر ملّت برگردانند؛ آن وظایف عملی را انجام دهند که فوراً باید انجام شود و در کنار پرولتاریای دیگر کشورها به مبارزه‌ی مشترک دست بزنند» (ا.ب. رزنیکوف، ۱۳۶۰: ۱۴۲).

لنین تاکید می‌کرد که «انقلاب سوسیالیستی تنها یا به طور عمده مبارزه‌ی پرولتاریای انقلابی هر کشور علیه بورژوازی خود نیست- خیر انقلاب سوسیالیستی مبارزه‌ی کلّیه‌ی مستعمره‌ها، کشورهای تحت ستم و کلّیه‌ی کشورهای وابسته علیه امپریالیسم بین‌المللی است» (ا.ب. رزنیکوف، ۱۳۶۰: ۱۴۷).

بر اساس این تز بود که لنین اقدام به تشکیل کمینترن نمود. اگرچه در ابتدا امید زیادی برای وقوع انقلاب در غرب می‌رفت و رهبران بلشویک همه‌ی توان خود را برای این کار صرف می‌کردند، ولی با عدم وقوع انقلاب در غرب، ضرورت مقابله با تهدیدات خارجی و طرح تز «سوسیالیسم در یک کشور» رهبران بلشویک توجّه خود را به شرق معطوف نمودند. به ادّعای هلن کارر دانکوس (Helen Carrere Dencausse) لنین همچون مارکس عمیقاً براین باور بود که بقای انقلاب نیازمند جهانی‌شدن آن است وگرنه محکوم به نابودی و فنا خواهد بود. بنابراین مادام که اروپا، به عبارت صحیح‌تر پرولتاریای اروپا آمادگی لازم برای تحقّق انقلاب جهانی را ندارد بهتر آن است که از پویایی اقوام تحت سلطه که پیروزی انقلاب روسیه را تضمین کرده بودند استفاده شود (هلن کارر دانکوس، ۱۳۶۶: ۱۲). او در این خصوص بسیار تحت تأثیر نظرات انقلابی معروف تاتار، میرسعید سلطان گالییف (۳) قرار داشت. لنین تحت تأثیر وی در سپتامبر ۱۹۲۰ اقدام به برگزاری «کنگره‌ی ملل تحت ستم شرق» در باکو نمود. وی در پی این هدف بود که فضایی را برای بحث و نظر انقلابیون شرق در مورد راه‌های انقلابی که هم به استعمار خاتمه دهد و هم جنبه‌ی اجتماعی داشته باشد فراهم نماید. در عین حال رهبران حزب کمونیست به دنبال نشان دادن قدرت خود به قدرت‌های جهانی و در رأس آن انگلستان بودند. زینویف یکی از سرآمدان انقلاب بلشویک و دبیرکلّ کنگره‌ی باکو در سخنرانی افتتاحیه‌ی این کنگره تز اصلی سرآمدان حزب کمونیست را این چنین بیان می‌کند:

«پرولتاریای اروپا خواهان کمک به شما برای استرداد اراضی خود و ایجاد همبستگی آزادانه‌ی همه‌ی خلق‌های دنیاست. آنچه که هر زحمتکش باناموس اروپایی در قلب خود دارد و شما، نمایندگان شرق مجبور به گردن نهادن به آن هستید این برنامه‌ی ساده و صریح است.

رفقا! کنگره‌ی مسکو این مساله را به بحث گذاشت که آیا کشورهای شرق می‌توانند بدون گذار از مرحله‌ی سرمایه‌داری انقلاب اجتماعی را تحقّق دهند؟ از دیر باز این تز رایج بوده است که در همه‌ی کشورها پدید آمدن صنایع بزرگ، انحصاری شدن مالکیت و اجتماع کارگران در تأسیسات صنعتی بزرگ و مدرن برای گذار به مرحله‌ای که سرمایه‌داری نامیده می‌شود ضروری است و تنها بعد از آن است که می‌توان از گذار به سوسیالیسم سخن راند.

اکنون به این نتیجه رسیده‌ایم که این تز چندان هم صحیح نیست. از لحظه‌ای که یک کشور زنجیرهای سرمایه‌داری را پاره می‌کند- همچنانکه در روسیه اتفاق افتاد- از لحظه‌ای که کارگران مساله‌ی انقلاب پرولتری را مطرح کردند می‌توانند و مجبورند که به مرحله‌ی مبارزه برای برپایی سیستم در چین، هندوستان، ترکیه، ایران و ارمنستان پا بگذارند. البته کارگران اروپایی قدرت را برای تاراج ترکیه، ایران و یا هر کشور دیگری به دست نمی‌گیرند. برعکس به یاری آنها خواهند شتافت. ولی مادام که این چنین است این کشورها باید در صفوف انقلاب شورایی قرار گیرند. باید بطور مشترک در برابر فشارها و تضیقات نظام اجتماعی که موجب تقسیم‌بندی جامعه به ثروتمند و فقیر می‌شود ایستاد و همراه و همگام با همه‌ی زحمتکشان متشکّل دنیا دولت جدیدی را بنا نهاد» (اوغوز شعبان دومان، ۱۹۹۹: ۳۷-۳۶).

اما کنگره‌ی باکو به نتیجه‌ای کاملاً متفاوت رسید. رؤسای کمینترن که در این کنگره برای نخستین بار با انقلابیون شرق روبرو شدند دچار وحشت گردیدند. آنچه که آنان در باکو در طول برگزاری کنگره کشف کردند این بود که ملل تحت سلطه که لنین برای تضمین پیروزی انقلاب به کار گرفته بود، نمی‌خواهند آلت دست بلشویک‌ها و به عنوان افراد کمکی برای انقلاب اروپا شوند، بلکه آنان می‌خواهند سازنده‌ی سرنوشت خود باشند و به منظور نیل به اهداف خود عمل کنند. انقلابیون شرق به صراحت به وی می‌گفتند که انقلاب واحد نیست و نباید فقط به خدمت اروپا و رنجبران به کار گرفته شود. آنان از این می‌ترسیدند که همانگونه که پیش از این در اسارت و استعمار اروپا بودند بار دیگر در اسارت پرولتاریای اروپا در آیند و این ترس خود را به صراحت بیان می‌کردند. نمایندگان مسلمان در این کنگره حضور یافته بودند تا رهبران مارکسیست را توجیه کنند که برای آنان انقلاب به معنی مبارزه‌ی ملل ستم‌دیده علیه ملل ستم‌پیشه و یا به عبارت دیگر ملل شرق علیه ملل مغربزمین از جمله روسیه است و نه مبارزه‌ی طبقانی. انقلاب و مارکسیسم برای آنها رهایی از قیود استعماری بود و نه مبارزه‌ی طبقاتی. به بیان هلن کارر دانکوس در کنگره‌ی باکو نمایندگان رنجبران اروپایی در برابر خود و یا به بیان بهتر بر علیه خود، مردمانی غیراروپایی را می‌دیدند که قد علم کرده و به نام افکار لنین تاکید می‌کردند که انقلاب در اروپا و خارج از اروپا قابل اختلاط و در هم آمیختگی نیست و رهایی همگانی ملل تحت ستم موضوع انقلاب خاصّ آنان را تشکیل می‌دهد. به عبارت دیگر، در کنگره‌ی ملل تحت ستم باکو دو نظریه‌ی انقلابی رویاروی هم قرار گرفتند. اوّلین نظریه‌ی مارکسیسم کلاسیکی بود که معتقد به انقلاب جهانی بوده و عامل پویابخش آن را پرولتاریا می‌دانست. براساس این تز تنها پرولتاریای اروپا بود که در تضاد منافع با بورژوازی به مرحله‌ی انقلابی رسیده بود. مشکله‌ی این آموزه این بود که این پرولتاریا نمی‌خواست انقلاب مورد انتظار را تحقّق بخشد. این آموزه به دنبال به حرکت در آوردن این نیروی به خواب رفته بود. دوّمین نظریه‌ی انقلابی به انقلاب رهایی‌بخش ملل شرق باور داشت. در واقع، این تز بدیلی برای ایدئولوژی مارکسیستی- لنینیستی بود و مدّعاهای این ایدئولوژی را به چالش می‌خواند. برای طرفداران این تز پرولتاریای اروپا قبل از هر چیزی اروپایی است و بنابراین سلطه‌گر است. طبقه‌ای است که از استعمار شرق تغذیه می‌کند و یا زمانی که از ثروت به یغما رفته‌ی شرق بهره‌مند می‌شود نمی‌تواند انقلابی باشد (هلن کارر دانکوس، ۱۳۶۶: ۱۳). به دیگر سخن در این کنگره دو قطب پدید آمد: انترناسیونالیسم رنجبران و انترناسیونالیسم ملل تحت استعمار. فریاد انقلابیون شرق بلشویک‌ها را با واقعیت این مناطق روبرو ساخت و چالش عمده‌ای را برای رهبران بلشویک ایجاد ساخت. دوقطبی شدن کنگره زعمای حزب کمونیست روسیه را مضطرب می‌کرد. نشریه‌ی «زندگی ملّیت‌ها» در هفتم دسامبر ۱۹۱۹ در نقد اظهارات انقلابیون شرق نوشت:

«این تصوّر به آدم دست می‌دهد که به عقیده‌ی رفقا خاک بکر شرق برای کشت اندیشه‌های کمونیسم مساعدتر است تا خاک پوسیده‌ی غرب» (م. ا. پرسیتس، ۱۳۶۰: ۱۲۴).

رهبران شوروی این نظریه را سکتاریستی قلمداد می‌کردند و آن را انحرافی از مارکسیسم لنینیسم می‌دانستند. به زعم رهبران شوروی مفهوم یک‌جانبه و ناسیونالیستی تنگ‌نظرانه‌ی نقش تعیین‌کنندگی شرق در روند انقلاب جهانی واقعیت را کاملاً تحریف می‌کرد و سمت‌گیری غلطی را نشان می‌داد و این امر به تنهایی کافی است تا آن را از لحاظ سیاسی مفهوم زیان‌آوری سازد. تا آنجا که به جنبه‌ی اقتصادی موضوع مربوط می‌شود پرولتاریای آگاه‌تر و انقلابی‌تر کشورهای رشد‌یافته‌ی سرمایه‌داری را به انتظار انقلاب در شرق می‌نشاند و در نتیجه آن را به انفعال محکوم می‌کند. این نظریه به ویژه از این جهت از نظر رهبران شوروی خطرناک تلقّی می‌شد که نیروهای جنبش انقلابی پرولتر غرب و مبارزه‌ی آزادی‌بخش ملّی شرق را پیرامون روسیه‌ی شوروی گرد نمی‌آورد، بلکه آنها را از شوروی دور می‌ساخت و حکومت شوروی را به سمت سازماندهی پیکار انقلابی آزادی‌بخش در کشورهای آسیای سوق می‌داد (م. ا. پرسیتس، ۱۳۶۰: ۱۲۴).

لنین نه می‌توانست و نه می‌خواست خطر یک چنین تغییر شکل تفکّر انقلابی را بپذیرد. از این رو، هنگامی که امکان انقلاب در سرزمین‌های استعماری را احساس می‌کند و به خطرهای آنان می‌اندیشد به آنها مصمّمانه پشت می‌کند و می‌کوشد تا آنچه را نجات‌دادنی است نجات دهد: یعنی انقلاب در همان کشوری که او آن را به راه انداخته است، تنها به یک کشور یا به عبارت دیگر به روسیه محدود شود. بدین ترتیب «تز سوسیالیسم در یک کشور» متولّد شد. براین اساس وی «طرح اوّلیه‌ی تزهای مربوط به مساله‌ی ملّی و مستعمرات» را مطرح نمود. در این تزها مادّه‌ی ۱۱ به مساله‌ی انقلاب در جوامع پیش از سرمایه‌داری اختصاص داشت. لنین در این مادّه ضمن تاکید بر وظیفه‌ی طبقه‌ی کارگر در مبارزه با روحانیون و پان‌اسلامیسم و حمایت از جنبش‌های دهقانی در این کشور مشخصاً در مورد جریان انقلاب شرق «لزوم مبارزه‌ی قطعی علیه تمایلی که می‌کوشد به جریان‌های رهایی‌بخش بورژوا دموکراتیک در کشورهای عقب‌مانده رنگ کمونیسم بدهد» را یادآور می‌شود (لنین، ؟: ۵۶۴-۵۶۳).

به تدریج در کنگره‌ی سوّم (ژوئن- ژوئیه‌ی ۱۹۲۱) شالوده‌ی تاکتیک‌های جبهه‌ی متّحد ریخته شد. کنگره‌ی چهارم (نوامبر – دسامبر ۱۹۲۲) تزهای مربوط به مساله‌ی شرق را به تصویب رساند. این کنگره و مباحثات صورت گرفته در جریان تصویب این تزها صحنهی رویارویی لنین و کمونیستهای شرق به رهبری مانابندرا ناث روی بود. روی در سندی که تحت عنوان «تزهای الحاقی» به کمیسیون ارائه نمود استدلال میکرد که دو قشر در هندوستان در حال مبارزه با انگلستان میباشند:  قشر اوّل متشکّل از دانشجویان و طبقهی متوسط و قشر دیگر توده های مردم متشکّل از دهقانان و کارگران. به نظر وی از آنجا که منافع طبقاتی این دو قشر در تضاد با هم میباشد امکان برقراری اتحاد در مصاف با استعمار و امپریالیسم وجود ندارد. به نظر وی استعمار به خودی خود واکنشهای ملّیگرایانه را برانگیخته و موجب تقویت روحیه و اندیشهی ملّیگرایانه گردیده است و این عامل نیز بروز خودآگاهی طبقاتی در میان اقشار و طبقات را دچار مشکل کرده است. به نظر وی شرایط برای به دست گرفتن ابتکار عمل و رهبری جنبشهای تودهای توسط کمونیستهای انقلابی در کشورهای استعمارزده فراهم شده است و در نبود طبقات کارگر دهقانان نیروهای اصلی انقلابی در این کشورها میباشند. حزب کمونیست این کشورها باید برای بسیج این نیروها تلاش نماید. وی خواهان حذف مادهی ۱۱ در تزهای پیشنهادی لنین گردید. وی بر این باور بود که سرنوشت انقلاب غرب به فرجام انقلاب در شرق بستگی دارد. جنبش کمونیستی مغربزمین بدون پیروزی انقلاب در کشورهای شرق ممکن است رو به زوال بگذارد. سرمایه‌داری جهانی منابع و سود عمده‌ی خود را از مستعمرات به خصوص آسیا، تأمین می‌کند. سرمایه‌داران اروپا ممکن است به عنوان آخرین چاره تمامی ارزش افزوده را تسلیم کارگران کنند و به این طریق آنها را به طرف خود بکشانند و‌ آتش جاه‌طلبی آنها را خاموش کنند. سرمایه‌داران به سهم خود با کمک پرولتاریا به غارت آسیا ادامه خواهند داد. چنین پیامدی کاملاً به سود سرمایه‌داران تمام می‌شود. در نتیجه لازم است کلّیه‌ی کوشش‌ها در مجرای بر انگیختن و گسترش جنبش انقلابی شرق سوق داده شود. وی این تز اساسی را پذیرفت که آینده‌ی کمونیسم جهانی به پیروزی کمونیسم در شرق بستگی دارد (ا. ب. رزینکوف، ۱۳۶۰: ۱۴۵).

لنین در مذاکرات کمیسیون به نقطهنظرات روی اعتراض نمود. وی با اشاره به اینکه بلشویکهای روس در ابتدای مبارزهی آزادیبخش بر علیه تزار از مبارزات لیبرالهای دمکرات حمایت کردند تاکید میکند که کمونیستهای هند لازم نیست که با مبارزین بورژوا – دموکرات متحد شوند، بلکه با حمایت از آنها زمینههای موفقیت جنبش ضداستعماری هندوستان را فراهم خواهند نمود (سولماز رستماوا، ۲۰۰۱: ۷۵-۷۳). بالاخره در پایان مداکرات در کمیسیون ویژهی بررسیکنندهی مسائل مستعمرات در حالیکه از بیست و پنج عضو کمیسون بیست عضو آن از کشورهای اروپایی و امریکا بودند و تنها پنج عضو آن از کشورهای شرق بودند پیشنهادات لنین به تصویب رسید (سولماز رستماوا، ۲۰۰۱: ۷). در این مصوّبه آمده است:

«انترناسیونال کمونیستی در حالی که کاملاً واقف است که در شرایط مختلف تاریخی طبقات بسیار گوناگونی می‌توانند بیانگر اراده‌ی ملّت‌ها مبنی بر کسب استقلال سیاسی باشند، از کلّیه‌ی جنبش‌های انقلابی ملّی علیه امپریالیسم حمایت می‌کند. انترناسیونال کمونیستی در آن واحد از این واقعیت غافل نیست که فقط خط‌مشی پیگیرانه‌ی انقلابی مبتنی بر حمایت فعالانه‌ی توده‌ها و گسستن بدون قید و شرط از کلّیه‌ی مدافعان سازش با امپریالیسم به سود حفظ سلطه‌ی طبقاتی خود می‌تواند توده‌های ستم‌دیده را به پیروزی برساند» (ا. ب. رزینکوف، ۱۳۶۰: ۱۵۴-۱۵۳).

این کنگره شعار جبهه‌ی متّحد ضدامپریالیستی را مطرح کرد. این تز تاکید می‌کرد که «جنبش کارگری کشورهای مستعمره  و نیمه‌مستعمره باید قبل از هر چیزی به صورت یک عامل مستقل در جبهه‌ی مشترک ضدامپریالیستی در آید».

استالین به عنوان یکی از اصلی‌ترین استراتژیست‌ها و ایدئولوگ‌های حزب کمونیست در خصوص مساله‌ی ملّیت‌ها و مستعمرات در تبیین چرایی اتّخاذ چنین موضعی می‌گوید که جنبش‌های ملّی مستعمرات از دو نقطهنظر برای جنبش کارگری مهم می‌باشند: اوّل اینکه مستعمرات عظیم‌ترین و مهم‌ترین منبع قوای امپریالیسم را تشکیل میدهند و با ظهور جنبش‌های رهایی‌بخش مستعمرات سرمایه‌داری لاجرم دچار بحران عظیمی خواهد شد. دوّم اینکه پیروزی طبقه‌ی کارگر در کشورهای مترقّی بدون همیاری ملل مظلوم و تشکیل جبهه‌ی انقلابی عمومی امکانپذیر نیست (استالین، ۱۹۷۶: ۸۸-۸۷).

رهبران بلشویک بر اساس این تز دست به حمایت از رژیم‌هایی زدند که به مقابله با انگلستان برخاسته بودند. در این چارچوب رژیم رضاخان را مترقّی تلقّی نموده کمونیست‌های ایرانی را به همکاری با وی فراخواندند. در ترکیه در حالی از آتاترک حمایت کردند که در آستانه‌ی کنگره‌ی چهارم وی بسیاری از رهبران و سرآمدان حزب کمونیست ترکیه را به قتل رساند. در سایر کشورهای جهان سوّم نیز از رژیم‌های این چنینی دفاع نمودند. استالین در کتاب «اصول لنینیسم» در دفاع از این تز با نقل این سخن لنین که «تقاضای جداگانه‌ی دموکراسی من جمله حق حاکمیت بر سرنوشت یک چیز مطلق نبوده، بلکه جزئی است از نهضت عمومی دمکراتیک جهان (اکنون نهضت عمومی سوسیالیستی). ممکن است در بعضی از موارد جداگانه جزء با کلّ متضاد باشد در این صورت لازم است از آن صرف نظر نمود» می‌نویسد:

«عین همین را باید بطور کلّی در باب نهضت انقلابی ملّی گفت. لزوم جنبه‌ی انقلابی نهضت ملّی در شرایط فشار امپریالیسم به هیچ وجه آن نیست که عناصر پرولتری در نهضت وجود داشته نهضت دارای برنامه‌ی انقلابی جمهوری‌خواهانه و یا متّکی بر دموکراسی باشد. مبارزه‌ی امیر افغان برای استقلال افغانستان با وجود نظریه‌ی سلطنت‌طلبانه‌اش… از نظر عینی مبارزه‌ای انقلابی است، زیرا این مبارزه امپریالیسیم را تضعیف و قوایش را تجزیه می‌کند… مبارزه‌ی بازرگانان و روشنفکران مصر برای استقلال این کشور به همین جهات از نظر عینی مبارزه‌ای انقلابی است، علیرغم اینکه رهبران نهضت ملّی مصر از طبقه‌ی بورژوازی و مخالف سوسیالیسم هستند….لنین حقّ داشت که می‌گفت نهضت ملّی کشورهای مظلوم را نباید از نقطه‌نظر دموکراسی تشریفاتی مورد توجه قرار داد، بلکه باید از نظر نتایج واقعی آن در ترازنامه‌ی عمومی مبارزه بر ضدامپریالیسم به‌آن قیمت گذاشت. یعنی نه بطور منفرد و مجزی، بلکه در مقیاس جهانی» (استالین، ۱۹۷۶: ۸۶-۸۵).

 

استعمار روسیه در ترکستان

اگرچه سابقه‌ی توجّه روسیه به شرق به قرن شانزدهم با اشغال قازان برمی‌گردد، ولی این کشور تا سال ۱۸۵۰ توجه جدّی به این منطقه نداشت. در واقع، در این دوره هم توجه این کشور به شرق برای دفع تهاجم اقوام کوچ‌نشین به سرحدات این کشور و برقراری امنیت در این منطقه بوده است. به مرور تحوّلات چندی باعث اهمیت یافتن ترکستان و شرق در استراتژی توسعه‌ی ارضی روسیه گردید. این عوامل را به طور خلاصه این چنین میتوان تبیین نمود:

– برقراری امنیت و ثبات در سرحدّات این کشور با ترکستان: اشغال ترکستان این امکان را برای روس‌ها می‌داد تا ضمن مطیع‌سازی اقوام کوچ‌نشین هزینه‌های نظامی نگهداری نیروهای نظامی در پایگاه‌های نظامی اورنبورگ و سیبری غربی را کاهش دهند. بنا به برخی برآوردها بعد از اشغال این منطقه هزینه‌ی نظامی مذکور به یک سوم کاهش یافته بود (دیوید مکنزی، ۱۳۸۷: ۹).

– تلافی ناکامی در پیشروی در غرب و اروپای شرقی به واسطه‌ی پیشروی در شرق: شکست روسیه در جنگ کریمه و رویارویی کشورهای اروپایی با توسعه‌طلبی این کشور در اروپا باعث شد تا این کشور از توسعه‌طلبی در غرب منصرف شده به سوی شرق و ترکستان متوجه شود. این امر هم در داخل و هم در خارج تصویر و اعتبار این کشور را به عنوان یک قدرت جهانی بازسازی می‌نمود (خیری چپراز، ۲۰۱۱: ۵۷).

– دسترسی به منابع مواد خام ارزان: ترکستان امکان بی‌بدیلی را برای دسترسی به منابع مواد خام ارزان برای توسعه‌ی صنعتی این کشور ارائه می‌کرد. به خصوص در اثنای جنگ داخلی امریکا (۱۸۶۰-۱۸۶۴) صادرات پنبه‌ی این کشور به اروپا متوقّف گردید و قیمت جهانی این محصول  افزایش یافت. این امر باعث گردید تا اهمیت ترکستان به عنوان منطقه‌ی پنبه‌خیز افزایش یابد (خیری چپراز، ۲۰۱۱: ۵۸). تا سال ۱۹۰۵ ترکستان حدود یک سوم نیازهای روسیه به پنبه را تأمین می‌نمود. این مقدار در سال‌های بعد به سرعت افزایش یافت. به گونه‌ای در سال ۱۹۰۹ نیمی از نیاز این کشور و در سال ۱۹۱۵-۱۹۱۴ نیز سه چهارم نیازهای این کشور به پنبه را ترکستان تامین می‌کرد (دیوید مکنزی، ۱۳۸۷: ۱۳).

– ایجاد بازاری برای محصولات صنعتی روسیه: محصولات صنعتی روسیه از نقطه نظر کیفیت در سطح پایینی بوده و قدرت رقابت با محصولات فرانسوی و انگلیسی را در اروپا نداشتند. لذا تجّار صاحیان صنایع روس برای ایجاد بازاری برای محصولات صنعتی در ترکستان دولت این کشور را تحت فشار قرارداده بودند. به گونه‌ای که تا پیش از اشغال این منطقه بازار ترکستان در دست تجّار هندی بودند که کالاهای انگلیسی را به این منطقه صادر می‌نمودند، ولی از سال ۱۸۵۱ تا ۱۸۶۱ در مدّت ده سال صادرات روسیه به ترکستان شش برابر افزایش یافت (دیوید مکنزی، ۱۳۸۷: ۶).

– تحت فشار قرار دادن انگلستان به واسطه‌ی اشغال مناطق هم‌مرز با هندوستان: روسیه با اشغال ترکستان نه تنها جلوی پیشروی انگلستان در آسیا را می‌گرفت، بلکه به این کشور این امکان را می‌داد تا قوای نظامی انگلستان را در هندوستان مشغول نموده آنها را زمین‌گیر سازد. بگونه‌ای که در سال ۱۸۹۵ یک چهارم کل نیروهای نظامی انگلستان در هندوستان مستقر شده بودند (دیوید مکنزی، ۱۳۸۷: ۱۱).

– مهاجرت دادن دهقانان بی‌زمین روس به این منطقه و ایجاد کلنی‌های روس‌نشین: در سال ۱۸۹۲-۱۸۹۱ بیش از یک میلیون دهقان روس توسط دولت به استپ کوچ داده شده و در مناطق تورگای، آلمولسنشک، سمی‌پالاتینسک و قرقیزستان سکونت داده شدند (الکساندر بنیگسن، ۱۳۷۶: ۸۷). تعداد کلنی‌های روس در سال ۱۹۰۶ شصت سکونتگاه بوده است. این زیستگاه‌ها عموماً در منطقه‌ی چیمکنت و اولی- آتا بود. همچنین شهرهای تاشکند و سمرقند دارای جمعیت قابل توجه روس بودند (دیوید مکنزی، ۱۳۸۷: ۱۲). در سال ۱۹۱۱ شمار روس‌های ساکن ترکستان را در حدود چهارصد هزار نفر تخمین می‌زنند. جدول زیر شمار روس‌ها را در برخی مناطق نشان می‌دهد (گلندا فریزر، ۱۳۸۵: ۲).

 

سیردریا فرغانه سمرقند سمیرچی ماوراء‌خزر
شمار مسلمانان ۱۷۱۳۰۵۰ ۲۰۰۷۷۰۰ ۹۳۷۲۷۳ ۹۹۷۲۳۳ ۴۸۰۸۲۹
شمار روس‌ها ۱۰۳۵۰۰ ۳۴۲۰۰ ۲۲۹۲۹ ۲۰۴۳۰۷ ۴۱۴۱۷

 

روسیه در نیمه‌ی دوّم قرن هیجدهم با اشغال خان‌نشین‌های قزاق وارد ترکستان گردید. ولی این کشور به اشغال این منطقه کفایت ننمود. هدف اصلی این کشور خان‌نشین‌های خیوه، بخارا و خوقند بود. در این راستا در سال ۱۸۶۵ تاشکند، در سال ۱۸۶۸ سمرقند را به اشغال خود در آورد و در همین سال با امیرنشین بخارا و در سال ۱۸۷۳ نیز با عقد قرارداد با خان‌نشین‌‌های خیوه و خوقند این خاننشینها را تحت حمایت خود گرفت. در سال ۱۸۸۴ نیز مقاومت ترکمن‌ها را در هم شکست و با اشغال مناطق ترکمن‌نشین همه‌ی ترکستان را به زیر تسلّط خود گرفت.

به نظر مایکل ریوکین آنچه بیشتر از هر چیز بر حرکات روسیه تأثیر داشت، مجموعه‌ای از برداشت‌های ثابت و لایتغیر بود که در طی سده‌ها بی‌توجه به تغییر سیاست‌ها در اثر تغییر کارگزاران همچنان وجود داشت. وی بعضی از این برداشت‌ها را بدین ترتیب مشخص می‌کند:

– گرایش غریزی در جهت از بین بردن شکاف ‍‍‍ژئوپلتیک ناشی از اضمحلال اردوی بزرگ تاتار. اقیانوس آرام، ژاپن، چین و بعدها هند بریتانیا تنها موانع اساسی در راه نفوذ بیشتر روسیه به شمار می‌آمدند. همه‌ی سرزمین‌های میانی زمین‌های بی‌صاحبی تصوّر می‌شدند که روس‌ها می‌توانستند آزادانه در آن پیشروی کنند.

– گرایش تاریخی به فتح مجدّد کلّیه‌ی سرزمین‌هایی که زمانی در تصرف اردوی تاتار بود.

– احساس فزاینده‌ی برتری روس‌های سنت‌‌پترزبورگ بر همه‌ی قبایل بدوی غیرمسیحی با اخلاقیات و عادات بربری آسیایی.

– روحیه‌ی سنّتی ضدیت با ترک‌ها که به سادگی می‌توانست به گرایش‌های ضداسلامی بدل شود.

– با توجه به این که جمعیت تقریباً ناچیزی در سرزمین‌های آسیایی روسیه زندگی می‌کردند تصوّر می‌شد که این سرزمین‌ها به آسانی تحت نظارت و استثمار فاتحان در خواهند آمد (مایکل ریوکین، ۱۳۶۶: ۳۲).

این برداشت‌ آثار ماندگار در رفتار مأمورین روس در دوره‌ی تزار و سپس در دوره‌ی بعد از انقلاب بزرگ روسیه داشت. بگونه‌ای که نمی‌توان بدون در نظر گرفتن این برداشت رفتار مأمورین بلشویک در قبال ترکستان را تبیین نمود. در شکلگیری سیاست‌های بلشویک‌ها در قبال مسالهی ملّیت‌ها در روسیه بر این جنبه اهمیتی بیش از جنبه‌های نظری مارکسیستی باید قائل شد. عناصر فرهنگ سیاسی سنّتی روس به صورت بخشی از اسلوب سیاسی نخبگان حزب کمونیست شوروی در آمده بود، یعنی اسلوب همان افرادی که انتظار می‌رود سخت به هنجارها و چارچوب‌های بین‌المللی مارکسیست- لنینیستی مقیّد باشند. آنچه که در دوره‌ی شوروی در قبال ملّیت‌ها صورت گرفت نه منطبق با آموزه‌های مارکسیسم- لنینیسم بود و نه منطبق با عمل‌گرایی انقلابی مدّنظر لنین. با دقّت در آنچه که در قبال ملّیت‌ها به خصوص در آسیای میانه و قفقاز اعمال گردید مشاهده می‌شود که این سیاست‌ها منطبق با سنّت‌های روسی بوده است و در شکل‌گیری آن خودبزرگ‌بینی روسی نقش مهمّی داشته است.

سیاست روس‌ها در ترکستان به گونه‌ای تنظیم شده بود که با حفظ صلح و نظم و مداخله‌ی هر چه کمتر در آداب و رسوم مردمان بومی و شیوه‌‌ی زندگی آنها تداوم سلطه‌ی روس‌ها را بر این مناطق تأمین کند. به زعم دولتمردان تزاری این مناطق بخشی از مستعمرات این کشور محسوب می‌شدند و قرار نبود در جامعه‌ی روسیه ادغام گردند. از این رو، هیچ تلاشی هم از طرف دولت برای توسعه‌ی دیوان‌سالاری و نظام آموزشی روسی در این مناطق صورت نمی‌گرفت. رژیم تزاری این مناطق را به معنی کلاسیک آن مستعمرات روسیه می‌خواند (سه‌ویتوچوسکی، ۱۳۸۱: ۲۲). مقامات روسی سعی کردند که سنّتی‌ترین اشکال جامعه را که منتهای محافظه‌کاری اسلامی بر آن حاکم بود و جهان خارج را بر آن تاثیری نبود دست نخورده حفظ کنند. روس‌ها به ویژه با تماس میان ترکستانی‌ها با هم‌کیشان پیشرفته‌ترشان در ولایات کرانه‌های ولگا بسیار مخالف بودند و با دعاوی تاتارها برای گسترش حوزه‌ی عمل مجمع روحانی مسلمانان در اورنبورگ به ترکستان موافقت نکردند. از این رو رشد خودآگاهی ملّی در میان ترکستانی‌ها در مقایسه با دیگر اقوام ترک امپراتوری روسیه بسیار کند صورت گرفت (بنینگسن، ۱۳۷۶: ۹۲).

بروز سه مساله در استعمار این منطقه توسط روسیه تأثیر مستقیم داشت: رونق بی‌سابقه‌ی بازار پنبه، زمین‌های اضافی و نیاز روسیه به بازار فروش برای محصولات صنعتی خود. این سه مساله در ارتباط نزدیک با هم بودند. رونق بازار پنبه باعث گردید تا به تدریج دهقانانی که غلّه کشت می‌کردند به کشت پنبه روی آورند. در سال ۱۸۸۶ گستره‌ای که به کشت پنبه اختصاص یافته بود ۱۳۲۰۰ هکتار بود، ولی این میزان در سال ۱۹۱۴ به ۵۹۷۲۰۰ هکتار افزایش یافت. به عنوان نتیجه‌ی تبعی آن ترکستان که تا پیش از این در زمینه‌ی غلّه خودکفا بود وابسته به غلّه‌ی روسیه گردید. از طرف دیگر، پنبه این منطقه با انواع محصولات صنعتی به خصوص منسوجات روسیه معاوضه می‌شد. به تدریج ترکستان به بازار اصلی محصولات روسی تبدیل گردید. یکی دیگر از مسائل مهم منطقه که دینامیزم اصلی مبارزه‌ی ضداستعماری این منطقه را نیز تشکیل می‌داد مساله‌ی زمین‌های اضافی بود. تا سال ۱۸۶۱ که نظام سرف در روسیه ملغی گردید تنها روسهایی که در قلمرو ترکستان ساکن شده بودند قوزاق‌هایی بودند که در اطراق استحکامات نظامی حاشیه‌ی استپ قزاق می زیستند. دهقانان استان‌های تومسک و توبولسک بعد از این تاریخ اقامت در قزاقستان شمالی را آغاز کردند. پس از آن دهقانان استان‌های سامارا، ساراتوف، ورونژ، کوروسک، کی‌یف، اورل، تامبوف، چرنیگوف و دن، خصوصاً بعد از قحطی سال ۱۸۹۱ در این سرزمین اقامت گزیدند.

در سال ۱۸۹۱ دولت روسیه هیأتی را برای شناسایی زمین‌هایی که عشایر بومی به آن نیاز نداشتند مأمور نمود. این اوّلین اقدام برای تحت فشار قرار دادن اهالی بومی برای دست شستن از زمین‌های خود بود. در سال ۱۹۰۲ هیأت دیگر به منطقه اعزام گردید. این هیأت مناطق وسیعی از ناحیه‌ی سمیرچ (یئدی سو) را مازاد بر احتیاج مردم بومی تشخیص داد و‌ آن اراضی را زمین‌های اضافی اعلام نمود. توده‌ی وسیعی از مهاجرین روس به این منطقه گسیل شدند. در سال ۱۹۰۸ هیأت دیگر تحت سرپرستی کنت ک.ک. پالن به استپ اعزام گردید. این هیأت نیز به گستره‌ی کولنی‌های روس افزود. به این ترتیب جمعیت روستایی روسی در سمیرچ بین سال‌های ۱۹۱۱-۱۹۰۳ از ۹۵ هزار نفر به ۱۷۵ هراز نفر افزایش یافت. مساله‌ی تصاحب زمین‌های اضافی بعد از بازدید صدراعظم پی. ای. استولیپین از منطقه در سال ۱۹۱۰ دوباره شدّت گرفت. تخمین زده می‌شود که در دوره‌ی قبل از انقلاب روس‌های مهاجر بخش بزرگی از اراضی استپ قزاق را به تصرّف خود در آوردند. تصرّف این زمین‌ها باعث شد تا در سال‌های ۱۹۱۳ و ۱۹۱۵ قحطی‌های سالیانه‌ای در میان مسلمانان روی دهد. در آمد سالانه‌ی یک مزرعه‌ی متوسط روسی حداقل دو برابر مزرعه‌ی مسلمان بود (مایکل ریوکین، ۱۳۶۶: ۲۹-۲۸).

تصرّف زمین‌های اهالی بومی در اثنای جنگ جهانی اوّل نیز ادامه یافت. در سال ۱۹۱۵ رژیم تزاری برای تأمین هزینه‌های سنگین جنگ مالیاتی بالغ بر ۲۱ درصد را برای دهقانان ترکستان وضع نمود. یک سال بعد در ۲۵ جولای تزار نیکولای دوّم فرمانی سربازگیری از جوانان بین ۴۳-۱۹ ساله‌ی ترکستان صادر نمود. بر اساس این فرمان در مجموع ۳۵۸۷۴ نفر برای راه‌سازی و وظایف پشت جبهه به خطوط جنگی باید اعزام می‌شدند. از آنجا که این فرمان در ایام برداشت محصول صادر شده بود این امر مشکلاتی را برای دهقانان ترکستان ایجاد می‌کرد. این مشکلات باعث گردید تا موج اعتراضات در کلّیه‌ی مناطق ترکستان برپا شود. اوّلین جرقه‌های شورش در خجند طاهر شد و سپس با سرایت آن به سمرقند و دیگر مناطق به سرعت به یک شورش توده‌ای تبدیل گردید. رژیم تزاری که از قبل تدابیر لازم برای سرکوبی شورش را دیده بود با بی‌رحمی هر چه تمام‌تر به قتل‌عام شورشیان پرداخت. به خصوص اینکه شورشیان فاقد سلاح و مهمات لازم بودند. شورش در اندک مدّتی سرکوب گردید. تعداد قربانیان بی‌شمار بود. برآوردها تعداد قربانیان را سیصد هزار نفر و برخی دیگر نیز ۲۷۴ هزار نفر نشان می‌دهد. بسیاری دیگر نیز به منطقه‌ی ترکستان شرقی تحت تسلّط چین پناهنده شدند (فسون کارا، ۲۰۱۱: ۵۴۴-۵۴۰). تعداد پناهندگان به چین پانصد هزار نفر برآورد شده است. بخشی از این پناهندگان در این اراضی به چنگ کالموک‌ها افتادند و از پای در آمدند. بخشی دیگر نیز بعد از انقلاب اکتبر توانستند به استپ‌ برگردند (امره گوربوز، ۲۰۰۴ : ۲۰۳). همچنین ۱۶۸ هزار نفر نیز به سیبری تبعید گشتند. پیامد دیگر این شورش توزیع اراضی کشاورزی اهالی بومی بین روس‌ها بود که بعدها خود این مساله باعث فتنه‌ی بزرگی بین اهالی بومی و روس‌های مهاجر گردید. بیش از ۲۷۰۰ هزار هکتار از اراضی به روسهای مهاجر واگذار شد (الیاس کارا، ۲۰۰۸: ۱۶-۱۵).

ترکستان سرزمین واحه‌ها بود، اراضی قابل کشت بسیار محدود بود و از این نظر در مقایسه با استپ‌های قزاق و کوهستان‌های قرقیز برای مهاجرنشینی مناسب نبود. در ترکستان شکل مهاجرت بسیار متفاوت از مناطق استپ‌ بود. برای احداث خط‌آهن و تأسیس کارخانجات نساجی موج کارگران روسی به ترکستان سرازیر شد. در نتیجه شهرهای ترکستان به سرعت ویژگی شهرهای مهاجرنشین را به خود گرفتند. یعنی به دو بخش جدید روس‌نشین و کهنه‌ی بومی تقسیم شدند. اگرچه بیش از هفتاد درصد کارگران این کارخانجات از اهالی بومی بودند، ولی نیروی کار ماهر از روس‌ها تشکیل می‌شد و این گروه دارای امتیازات بیشتری نسبت به کارگران بومی بودند (بنینگسن، ۱۳۷۶: ۱۲۸). تضاد روستاییان روس و بومی در استپ در ترکستان به شکل تضاد شهرنشینان فقیر بومی و مهاجرین شهرنشین روس خود را نشان می‌داد.

یکی از حوزه‌هایی که کار چندانی در آن صورت نگرفت آموزش و پرورش عمومی بود. نظام آموزشی در ترکستان مبتنی بر همان نظام سنّتی مکتبخانه‌ای بود که در کنار مساجد معروف این منطقه تأسیس شده بودند. آموزش عالی آموزش روحانی بود که در مدارس دینی بخارا، تاشکند و بخارا انجام می‌گرفت. بر اساس آمار سال ۱۸۹۴ در مجموع ۴۹۵ مکتبخانه‌ی سنّتی در ترکستان دایر بود که ۶۸۴۶ معلّم به ۸۲۳۵۴ دانش‌آموز آموزش‌های ابتدایی همچون زبان بومی، عربی، فارسی و علوم دینی می‌دادند. در سال ۱۹۱۱ تعداد مکتبخانه‌ها به ۷۰۷۰ عدد  افزایش یافت که در آن ۹۸۴۶۹ نفر مشغول به تحصیل بودند. همچنین ۸۴ مدرسه‌ی دینی نیز دایر بود که ۴۹ هزار طلبه‌ی دینی در آن مشغول فراگیری علوم اسلامی بودند (ابوبکر گونگور، ۲۰۰۸: ۳۸ و ۷۷).

اگرچه فرماندار روسی ترکستان کاوفمان وجود این مدارس و مکتبخانه‌ها را در مغایرت با منافع روس می‌دید، ولی بر اساس همان سیاست عدم مداخله در کار این مکتبخانه‌ها نیز مدخله‌ای ننمود. وی بر این باور بود که قطع حمایت دولت و به پایان رسیدن موقعیت ممتاز مدارس عالی اسلامی در تأمین کادرهای حکومتی این گونه مکتبخانه‌ها را به حدّی تضعیف خواهد کرد که خود یا به نحوی اساسی دگرگون خواهند شد و یا از حیّز انتفاع خواهند افتاد. کاوفمان برای جبران خلائی که وی انتظار داشت از انحطاط مکتبخانه‌های سنتی ایجاد شود توسعه‌ی نظام مدارس ابتدایی دو زبانه را برای کودکان روسی و بومی تشویق کرد. در اواخر سده‌ی نوزدهم با افزایش مهاجرت روس‌ها در اراضی ترکستان و ایجاد کلونی‌های روس‌نشین زمینه‌هایی برای تأسیس چنین مدارسی فراهم شد. اوّلین نمونه از این مدارس در سال ۱۸۸۴ افتتاح گردید. بخشی از نیروهای بومی نیز جذب این مدارس گردیدند. در سال ۱۹۰۶ در ترکستان ۴۱۳ مدرسه‌ی روس دایر بود که در آن ۳۰۳۲۶ نفر مشغول به تحصیل بودند. دو درصد از این تعداد بومی بودند (ابوبکر گونگور، ۲۰۰۸: ۶۵). تا سال ۱۹۱۴ در سراسر منطقه‌ی ترکستان شبکه‌ای متشکّل از نود مدرسه‌ی روسی شکل گرفته بود. در حالیکه نود و پنج درصد کودکان روسی این منطقه جذب مدارس شده بودند، تعداد اندکی از بومیان به این مدارس می‌رفتند. از این گذشته تعداد به مراتب اندک‌تری از بومیان به دوره‌های تحصیلی بالاتر راه می‌یافتند. از میان ۴۱۵ دانشجویی که در عرض سال‌های ۱۸۷۹ تا ۱۹۰۴ تحصیلات خود را در مرکز تربیت معلّم تاشکند به اتمام رسانده بودند تنها شصت و پنج نفر مسلمان بودند. از این تعداد نیز تنها یازده نفر ازبک و ترکمن بودند و باقیمانده همه قزاق و یا قرقیز بودند (ریچارد پی یرس، ۱۳۷۶: ۱۲۲-۱۲۱).

همزمان با این تحوّلات با رشد جنبش جدیدیه در میان مسلمانان روسیه در ترکستان نیز یک سری از مدارس اصول جدید تأسیس گردید. اوّلین مدرسه از این نوع در سال ۱۸۹۸ در شهر خوقند از طرف صلاح‌الدین دامله تاسیس گردید. سپس توسط افراد پیشروی چون منّور قاری عبدالرشیدخان اوغلی، محمد خوجا بهبودی، عبدالله اولایی، صدرالدین عیسی، فیض‌الله خوجایف، تاشپولات ناربوته‌اف و عبدالرئوف فطرت شبکه‌ای از مدارس اصول جدید پایگذاری گردید (دل‌آرام عظیم‌اوا و سیداکبر خوجایف، ۱۳۷۶: ۳۱-۳۰). تا سال ۱۹۱۴ بیش از صد مدرسه‌ی اصول جدید تأسیس گردید (ریچارد پی‌یرس، ۱۳۷۶: ۱۲۳). تأسیس این مدارس تحوّلات عمده‌ای در نوسازی و پیشرفت این منطقه داشت. با وجود همه‌ی این تحوّلات در مجموع نرخ باسوادی بسیار پایین بود. در سال ۱۸۹۷ نرخ باسوادی در میان گویشوران زبان‌های رایج در منطقه به شرح زیر بود (ابوبکر گونگور، ۲۰۰۸: ۶۴).

 

منطقه زبان آموزشی نسبت باسوادی
 

سیردریا

قرقیزی ۰.۵
قزاقی ۱.۳
روسی ۵۹.۲
سمرقند تاجیکی ۳.۹
روسی ۵۴.۳
فرغانه قرقیزی ۰.۶
ازبکی ۱.۶
قزاقی ۱
ماوراء‌قفقاز ترکمنی ۰.۷
روسی ۵۱.۷
سمیرچی (یئدی‌سو) قرقیزی ۰.۶

 

با گسترش آموزش عمومی در ترکستان همچون دیگر جوامع مسلمان روسیه قشری از روشنفکران و تحصیل‌کردگان ظهور نمودند که بعدها در دوره‌ی بعد از سال ۱۹۰۵ نماینده‌ی منطقه در دومای دولتی روسیه بوده مشارکت فعالی در شکل‌گیری کنگره‌ی عمومی مسلمانان روسیه ایفاء نمودند. این قشر در دوره‌ی بعد از انقلاب بزرگ روسیه در نهضت‌های رهایی‌بخش منطقه نقش مهمی بر عهده گرفتند. این روشنفکران عموماً از سه گروه عمده تشکیل می‌شدند. گروه اوّل قشری بودند که از مدارس دینی و مکتبخانه‌های سنّتی دایر در منطقه برخاسته بودند. این گروه با هویت سنّتی اسلامی – ترکستانی بیشتر تحت تأثیر عثمانی بودند.

گروه دوّم قشری بودند که در مدارس دینی سنّتی پرورش یافته بودند، ولی تحت تاثیر تحوّلات فکری و سیاسی روسیه بودند. چوکان ولی‌خانوف (۱۸۳۵-۱۸۶۵)، ایبرای (ابراهیم) آلتین سارین (۱۸۴۱-۱۸۸۹) و آبای کوننبایف (۱۹۰۴- ۱۸۴۵) از جمله‌ی این روشنفکران بودند. این گروه به تأسی از لیبرال‌های روس یگانه راه رهایی مسلمانان ترکستان را برقراری مردم‌سالاری در روسیه می‌دانستند. این گروه در عین حال که معترض اعمال استعمارگرانه‌ی روسیه بودند بهره‌مندی از جنبه‌های مثبت و مترقّی روسیه را راهی برای نوسازی جامعه‌ی ترکستان می‌دانستند.

گروه سوّم از روشنفکران را تحصیل‌کردگان مدارس روسی تشکیل می‌دادند که با فرهنگ و اندیشه‌ی روسی پرورش یافته بودند و ضمن انتقاد از واپس‌گرایی روحانیون سنّتی خواهان بهره‌مندی جامعه‌ی ترکستان از مدرنیته و نوسازی به واسطه‌ی روس‌ها بودند. مصطفی چوکای (دانشگاه سنت‌پترزبورگ)، سانجار اسفندیاروف (آکادمی علوم نظامی سنت‌پترزبورگ)، علی قوتی‌باروف (آکادمی علوم نظامی سنت‌پترزبورگ)، کلثوم اسفندیاراووا (انستیتوی پزشکی سنت‌پترزبورگ)، محمدجان تینبایف (انستیتوی حمل و نقل ریلی سنت‌پترزبورگ)، صادق آمانجولوف (دانشگاه قازان)، قوجا مراد ساری قلوف و عبدالکریم صدیق‌اوف (دانشگاه کیف) از جمله‌ی این روشنفکران بودند.

 

انقلاب در ترکستان

خبر وقوع انقلاب فوریه‌ی روسیه پنج روز بعد از آن در ۳ مارس با اجازه‌ی فرماندار کلّ ترکستان ا.ن. کورپاتکین به مردم ترکستان اعلان گردید. ژنرال کورپاتکین، فرماندار کلّ ترکستان کوشید تا قدرت خود را حفظ نماید. وی به عجله طرفداری خود را از انقلاب اعلام داشت و پیشنهاد کرد که در صورت بروز شورش عناصر بومی امر سازماندهی دفاع از مهاجرین روس را برعهده گیرد. دولت موقّت از مقامات نظامی و اداری خواست تا پست‌های خود را ترک ننمایند. تعداد نمایندگان عناصر بومی در اوّلین شوراهایی که در آن خطّه تشکیل شد بسیار ناچیز بود، در حالی که حتّی آن ژنرال‌های روسی که در سرکوب شورش ۱۹۱۶ توده‌های بومی دست داشتند، از نمایندگان حاضر در آن شوراها بودند.

دولت موقّت با مشکلات بسیاری دست به گریبان بود و در حالیکه بلشویک‌ها آن را متّهم به تعقیب سیاست‌های ملّی‌گرایانه می‌کردند، دولت موقّت خواسته‌های ملّیت‌های تحت ستم را مخالفت با انقلاب قلمداد می‌کرد. اعلامیه‌ی حقوق مورخهی ۱۹ مارس ۱۹۱۷ که برابری تمام افراد را اعلان داشت مساله‌ی فردیت ملّی را مسکوت می‌گذاشت (هلن کارر دانکوس، ۱۳۷۶: ۱۲۹).

هنگامی که حکومت موقّت بالاخره در سپتامبر ۱۹۱۷ پی به اشتباه خود برد و به حقّانیت خواسته‌های ملّی اذعان کرد کار از کار گذشته بود. دور دور بلشویک‌ها بود. سیاست کلّی دولت موقّت که بر اساس سوءظن نسبت به ملّیت‌ها استوار شده بود در آسیای میانه شدّت و حدّت خاصی به خود گرفت، چرا که روس‌ها ترکستان را مستعمره‌ی خود می‌پنداشتند. این خود کافی بود که به انقلاب در آن سامان خصلت‌های خاصی ببخشد. اصولاً این انقلاب روس‌ها را در یک هدف نهایی که مبتنی بر مقابله با خواسته‌های ملّی عناصر بومی بود متّحد ساخت و هنگامی که انقلاب شد کارگزاران تشکیلات سیاسی تزاری، مهاجران و حتّی کارگران روسی نیز یکسره و به نحوی خودجوش به هواداری از آن برخاستند، ولی این وحدت و یگانگی آنها بیشتر حرکتی دفاعی محسوب می‌شد که در برابر توده‌های بومی اتّخاذ شده بود، تا اتّحادی خاص در جهت آمال انقلاب (هلن کارر دانکوس، ۱۳۷۶: ۱۳۰-۱۲۹).

در آوریل ۱۹۱۷ بود که بالاخره مقامات تزاری بازداشت و چهره‌های سیاسی جدیدی بر صحنه ظاهر شدند. از جمله چهره‌های جدید می‌توان از این افراد نام برد: شپکین، پرئوبرازنسکی، الپاتیف، اشکاپسکی و لیتاپولسکی که به اتفاق چهار شخصیت مسلمان دیگر ژنرال دولتچین، صدری مقصودی‌اوف، تانیشبایف و بوکیخانوف «کمیته‌ی ترکستان دولت موقّت» را در تاشکند تشکیل دادند. از میان بیست و دو عضو این شورا مسلمانان این منطقه دارای تنها چهار نماینده بودند در حالیکه روس‌ها با جمعیت بسیار اندک باقی کرسی‌ها را به خود اختصاص داده بودند. در برابر اعتراض نمایندگان مسلمان اعضای دولت موقّت استدلال می‌کردند که مسلمانان فاقد نهادهای مدنی و سیاسی لازم برای مشارکت در امور سیاسی و اداری منطقه می‌باشند. از این رو نمی‌توانند در دولت و اداره‌ی منطقه سهمی بیش از این بر عهده گیرند (کورت جبهه، ۱۹۹۳: ۳۹۵). کمیته‌ی حکومتی تحت کنترل دموکرات‌های مشروطه‌طلب (کادت‌ها) بود. این کمیته تمایل داشت که به جای جذب نیروهای سنّتی مسلمان روشنفکران را جذب نماید. این گرایش موجب شد تا بسیاری از مسلمانان دست به تشکیل سازمان‌های خاص خود بزنند. از این رو در همان اوّل دوران حکومت موقّت از لحاظ سیاسی میان مسلمانان و روس‌ها شکافی ایجاد شد که با وخامت بیشتر وضعیت اقتصادی ترکستان عمق و گسترش بیشتری یافت. همانگونه که پیش از این اشاره کردیم بر اثر ترویج کشت پنبه ترکستان به واردات غلّه از روسیه وابسته شده بود. در تابستان ۱۹۱۷ جریان واردات مواد غذایی قطع شد و قحطی حکمفرما گشت. تشنّج میان دهقانان روسی و بومیان در ژوئیه‌ی ۱۹۱۷ به اوج خود رسید (هلن کارر دانکوس، ۱۳۷۶: ۱۳۲). روس‌ها به دو گروه محافظه‌کاران و طرفداران تزار و انقلابیون تقسیم می‌شدند. اهالی بومی نیز به سه گروه محافظه‌کاران، ملّی‌گرایان و سوسیالیست‌ها تقسیم می‌شدند. روس‌ها چه محافظه‌کاران و چه انقلابیون در خصوص عدم تقسیم امتیازات با اهالی بومی دارای موضع یکسانی بودند.

در حالیکه دولت موقّت با انباشت مطالبات توده‌های مردم روبرو شده بود و خود را یارای جوابگویی به این مطالبات نمی‌دید، عناصر دست چپی از نارضایتی مردم حداکثر استفاده را برای تضعیف دولت موقّت می‌کردند. در همین زمان‌ «شورای کارگران و سربازان» در تاشکند تشکیل گردید. در ماه سپتامبر دو هنگ سیبریایی که در تاشکند مستقر بودند با کارگران چپگرای واحدهای تعمیر راه‌آهن ملاقات کردند. در این ملاقات کارگران خواستار آن شدند که کالاهای اساسی تحت تملّک سرمایه‌داران محلّی مصادره شود، کارگران امور کارخانه‌ها را در دست بگیرند، بانک‌ها ملّی شود و قدرت به شورای تاشکند منتقل گردد.

دولت موقّت تصمیم گرفت در مقابل شورا واکنش نشان دهد. ژنرال کورونیچنکو (Korovnichenko) فرمانده حوزه‌ی نظامی ترکستان دستور یافت که سربازان خود را به تاشکند اعزام نماید. بین این نیروها ونیروهای طرفدار شورا صلح ناپایداری برقرار بود. با به قدرت رسیدن بلشویک‌ها در پتروگراد ژنرال کورونیچنکو در اعمال خشونت جسارت بیشتری به خرج داد. ولی از دو هنگ سیبریایی شکست خورد و قدرت به شورای تاشکند رسید. شورای تاشکند که در آن منشویک‌ها و اس- ارها در اکثریت بودند از شناسایی رژیم بلشویک سرباز زد. شورا همچنین به منظور کسب نفوذ در میان مسلمانان دست به تشکیل کمیته‌ی اجرایی و شورای منطقه‌ای با شرکت مسلمانان زد. نمایندگان مسلمانان در این دو نهاد دارای نیمی از کرسی‌ها بودند.

تضاد عمیقی در میان اعضای شورا وجود داشت. بلشوبک‌ها خواستار تشکیل حکومت پرورلتاریایی همچون روسیه بودند. منشویک‌ها از خودمختاری محلّی دفاع می‌کردند و اس- ارها نیز از حکومت دهقانی هواداری می‌کردند که این چیزی جز تسلّط دهقانان روسی بر منطقه نبود. در ۱۱ نوامبر ۱۹۱۷ کمونیست‌های روس ترکستان تحت رهبری ف.ای. کولسوف در تاشکند دست به تشکیل حکومت زدند و در سوّمین کنگره‌ی شوراهای ترکستان (۱۵-۲۲ نوامبر ۱۹۱۷) که بدون حضور نمایندگان مسلمان برگزار گردید تشکیل کمیساریای ترکستان شوروی را اعلان نمودند (سیف الدین ارشاهین، ۲۰۰۳: ۳۱۷). در تصمیمات این نشست به وضوح اشاره شده بود که عضویت مسلمانان در این کمیته غیرممکن است. رییس کمیته‌ی کمیسرهای خلق ترکستان ف. کولسوف در توجیه عدم همکاری با مسلمانان می‌گوید:

«پذیرش عضویت مسلمانان به کمیته غیرممکن است. زیرا دیدگاه‌های آنها برای ما مبهم و آنها فاقد واحدهای پرولتری هستند» (ژاندوس کومغانبایف و کوانیش کاراژان، ۲۰۱۲: ۱۴۴).

 

مساله‌ی ملّی در انقلاب بلشویکی

در اثنای جنگ داخلی روسیه گروه‌های قومی غیرروس به یک عامل تعیین‌کننده در منازعات سیاسی این کشور تبدیل گردیدند. مساله‌ی ملّیت‌ها در روسیه به اندازه‌ای برای انقلابیون مارکسیست مهم بود که آنان را واداشت بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اقدام به تبیین رویکرد خود به مساله‌ی ملّی نموده (۴) سیاست‌هایی را در محکوم کردن ستم تزاری و اعطای امتیازاتی برای آنها به مرحله‌ی اجرا بگذارند. نخستین گام را در این زمینه دوّمین کنگره‌ی شوراهای سراسری روسیه برداشت. کنگره اعلام کرد که دولت شوروی حقّ طبیعی تعیین سرنوشت را برای تمامی ملل ساکن روسیه تضمین می‌کند. کنگره لغو کامل سیاست اعمال ستم بر خلق‌ها را اعلام کرد و برای تحقّق حقوق مندرج در بیانیه‌ی نهایی کنگره تصمیم گرفت وزارتخانه‌ی مجزایی مسئول در امور ملّیت‌ها تأسیس کند. در رأس این نهاد یکی از اصلی‌ترین رهبران انقلاب (استالین) قرار گرفت. دوّمین گام بیانیه‌ی حقوق خلق‌های روسیه در ۲ نوامبر ۱۹۱۷ بود. این بیانیه بر مبنای اصول برابری و استقلال، حق ملل در تعیین سرنوشت خود تا حد انفصال و تشکیل دولت مستقل، الغای تمامی امتیازات و عدم صلاحیت‌های ملّی و ملّی- مذهبی، رشد و توسعه‌ی آزادانه‌ی اقلیت‌های ملّی و گروه‌های قومی ساکن روسیه بر رهایی خلق‌های ساکن روسیه از ستم ملّی تاکید می‌کرد. در ۲۰ نوامبر ۱۹۱۷ شورای کمیسرهای خلق روسیه فراخوان «به تمامی کارگران مسلمان روسیه و شرق» را تصویب کرد و در آن موکداً اعلام داشت که از این پس اعتقادات، آداب و رسوم، سنن و نهادهای ملّی و فرهنگی آنها آزاد و مصون از تعرض خواهد بود و دولت آزادی آنها را تضمین خواهد کرد (د.پ.کالیستوف، ۱۳۶۱: ۵۰۶).

لنین به عنوان اصلی‌ترین ایدئولوگ دولت بلشویک با در نظر گرفتن موازنه‌ی قدرت در طی جنگ داخلی روسیه و سپس با در نظرگرفتن تهدیدات بین‌المللی علیه دولت تازه تأسیس در میراث فکری مارکسیسم تجدیدنظر نموده نقش توده‌های انقلابی ترکستان را از کسانی که باید چشم انتظار بیداری پرولتاریای غربی و رهایی خود توسط آنها باشند به سیاهی لشکری و همیاری با انقلاب ارتقاء داد. بدین ترتیب خواست تا حمایت توده‌های شرق را به انقلاب روسیه کسب نماید. ولی درخواست همیاری و همکاری بلشویک‌ها با انقلابیون ترکستان با تغییر موازنه‌ی قدرت در روسیه به تدریج رنگ می‌باخت.

نه تنها بلشویک‌ها بلکه نیروهای کولچاک هم برای جلب توجه و حمایت آنها تلاش می‌کردند. نماینده‌ی سیاسی روسیه در پاریس وا. ماکلاکوف (V. A. Maklakov) به وزارت کشور کولچاک توصیه می‌کرد که اعلامیه‌ای دالّ بر شناسایی حقوق گروه‌های قومی غیرروس صادر کند و به صراحت بیان دارد که آینده‌ی روسیه را در تشکیل نظام فدرالیسم و اعطای خودمختاری به این گروه‌ها می‌بیند (حسن حسنوف، ۲۰۰۵: ۱۷).

وقوع انقلاب برای روشنفکران و توده‌های مردم در ترکستان وعده‌ی آزادی و رهایی از استعمار روس بود. از این رو با اینکه توده‌های مردم در ترکستان نقشی در وقوع انقلاب ایفاء ننمودند و همانگونه که صفراوف می‌نویسد «انقلاب به ترکستان به واسطه‌ی یک تلگراف وارد شد» (مایکل ریوکین، ۱۳۶۶: ۳۳۳)، ولی با استقبال مردم مواجه گردید. شور و حال و امید توده‌ها و روشنفکران را برانگیخت. روزنامه‌ی «حرّیت» ارگان مطبوعاتی هواداران جنبش جدیدیه در مورخه‌ی ۱۶ آوریل ۱۹۱۷ شور و حال هواداران این جنبش را از وقوع انقلاب فوریه این چنین بیان می‌کند:

«انقلابی که برای سال‌های مدید در آرزوی آن بودیم و چهار چشمی به انتظار آن نشسته بودیم بالاخره به قوع پیوست. سایه‌ی حکومت پیشین از سرمان کوتاه گردید. به ما آزادی و مشروطیت اعطاء گردید. اکنون ما آزادی عمل و بیان داریم. بعد از این به هنگام نوشتن و سخن گفتن کسی دهان کسی را نمی‌بندند. خواست‌هایمان برآورده می‌شود و آنگاه که از دردهایمان می‌گوییم درمان آن را پنهان نمی‌دارند» (سیف الدین ارشاهین، ۲۰۰۳: ۳۲۰).

علیرغم انتظارات فراوانی که از انقلاب فوریه می‌رفت رفتار انقلابیون با مسلمانان تفاوتی با مأمورین تزاری نداشت. نماینده‌ی شورای دهقانان و کارگران ترکستان نیکورا (Nikora) می‌گوید:

«انقلاب توسط انقلابیون، کارگران و نظامیان روس تحقّق یافت. از این رو در ترکستان قدرت و مدیریت در دست ماست. اهالی بومی ‌باید به آنچه که به آنها اعطاء کردیم بسنده کنند» (اوغوز شعبان دومان، ۱۹۹۹: ۳۵).

نماینده‌ی لنین در ترکستان صفراوف در تبیین وضعیت پیش آمده پس از انقلاب بلشویکی می‌گوید:

«ممکن نبود که جلوی اعمال سیاست‌های استعماری توسط انقلاب روسیه در ترکستان را گرفت. کارگران در ترکستان طبقه‌ای با شمار اندک، پراکنده و فاقد خودآگاهی بودند. احزابی وجود نداشت. فاقد تجربه‌ی انقلابی بودند. نمی‌توانستند با استعمار و استثمار مقابله کنند. در دوره‌ی تزار اکثریت کارگران صنعتی از روس‌تبارها تشکیل می‌شد. از این رو دیکتاتوری پرولتاریا در اینجا خواه ناخواه ماهیت استعماری به خود گرفت» (اوغوز شعبان دومان، ۱۹۹۹: ۳۵).

تورار ریسکولوف، انقلابی قزاق نیز می‌گوید:

«علیرغم گسترش و قوّت گرفتن جریان کمونیستی در کلّ کشور، قدرت انترناسیونال سوّم در برچیدن تکیه‌گاه‌های سرمایه‌داری و پیروزی سوسیالیسم در روسیه مساله‌ی استعمار و مساله‌ی زمین به عنوان یکی از مسائل محوری سیاستمان هنوز به قوّت خود باقی است».

آنگاه که مسلمانان با مشاهده‌ی این رفتار امید خود را به انقلابیون از دست دادند دست به تشکیل نهادها و تشکّل‌های خود زدند، از جمله: شورای اسلام، جمعیت علما، جمعیت تجاری توران، جمعیت دهقانان، کانون ترک (تورک اوجاق‌لاری)، جمعیت معلّمین، جمعیت دانش‌آموزان و جمعیت کارگران.

در کنار این نهادها دو حزب سیاسی نیز با دو رویکرد مختلف فعال بودند. اوّلین گروه حزب «عدم مرکزیت ترک» با رویکرد سوسیال دموکرات بود. این حزب بر این باور بود که ترکستان باید از نیروهای سوسیالیستی روس که ترکستان را از تسلّط حکومت جابرانه‌ی تزار رها نمود حمایت نموده متّحد با آنها و به عنوان بخشی از روسیه‌ی آزاد و سوسیالیست عمل نماید. به نظر این گروه تلاش برای استقلال ترکستان باعث می‌شود تا این منطقه همچنان تحت تاثیر کشورهای عقب مانده‌ی شرق قرار گیرند و هیچگونه توسعه و پیشرفتی حاصل نشود. این گروه اگر چه در ابتدا با همین تز توانست بخشی از نیروهای جوان را به دور خود جمع نماید، ولی بعد از اینکه مردم دیدند که تفاوتی بین مأمورین تزار و سوسیالیستی‌های انقلابی روسیه نیست ستاره‌ی اقبال این حزب نیز افول نمود.

دوّمین گروه حزب «ملّی‌گرایان ترک» بود که از تز استقلال کامل ترکستان و تأسیس توران دفاع می‌کرد. همه‌ی نهادهای مدنی فوق‌الذکر از این حزب حمایت می‌کردند (اسرافیل کورت جبهه، ۱۹۹۳: ۳۹۷).

در ۱۴ مارس ۱۹۱۷ به ابتکار «جمعیت توران» «شورای اسلامیه» تشکیل گردید. «شورای اسلامیه» در ۲۶-۱۲ آوریل ۱۹۱۷ با شرکت ۴۵۰ نماینده اوّلین کنگره‌ی مسلمانان ترکستان را در تاشکند برگزار نمود. در این کنگره شکل و نوع حکومتی که قرار بود تشکیل گردد به بحث و مناظره گذاشته شد. در حالیکه برخی از علما خواهان واگذاری حکومت به نوادگان خدایارخان بودند، گروه دیگر خواهان تشکیل جمهوری مستقل خلق گشتند.

از تصمیمات این کنگره پیشنهاد تشکیل نظام فدرال در روسیه، اعطای حقوق برابر به اهالی ترکستان و بهبود وضعیت علمای دینی بود. همچنین تشکیل شورای مرکزی مسلمانان ترکستان نیز مورد تصویب قرار گرفت. این مرکز ملّی در کلّیه‌ی شهرهای مهم ترکستان دارای شعباتی بود. متعاقب این کنگره «شورای اسلامیه» اهداف و اصول مبارزاتی خود را در روزنامه‌ی «نجات» در ۲۸ آوریل ۱۹۱۷ این چنین بیان داشت:

۱- ترویج اندیشه‌ی اصلاحات اجتماعی، علمی و سیاسی در میان مسلمانان ترکستان

۲- تلاش برای جمع‌آوری همه‌ی مسلمانان ترکستان در قالب یک اندیشه و یک جنبش

۳- تشکیل مجلس مؤسسان و کسب اطلاعات در مورد اصول حکومت

۴- برگزاری سخنرانی‌های اجتماعی، علمی و سیاسی در همه‌ی شهرها و روستاهای ترکستان

۵- تفهیم ضرورت تعویض مأمورین پیشین

۶- اتّخاذ تدابیری برای رفع اختلافات و متحدسازی ملّت‌های مختلف ساکن ترکستان

۷- برقراری ارتباط با کمیته‌های احزاب و ملّت‌های مختلف (سیف الدین ارشاهین، ۲۰۰۳: ۳۲۲).

ولی به زودی میان علمای هوادار جنبش جدیدیه و کسانی که خود را قدیمیون می‌نامیدند اختلاف افتاد. این اختلاف باعث شد تا ائتلاف این دو گروه به سرعت از هم بپاشد. قدیمیون به رهبری شیرعلی لاپین آق‌مسجدی در جولای ۱۹۱۷ در تاشکند «جمعیت علما» را تأسیس نمودند. این جمعیت در ۷- ۳ سپتامبر در تاشکند دوّمین کنگره‌ی مسلمانان ترکستان را با شرکت بیش از پانصد نفر از روحانیون، مدرسین و منتفذین منطقه برگزار کردند. این کنگره خواهان تشکیل جمهوری خودمختار ترکستان متشکّل از مناطق فرغانه، سیردریا، سمرقند و ماوراء خزر گردید. «جمعیت علما» شکل حکومت مدّنظر خود را در ۱۱ نوامبر ۱۹۱۷ در روزنامه‌ی روسی «ترکستانسکی کوریر» (Turkistanski Kur’yer) این چنین بیان داشته است:

– جمهوری خودمختار ترکستان در امور داخلی خود مستقل عمل کرده و دارای پارلمانی برای خود خواهد بود. فعالیت‌های تقنینی این پارلمان باید مطابق قانون اساسی جمهوری روسیه و احکام شرع باشد.

– علاوه بر این فدراسیون ترکستان دارای ارگان تقنینی به نام «محکمه‌ی شریعه» خواهد بود که زیر نظر شیخ‌الاسلام اداره خواهد شد. اعضای این محکمه توسط مردم به مدّت پنج سال انتخاب خواهند شد.

– حکومت ترکستان دارای واحد پول و بانک ویژه‌ی خود خواهد بود.

– حکومت ترکستان دارای پلیس و ارتش ویژه‌ی خود خواهد بود. ارتش ملّی در وضعیت جنگی زیر نظر حکومت جمهوری روسیه قرار خواهد گرفت. ترکستان در مرزهای خود با روسیه و دیگر کشورهای بیگانه دارای گمرکات خود بوده پست، تلگراف و راه‌آهن را به نظارت جمهوری روسیه خواهد سپرد (سیف الدین ارشاهین، ۲۰۰۳: ۳۲۴).

چهار روز بعد از این بیانیه در ۱۵ نوامبر «جمعیت علما» سوّمین کنگره‌ی مسلمانان ترکستان را در تاشکند برگزار نمود ولی به نتیجه‌ی خاصی نرسید.

بعد از نومیدی از انقلابیون و آنگاه که انقلابیون روس هیچکدام از این دو گروه را مخاطب قرار ندادند «شورای اسلامیه» و «جمعیت علما» متحد شده در خوقند با شرکت ۲۰۳ نماینده از فرغانه، سیردریا، سمرقند، بخارا و ماوراءخزر چهارمین کنگره‌ی مسلمانان ترکستان را برگزار نمودند. کنگره صحنه‌ی مناظره و بحث‌های داغی بود. افرادی همچون چوکایف متوجه بودند که اعلان خودمختاری و یا استقلال می‌تواند روسیه را به حمله به خوقند تحریک نماید. از این رو به دیگر نمایندگان مسلمان توصیه می‌کردند که از اعلان خودمختاری بپرهیزند و حدّاقل به صورت رسمی خواهان خودمختاری فرهنگی و خودگردانی اداری شوند (انگین آک گون، ۲۰۰۸: ۱۵۰). در مقابل بخشی از نمایندگان فرصت را مناسب برای اعلان خودمختاری ارضی می‌دانستند و بر این باور بودند که نباید این فرصت را از دست داد.

نهایتاً کنگره دیدگاه‌های گروه اخیر را مبنی بر تشکیل جمهوری خودمختار ترکستان در قالب جمهوری روسیه مورد تصویب قرار داد. همچنین با انتخاب اعضای مجلس موّقت و حکومت موقت ترکستان گام‌های عملی برای تشکیل دولت در ترکستان برداشت. حکومت موقّت ترکستان در ۸ دسامبر ۱۹۱۷ با صدور بیانیه‌ای اهداف و خطوط اصلی سیاست خود را این چنین بیان داشت:

«در چارچوب آزادی خلق‌ها و حقّ تعیین سرنوشت ملّت‌ها که بنیان‌های اصلی انقلاب دموکراتیک و منطبق با آرزو و خواست میلیون‌ها اهالی ترکستان است، کنگره‌ی فوق‌العاده‌ی مسلمانان ترکستان، ترکستان را منطقه‌ی خودمختار در قالب جمهوری فدراتیو روسیه می‌داند.

کنگره با توجه به اینکه مسائل مهم و مسئولیت‌دار ترکستان در رأس دستور کار همه‌ی تشکّل‌ها و نهادهای ترکستان است به منظور برقراری نظم و آرامش در همه‌ی ترکستان در جهت توسعه‌ی مدنی همه‌ی ملّت‌های ترکستان و برقراری دوستی بین آنها اعضای شورای موّقت خلق ترکستان را انتخاب نمود. این شورا حکومت موّقت خودمختار ترکستان را تشکیل خواهد داد. این وظایف به آنها محوّل خواهد شد: دعوت به اجلاس مجلس اداری ترکستان در اسرع وقت، اتّخاذ تدابیری برای تأمین مایحتاج غذایی مردم ترکستان و بدین منظور نیز برقراری ارتباط با اتحادیه‌ی جنوب شرقی، تلاش برای تنظیم امور مالیه‌ی جمهوری خودمختار ترکستان، تشکیل نیروهای نظامی خلقی، اتّخاذ تدابیری برای حفظ حقوق ملّت‌های ساکن ترکستان.

کنگره‌ی فوق‌العاده‌ی مسلمانان ضمن تایید اصول برادری، برابری، آزادی اعلان شده توسط انقلاب کبیر روسیه همه‌ی شهروندان، نظامیان، کارگران، مسیحیان و خلق‌ها و طوایف ساکن در این منطقه، ادارات شهر و شهرداری‌ها، اتحادیه‌ها، نهادهای سیاسی، اجتماعی و صنفی را در اطراف دولت خلقی ترکستان جمع نموده و از آنها می‌خواهد تا در این امر سنگینی که بر عهده گرفته شده یاری نمایند. …

اکنون زمان آن رسیده که ترکستان رها شده از زنجیر اسارت حاکمیت خود را بر اراضی خود برپا دارد و تاریخ خود را خود شکل دهد. ما با درک اهمیت و عظمت مسائل و با ایمان به حقّانیت هر آنچه که انجام دادیم از خدا طلب کمک نموده شروع به کار نموده‌ایم» (سیف الدین ارشاهین، ۲۰۰۳: ۳۲۵-۳۲۴).

چوکایف بلافاصله خواسته‌های حکومت موّقت را با تاشکند در میان گذاشت. برخی از این خواسته‌ها چنین بود: سپردن قوه‌ی قضاییه به مسلمانان، انحلال دادگاه‌های مستقل اروپایی، برخورداری از حقوق مساوی در انتخابات برای مسلمانان و روس‌ها، بیرون بردن سربازان روسی و تأسیس مجلس قانونگذاری مستقل در ترکستان (مایکل ریوکین، ۱۳۶۶: ۳۴). ولی کمیته‌ی ترکستان دولت موقّت در وضعیتی نبود که در قبال این درخواست‌ها جوابگو باشد.

حکومت موقّت خوقند به دنبال جلب حمایت نیروهای سیاسی بود. از این رو ابتدا تصمیم گرفت به «اتّحادیه‌ی جنوب شرقی قزاق‌ها، قفقازی‌های کوه‌نشین و مردم استپ» که ژنرال کالدین بر علیه کمونیست بر روی کاغد به وجود آورده بود، بپیوندد. ژنرال کالدین سرگرم مشکلات خود بود و سربازی برای دفاع از خوقند نفرستاد. از این رو به زودی حکومت خوقند در جلب حامی جدید به شورای مسلمانان خوقند که نهادی چپ گرا بود روی آورد. یک سوم از کرسی‌های کنگره‌ی مسلمانان را به این نهاد واگذار کرد و حمایت آنها را درخواست نمود (مایکل ریوکین، ۱۳۶۶: ۳۷). بدین ترتیب سوسیالیست‌های ترکستان از این تشکّل اعلان حمایت نمودند. اتّحادیه‌ی دهقانان و کارگران ترکستان که هوادار بلشویک‌ها بود در ۲۷ دسامبر ۱۹۱۷ با ارسال تلگرافی به حکومت موّقت پترزبورگ شناسایی رسمی حکومت خوقند به عنوان یگانه ارگان قدرت مشروع در ترکستان و فسخ شورای تاشکند را خواستار گردید. استالین در ۵ ژانویه‌ی ۱۹۱۸ در جواب به این تلگراف نوشت که «اگر توده‌های کارگر ترکستان دارای چنین توانی هستند با اعمال زور آن را نابود سازند». در واکنش به این جواب حکومت خوقند اعلان استقلال نمود.

در پی این تحوّلات نیروهای قوزاق ضد کمونیست از سواحل دریای خزر به سوی تاشکند پیشروی نمودند. شورای تاشکند نیروهای نظامی خود را برای مقابله با آنها ارسال نمود. این نیروها شکست سنگینی را به نیروهای قوزاق وارد ساختند. نیروهای وابسته به شورای تاشکند سرمست از پیروزی رو به خوقند آوردند و در ۱۴ فوریه‌ی ۱۹۱۸ خوقند قدیم را محاصره نموده و با کشتار بیش از چهارده هزار نفر به حکومت خوقند پایان داد (سیف الدین ارشاهین، ۲۰۰۳: ۳۲۶). این تحوّلات فتیله‌ی جنبشی را روش ساخت که در تاریخ به نام جنبش باسماجی معروف می‌باشد.

گام بعدی شورای تاشکند تلاش برای تسلّط بر بخارا بود. آنچه کار نیروهای سرخ را در اشغال بخارا آسان می‌نمود حضور نیروهای بومی در بخارا بود که حامی بلشویک‌ها محسوب می‌شدند.

روشنفکران و طبقه‌ی تجّار هوادار جنبش جدیدیه در بخارا بعد از شکست روسیه از ژاپن متشکّل‌تر شده اقدام به تشکیل حزبی تحت عنوان «بخاراییان جوان» (یاش بخارالیلار) نموده بودند. این گروه خواهان نوسازی نظام آموزشی، توسعه‌ی صنعتی و تجاری و پایان دادن به رژیم استبدادی بودند. اگرچه امیر در ابتدا با این گروه مماشات می‌کرد، ولی بعد از انقلاب فوریه‌ی روسیه بیش از پیش از این گروه احساس خطر می‌کرد. امیر خود از دولت موّقت روسیه به رهبری کرنسکی دفاع می‌کرد. زیرا از یک طرف پیش‌بینی می‌کرد که تزار بر سر قدرت باز آید و از طرف دیگر بلشویک‌ها را تهدیدی برای سلطنت خود می‌دید (محمد ییلماز و فریدون آتا، ۲۰۰۴: ۲۰۶). در این میان بخاراییان جوان به حمایت از بلشویک‌ها پرداختند. گروهی از بخاراییان جوان در این اثنا در سنت‌پترزبورگ جمعیت اشتراکیون را تشکیل داده و عملاً به تبلیغات انقلابی دست زده بودند. امیر عالم خان منغیت و برخی از روحانیون با نفوذ در برابر تهدیدات روزافزون این حرکت بسیج شده فتوایی دالّ بر کافر بودن اعضا و هواداران این جنبش صادر نمودند. امیر عالم خان در مارس ۱۹۱۸ با تکیه بر این فتوا دست به کشتار گسترده‌ی هواداران این جنبش زد. بسیاری از چهره‌های روشنفکری بخارا و این جنبش توسط امیر به قتل رسیده و یا مجبور به ترک موطن خود گشتند. گرچه آماری از کشتگان این ماجرا در دست نیست، ولی گمان می‌رود که هزاران نفر از روشنفکران، هنرمندان، صاحیان حرف و کسبه به قتل رسیده باشند. برخی منابع شمار کشتگان از جنبش جدیدیه را ۱۵۰۰ نفر و شمار کشتگان هوادار این جنبش را هم سه هزار نفر برآورد کرده‌اند (رحیم مسلمانیان قبادیانی، ۱۳۸۶: ۲۷).

واکنش شدید امیر بخارا در برابر بخاراییان جوان ضربه‌ی مهلکی بود که پراکندگی و فروپاشی این تشکّل را در پی داشت. در پی این حادثه بازماندگان گروه از حکومت شورایی تاشکند درخواست کمک نمودند. درخواست چنین کمکی از بخارا که یکی از کانون‌های ضدانقلابی در ترکستان محسوب می‌شد فرصت بی‌بدیلی را برای حکومت شورایی تاشکند برای گسترش نفوذ خود در این منطقه اعطاء کرد. در ۲۸ فوریه‌ی ۱۹۱۸ حکومت تاشکند دسته‌هایی از ارتش سرخ را به فرماندهی اف.ای. کولسوف به بخارا اعزام داشت. دسته‌های ارتش سرخ اگرچه به همراهی نیروهای بخاراییان جوان تا منطقه‌ی کاگان پیشروی نمودند، ولی با صدور فتوای جهاد از طرف امیر بخارا دچار هزیمت سختی گشتند. لذا در ۲۵ مارس ۱۹۱۸ کولسوف به قراردادی با امیر تن داد که به موجب آن حکومت شورایی تاشکند استقلال بخارا را به رسمیت شناخت.

بخاراییان جوان هم که به علّت هواداری از بلشویک‌ها وجهه‌ی خود را در میان مردم از دست داده بودند به دو گروه منشعب شدند. گروهی به رهبری عثمان خوجا در پی استقلال منطقه و تأسیس جمهوری مستقل بر آمدند و گروه دیگر به رهبری فیض‌الله خوجایف در ژانویه‌ی ۱۹۲۰ در تاشکند «کمیته‌ی مرکزی ترکستانی بخاراییان جوان انقلابی» را تشکیل دادند و به همکاری با بلشویک‌ها پرداختند. کمونیست‌های تاشکند با هدف سرنگونی امیر بخارا مکّارانه با بخاراییان جوان پیمان اتحاد بستند و به بخارا حمله‌ور شدند. در ۲ سپتامبر ۱۹۲۰ ارتش سرخ تحت حمایت بخاراییان جوان به فرماندهی فرونزه وارد شهر بخارا گردید. بلافاصله بعدا از اشغال شهر فرونزه طی تلگرافی به لنین چنین نوشت:

«نیروهای ما به همراهی بخاراییان سرخ بخارای باستانی را تسخیر نمودند. بخارا، آخرین پایگاه دشمنان ترقّی و دسته‌های تبهکار نابود گردید. بیرق سرخ انقلاب جهانی بر فراز ریگستان پیروزمندانه به اهتزاز در آمده است» (سیف‌الدین ارشاهین، ۲۰۰۳: ۳۱۸).

«کمیته‌ی استقلال» که امور شهر را به دست گرفته بود در ۶ اکتبر ۱۹۲۰ اوّلین کنگره‌ی خلق را برگزار نمود و تشکیل جمهوری خلق بخارا اعلان کرد. بخشی از جناح چپ بخاراییان جوان به رهبری خوجایف، قادری و عبدالقادر محیی‌الدینوف در دسامبر ۱۹۲۰ رسماً به بلشویک‌ها پیوستند. عبدالقادر محیی‌الدینوف به سمت رییس جمهور و خوجایف نیز به سمت رییس هیأت وزیران انتخاب گردید. در دوّمین کنگره‌ی خلق که در ۲۳ سپتامبر ۱۹۲۱ برگزار گردید محیی‌الدین در برابر بلشویک‌ها مقاومت نمود و از پست خود برکنار و جای وی را عثمان خوجا گرفت (محمد ییلماز و فریدون آتا، ۲۰۰۴: ۲۰۷). جمهوری خلق بخارا که به وسیله‌ی بخاراییان جوان شکل گرفته بود در ژانویه‌ی ۱۹۲۴ فسخ گردید و به جمهوری تازه‌تأسیس ازبکستان داخل گردید.

خان‌نشین خیوه نیز نمی‌توانست به دور از تحوّلات فکری و سیاسی روسیه و ترکستان باقی بماند. هواداران جنبش جدیدیه تحت عنوان «خیوه‌اییان جوان» تحت رهبری پهلوان نیاز حاجی یوسف به فعالیت مشغول بودند. خان نواندیش خیوه اسفندیارخان درخواست خیوه‌اییان جوان برای تأسیس مجلس نمایندگان را پذیرفت و در ۲۶ آوریل ۱۹۱۷ مجلس ۳۲ نفره‌ای شامل نمایندگان خیوه‌اییان جوان و بیگ‌ها و زمینداران محلّی تشکیل گردید. در این میان رهبر ترکمن‌ها جنیدخان که نسبت به خیوه ادّعای ارضی داشت اسفندیارخان را از قدرت برکنار نمود. او سپس یکی از طرفداران خود را به جای وی نشاند و بر علیه خیوه‌اییان جوان علم طغیان بر افراشت.

در اثنای چنین کشمکشی انقلاب بلشویکی به پیروزی رسید. در این اثنا خیوه صحنه‌ی کشمکش و مجادله‌ی ترکمن‌ها به رهبری جنیدخان و ازبک‌ها به رهبری مرتضی بیگ بود. آنگاه هم که ازبک‌ها تحت حمایت بلشویک‌ها قرار گرفتند جنیدخان از نیروهای ارتش سرخ شکست خورد. در این میان گروهی از خیوه‌اییان جوان به رهبری جوما نیاز سلطان مراد کمیته‌ی انقلابی خیوه را پایه‌گذاری نمودند و در جولای ۱۹۱۸ با حمایت بلشویک‌ها حکومت را به دست گرفتند. کمیته‌ی انقلابی خیوه به بهانه‌ی تهدید جنیدخان از نیروهای ارتش سرخ دعوت نمود تا به دفاع از خیوه به کمک این نیروها بیایند. بدین ترتیب خیوه در ۲۵ ژانویه‌ی ۱۹۲۰ به اشغال ارتش سرخ درآمد (سیف‌الدین ارشاهین، ۲۰۰۳: ۳۱۹). این دولت در ۲۹ سپتامبر ۱۹۲۴ فسخ گردید و بخشی از اراضی آن به ازبکستان و بخشی دیگر به ترکمنستان واگذار گردید.

به تدریج با برافتادن شهرهای مهم این منطقه دولت بلشویکی توانست تسلّطی هر چند متزلزل بر شهرهای مهم ترکستان داشته باشد. ولی مناطق غیرشهری دست خوش یک جریان جنگ و گریز با نیروهای شورشی و فراری از خوقند، بخارا و خیوه بودند. این جنبش اگرچه در ابتدا یک حرکت آنارشیستی بوده ماهیتی یغماگرایانه داشت، ولی به تدریج با پیوستن نیروهای مترقّی ترکستان به آن ماهیت ضدامپریالیستی- ضدبلشویکی به خود گرفت.

 

جنبش باسماچیان

گروهی از نیروهای باسماجی

باسماچیان (۵) راهزنانی بودند که در دوره‌ی تزار دست به راهزنی و حمله به روستاهای روس‌نشین زده غنایم خود را با مسلمانان تقسیم می‌کردند. در اثنای انقلاب فوریه از میان باسماچیان محمدامین بیگ در فرغانه و کچکنه ایرگش (ایرگش کوچک) در خوقند شهرت داشتند و به حکومت ملّی ترکستان پیوستند و هر کدام از این دو نفر به ترتیب به ریاست پلیس مرغیلان و خوقند رسیدند. بعد از شکست حکومت‌های خوقند و بخارا این دو سر به شورش گذاشتند و جنبشی را به راه انداختند که به باسماچی معروف گردید (احمد زکی ولیدی توغان، ۱۳۶۸: ۳). کلمه‌ی باسماچی که قبلاً حائز مفهوم منفی بود این بار تغییر مفهوم داده به معنی مبارزه‌ی آزادی‌بخش مسلمانان آسیای میانه متداول شد. این جنبش ابتدا در درّه‌ی فرغانه و سپس در سمرقند، بخارا، سیردریا و آمودریا خود را نشان داد. کانون تمرکز این جنبش درّه‌ی فرغانه بود. زیرا این منطقه بیش از هر جای دیگری بر اثر نابودی محصول پنبه دچار آسیب شده بود و از طرف دیگر به علّت بافت اقلیمی و جغرافیایی آن مساعد برای جنگ و گریزهای پارتیزانی و غیرمتمرکز بود.

به نظر مایکل ریوکین مبارزه‌ی باسماچیان و نیروهای شوروی مبارزه‌ی بین بلشویک‌‌ها و ضدبلشویک‌ها آن چنان که در روسیه جریان داشت نبود، بلکه مبارزه‌ای میان روس‌ها و مسلمانان بود. باسماچیان اگرچه در مقطعی با نیروهای روسی ضدبلشویک متحد شدند ولی نیرویی صددرصد مسلمان بودند که با هر گونه نیروی روسی مخالفت می‌کردند. تعداد نیروهای مسلمانی که در صف ارتش سرخ بودند بسیار اندک بود (مایکل ریوکین، ۱۳۶۶: ۵۹).

روند گسترش این جنبش را در دو مرحله می‌توان تبیین نمود.

مرحله‌ی اوّل: مرحله‌ی اوّل از فوریه‌ی ۱۹۱۸ با سقوط حکومت موّقت خوقند آغاز گردید و تا سپتامبر ۱۹۲۰ که بخارا به تصرّف ارتش سرخ در آمد، ادامه داشت. آنچه که این مرحله را از دوره‌ی بعد متمایز می‌سازد ساخت غیرمتمرکز و خودجوش بودن جنبش است. به گونه‌ای که فراریون خوقند و دیگر نواحی بر مبنای منسوبیت‌های قومی و طایفه‌ای گردهم آمده دست به تعرّض به روستاهای روس‌نشین و واحدهای ارتش سرخ می‌زدند و هر آنچه که به غنیمت می‌گرفتند را بین روستاییان مسلمان تقسیم می‌کردند. در رأس هر یک از این دسته‌ها سرکرده‌هایی قرار داشت که به آن قورباشی می‌گفتند. محمدامین بیگ در فرغانه و کچکنه ایرگش در خوقند در رأس این افراد بودند. بعد از کشته شدن کچکنه ایرگش، برادرش کاتته ایرگش جای وی را گرفت. جنیدخان، جانیبیگ، خالخوجا، محیی‌الدینبیگ، امان پهلوان و کور شیرمحمدبیگ از سرکرده‌های باسماچی بودند. هریک از این قورباشی‌ها با بلشویک‌ها و یا روس‌های سفید پیمان بسته دست به فعالیت‌های نظامی می‌زدند و گاه نیز صف‌های خود را تغییر داده به صف مقابل می‌پیوستند. برای مثال در حالیکه محمدامین بیگ با بلشویک به جنگ برخاسته و با روس‌های سفید نیز نتوانست به مصالحه دست یابد، ایرگش با بلشویک‌ها متحد گردید. بعدها نیز با بلشویک‌ها به جنگ پرداخت. جنبش‌های خودجوش انفرادی به مرور با پیوستن نیروهای پراکنده به یک جنبش تمام عیار تبدیل گشت.

دومین ویژگی این دوره این است که بیشتر مبارزین باسماچی از قدیمیست‌ها تشکیل می‌شد. «جمعیت علما»، «شورای اسلامیّه» و امیر بخارا از این جنبش طرفداری می‌کردند و طرفداران جنبش جدیدیه یا همچون بخاراییان جوان با بلشویک‌ها بر علیه امیر بخارا متحد شده بودند و یا به دنبال راه‌حلّ‌‌های ملّی‌گرایانه‌ی خود بودند. قدیمیست‌ها عمده نیروهای باسماچی را تشکیل می‌دادند (بوریس کوگان، ۲۰۰۱: ۴).

در نوامبر ۱۹۱۸ نیروهای باسماچی تحت فرماندهی خالخوجا به روستاهای روس‌نشین مجاور جلال‌آباد حمله بردند. ساکنین روسی این روستاها برای دفاع در مقابل این حملات دست به تشکیل نیروی نظامی به نام «ارتش مسیحیان» زدند. این دسته از طرف فرماندهی ارتش سرخ به رسمیت شناخته شد و مورد حمایت قرار گرفت. ولی فرمان حکومت شوروی مبنی بر برقراری انحصار دولتی غلّه راه این دسته را از ارتش سرخ جدا نمود. روس‌های مقیم ترکستان خواهان حقوق مدنی، لغو انحصارات دولتی غلّه و برچیدن دادگاه‌های انقلابی بودند. حمایت باسماچیان از خواسته‌ی این روستانشینان باعث گردید تا این دسته به نیروهای باسماچی بپیوندند. از اتحاد این نیروها یک نیروی هفت هزار نفری پدید آمد. باسماچیان به همراه نیروهای روسی در ماه سپتامبر شهر اوش را متصرّف شده در ۲۴ همان ماه کنگره‌ای از سران فرغانه را ترتیب دادند و دست به تشکیل «حکومت موّقت فرغانه» زدند. محمدامین بیگ در رأس این دولت قرار گرفت و فرمانده ارتش ساکنان روس کنستانتین مونستروف (Konstantin Monstrov) را به معاونت خود انتخاب نمود (مایکل ریوکین، ۱۳۶۶: ۵۴-۵۳). به نظر می‌رسید که یک نیروی متّحد ضدبلشویکی در این ناحیه در حال شکل‌گیری بود و این امر سران بلشویک را نگران می‌ساخت.

از سال ۱۹۱۸ با شدّت گرفتن حملات باسماچیان ارتش سرخ توجه خود را به سرکوبی این نیروها معطوف داشت. کنگره‌ی هشتم حزب کمونیست در مارس ۱۹۱۹ تصمیم به اقدامات گسترده‌ی نظامی علیه باسماچیان گرفت. بلافاصله نیروهای ارتش سرخ تحت فرماندهی میخاییل فرونزه به درّه‌ی فرغانه اعزام شدند. تا ماه سپتامبر این نیروها موفق شدند چند شهر منطقه را از دست شورشیان خارج سازند. نیروهای باسماچی چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشتند. محمد امین‌بیگ نیز بعد از مدّتی تسلیم گردید و تنها یکی از فرماندهان باسماچی کور شیرمحمد‌بیگ در میدان مبارزه باقی ماند. نیروهای تسلیم شده‌ی باسماچی در قالب نیرو سواره نظام ازبک به ارتش سرخ پیوستند.

مرحله‌ی دوّم: این مرحله بعد از تهاجم قوای ارتش سرخ به شهر خیوه و بخارا آغاز شد. اقدام نیروهای ارتش سرخ در مصادره‌ی مواد غذایی و غلّات دهقانان مسلمان، احضار ناگهانی مشمولین مسلمانان به خدمت سربازی رفتار خشن آنها با مردم و فجایعی که در خیوه به بار آوردند بار دیگر آتش شورش باسماچیان را برافروخت. دستور فرماندهی ارتش سرخ برای خلع سلاح سواره نظام ازبک موجب گردید تا این نیروها به باسماچیان تحت فرماندهی کورشیرمحمد بپیوندند. پیوستن این نیروها علاوه بر آنکه به این نیروها روحیه بخشید آنها را در موقعیت برتر نظامی قرار داد. از این مرحله به بعد طرفداران جنبش جدیدیه نیز به صفوف این جنبش در آمدند و باسماچی‌گری به یک جنبش تمام عیار ملّی رهایی‌بخش تبدیل گردید.

در دوره‌ی بین ماه‌های آگوست و سپتامبر ۱۹۲۰ میان روس‌ها و باسماچی‌ها مذاکرات صلح برگزار گردید. ولی این مذاکرات به نیّت صلح نبود و روس‌ها در پی منفعل کردن شورشیان و پیدا کردن فرصت مناسب برای ضربه به آنها بودند. در نوامبر همان سال با سقوط خیوه به دست ارتش سرخ احمد زکی ولیدی توغان، اوّلین رییس جمهوری منتخب باشقیرستان به همراه گروهی از خیوه‌اییان جوان به باسماچیان پیوست. با سقوط خیوه عملاً حلقه‌ی محاصره‌ی باسماچیان تکمیل گردید. با این همه هر روز به عدّه‌ی نیروهای باسماچی افزوده می‌شد به گونه‌ای که تعداد آنها در سال ۱۹۲۱ در حدود بیست هزار نفر برآورد شده‌است.

در اواخر سال ۱۹۲۱ و اوایل ۱۹۲۲ اتحادیه‌ی جمعیت‌های ملّی و مردمی مسلمان ترکستان تشکیل گردید. هدف این اتحادیه نظم‌دهی به فعالیت‌های نظامی و سیاسی باسماچیان بود. برنامه‌ی این اتحادیه کسب استقلال ترکستان، برقراری حکومت جمهوری دموکراتیک، تشکیل ارتش ملّی، استقلال اقتصادی، پیشرفت فرهنگی و اقتصادی و آزادی مذهبی بود (احمد زکی ولیدی توغان، ۱۳۶۸: ۳۰). این اتحاد نقش مهمّی در برقراری پیوند میان مردم و شورشیان و جلب همکاری و همفکری روشنفکران و نخبگان ترکستانی با جنبش مذکور ایفاء می‌نمود.

یکی از اتفاقات مهم در جریان جنبش باسماچی پیوستن انورپاشا (۶) به این نیروها در ۸ نوامبر ۱۹۲۱ بود. پیوستن انورپاشا، به عنوان داماد خلیفه‌ی مسلمین و فرمانده قوای اسلام به باسماچیان به مشروعیت جنبش در میان مسلمانان ترکستان افزود. در ماه فوریه یکی از اعضای سابق بخاراییان جوان و رییس دولت جمهوری خلق بخارا به نام عثمانخوجا با ۶۰۰ نفر به دوشنبه رسید. عثمانخوجا که از سیاست‌های شوروی ناراضی بود به نیروهای باسماچی پیوست و با درهم کوبیدن پادگان شهر که دچار مالاریا شده بود شهر را به تصرّف خود در آورد. با پیوستن افراد جدید شمار قوای باسماچی به ۱۶ هزار نفر افزایش یافت. در ماه فوریه بخش عمده‌ای از نیروهای باسماچی قیامی را به رهبری ملاعبدالقهار در نزدیکی بخارا ترتیب دادند و این نیروها موفق شدند تا بخش وسیعی از بخارا را متصرّف شوند. دولت جمهوری خلق بخارا که فیض‌الله خوجایف و عبدالحمید رئوفوف چندان اشتیاقی برای مقابله با باسماچیان از خود نشان نمی‌دادند. در بهار ۱۹۲۲ قیام به اوج خود رسید. این وضعیت باعث گردید تا دولت محلّی از مرکز تقاضای کمک نماید.

در ژانویه‌ی ۱۹۲۲ دولت خلق بخارا کمیسیون ویژه‌ای را با اختیارات کامل برای رسیدگی به امور بخارای شرقی ترتیب داد. در ماه مارس نیروهای ارتش سرخ فعالیت‌های نظامی خود را شدّت بخشیدند. یک نیروی ضدباسماچی ویژه در بخارای شرقی ترتیب دادند که از یک تیپ پیاده نظام و دو تیپ سواره نظام، سه هنگ پیاده نظام و یک هنگ سوراه نظام و همچنین نیروهای کمکی و نیروهای جمهوری خلق بخارا تشکیل شده بود.

در ماه می کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست در مسکو اداره‌ی آسیای مرکزی تشکیل گردید. این اداره متشکّل از استالین، گ.و.چیچرین و کویبیشف قرار بود تا مسائل ارائه شده از طرف کمیسیون امور ترکستان را مورد بررسی قرار داده و برای آن چاره‌جویی نماید (مایکل ریوکین، ۱۳۶۶: ۵۸). بلافاصله سرگی اورچیونیکیدزه از مسکو به بخارا اعزام گردید و س.س.کامنف فرمانده کلّ ارتش سرخ تدارکات نظامی منطقه را هماهنگ نموده نیروهای ارتش سرخ را برای مقابله با باسماچیان بسیج نمود. در حالیکه طرف روس جبهه‌ی خود را متشکّل‌تر می‌ساخت در بین فرماندهان جنبش باسماچی اختلاف شدیدی جریان داشت. انورپاشا خود را فرمانده بلامنازع جنبش قلمداد می‌کرد. از فرماندهان باسماچی، ابراهیم‌بیگ از این نظر به او حسادت می‌کرد و از وی کناره‌گیری نمود. فیض‌الله مقسوم یکی دیگر از فرماندهان مهم باسماچی از وی کناره گرفت. تشتّت ایجاد شده بین نیروهای باسماچی باعث گردید تا نیروهای ارتش سرخ دوباره دوشنبه را به تصرف خود در آورند. در ۴ اگوست ۱۹۲۲ انورپاشا در یک درگیری به قتل رسید. اختلافات میان فرماندهان باسماچی به اوج خود رسید و هیچ رهبر کاریزمایی وجو.د نداشت که بتواند آنها را زیر یک بیرق گردهم آورد. باسماچیان کنفرانسی در کابل ترتیب دادند و یکی از دوستان انورپاشا به نام سلیم‌پاشا را به جای وی انتخاب کردند و امیر فراری بخارا نیز وی را تایید نمود. ولی بسیاری از فرماندهان باسماجی وی را قبول ننمودند. سلیم‌پاشا در نامیدی دست به خودکشی زد. عامل دیگر تضعیف جنبش تشتّت بین باسماچیان ازبک و قرقیز بود. بگونه‌ای که در بسیاری از موارد در جریان حمله‌ی ارتش سرخ به باسماچیان ازبک قرقیزها ترجیح می‌دادند که بی‌طرف باقی بمانند. کناره‌گیری کورشیر محمد از فرماندهی باسماچی به نفع رقیب قرقیز خود، محیی‌الدین و رفتنش به افغانستان نیز در حلّ این تشتّت موثر واقع نشد. بعد از مدّتی کورشیر محمد از افغانستان بازگشت و تلاش نمود تا نیروهای شورشی را متحد سازد، ولی به موفقیتی دست نیافت.  همه‌ی این عوامل دست به دست هم داده زمینه‌های تضعیف جنبش را فراهم ساختند.

در ژوئیه‌ی ۱۹۲۲ گروهی از باسماچیان قرقیز تحت فرماندهی محیی‌الدین شکست سختی خوردند و همه‌ی اعضای آن تسلیم نیروهای ارتش سرخ شدند. باسماچیان ازبک نیز عقب‌نشینی نموده بسیاری از آنها به افغانستان و ایران فرار کردند. اگرچه شورش باسماچیان همچنان تا سال‌های دهه‌ی سی ادامه داشت، ولی هیچ وقت نتوانست به یک جنبش تمام عیار و گسترده تبدیل گردد. به مرور دولت شوروی با تحکیم موقعیت خود همه‌ی اعضای این جنبش را سرکوب نمود.

 

پروژه‌های بومی

همانگونه که پیش از این اشاره شد اهالی ترکستان در دوره‌ی مورد بحث از سه طیف عمده تشکیل شده بودند: محافظه‌کاران موسوم به قدیمیون، جدیدیون با گرایشات ملّی‌گرا و سوسیالیست‌ها. به جز قدیمیون هر کدام از این دو طیف‌ دارای پروژه‌های خاص خود بودند. قدیمیون عموماً از حکومت‌های مرتجع محلّی حمایت نموده با گرایشات احساسی در پس رهبران (خان‌ها و بیگ‌ها) محلّی حرکت می‌کردند. جنبش‌هایی که توسط این طیف هدایت می‌شد به علّت تفرقه‌ی موجود در بین خوانین و بیگ‌های محلّی در مقیاس‌های محلّی و منطقه‌ای بوده عموماً نیز با هم درگیر بودند. پیشگامان این جنبش‌ها اصولاً فاقد پروژه‌ای برای تجمیع کلّیه‌ی نیروهای انقلابی منطقه حول یک ایده یا خواسته بودند. در مقابل این دو طیف جدیدیون و سوسیالیست‌ها دارای پروژه‌های خاص خود بودند. اگرچه این دو طیف از نظر ایدئولوژی دارای تفاوت‌های ذاتی با هم بودند، ولی در خصوص ایدئولوژی‌ای که بتواند اهالی ترکستان را گردهم آورده در مقابل استعمارگران آنها را بسیج نماید همفکر و همنظر بودند. این ایدئولوژی چیزی نبود جز تاکید بر هویت ترکی و به عبارت دقیق‌تر «ترکستانی». جدیدیون از پروژه‌ی «ترکستان بزرگ» (اولوغ ترکیستان) و بخشی (طرفداران حزب آلاش اوردا) نیز از ایدهی دولت- ملّت منطقهای دفاع می‌کردند و سوسیالیست‌های ملّی‌گرا نیز مدافع ایده ی «توران سرخ» (قیزیل توران) بودند.

 

الف) پروژه‌ی جدیدیون: ترکستان بزرگ (اولوغ تورکیستان  Uluğ Türkistan)

سابقه ی طرح ایده‌ی ترکستان بزرگ توسط روشنفکران ترکستان به دورهی خیلی پیش از این دوره بر میگردد. در سال ۱۹۰۵ برخی از روشنفکران منطقه‌ی اودیل- اورال از جمله یوسف آقچورا و رشید ابراهیم خواهان تشکیل دولتی در اراضی ترک‌نشین روسیه تحت قیمومیت عثمانی شدند. یک سال بعد در سال ۱۹۰۶ ایاز اسحاقی و رشید ابراهیم از ایده‌ی خودمختاری دفاع نمودند. در کنگره‌ی ملّیت‌ها که در ژوئن ۱۹۱۶ در لوزان برگزار گردید نماینده‌ی بخارا برای نخستین بار خواستار استقلال کامل سراسر منطقه گردید و هدف نهایی را تشکیل کشور مستقل ترکستان اعلام کرد (هلن کاررر دانکوس، ۱۳۷۶: ۱۲۹). در ۵ ژانویه‌ی ۱۹۱۸ احمد سالیکوف به نمایندگی از «ائتلاف سوسیالیست‌های مسلمان» مجلس مؤسسان اعلان کرد که شورای کمیسرهای خلق قادر به تأمین آزادی و حقوق ملّی خلق‌های روسیه نمی‌باشد. در این بیانیه شناسایی رسمی نهادهای سیاسی- دولتی ولگا، اورال جنوبی و ترکستان خواسته شده بود (حسن حسنوف، ۲۰۰۵: ۱۸).

مهمترین مساله در این دوره این بود که آیا باید دولت واحد ترک تشکیل شود و یا دولت‌های جداگانه‌ی ترک برای مناطق مختلف. زکی ولیدی توغان مخالف تشکیل دولت واحد بود و با اقدام مستقل اقدام به تأسیس دولت مستقل باشقورت نمود. ملّی‌گرایان ترک خواهان تشکیل دولت واحد بودند. ولی نهایتاً طرفداران دولت مستقل منطقه‌ای غالب آمدند (دینچر کوچ، ۲۰۰۶: ۷-۳). با این همه، بسیاری از کسانی (همچون زکی ولیدی توغان) که زمانی از ایده‌ی دولت خودمختاری ارضی دفاع کرده بودند بعد از نومیدی از بلشویک‌ها به ایده‌ی ترکستان بزرگ بازگشتند.

زکی ولیدی توغان

مصطفی چوکایف (Mustafa Çokayev/ Çokayoğlu/ Şokayev) (از چهره‌های روشنفکری قزاق) و زکی ولیدی توغان طراح پروژه‌ی ترکستان بزرگ می‌باشند. برخلاف نویسندگانی چون جیکوب لاندو که پروژه‌ی ترکستان بزرگ مصطفی چوکایف را یک پروژه‌ی پان‌ترکیستی می‌نامند (جیکوب لاندو، ۱۳۸۲: ۴۳)، ایده‌ی ترکستان بزرگ وی حائز یک مفهوم قومی نیست. همچون دیگر روشنفکران جدیدگرا اندیشه‌ی سیاسی وی نیز متأثر از سه جریان اتحاد اسلام، استعمارستیزی و اصلاح‌طلبی دینی است (نوربک خیرمحمدوف، ۲۰۰۸: ۱۲۵). مفهوم ترکستان بزرگ وی نیز بر این اساس طرح شده است. به نظر وی ترکستان یک واحد قومی نیست، واحدی تحت استعمار است که توسط روس‌ها استثمار و استعمار گردیده است. برای مقابله با استعمار و استثمار اتحاد و مبارزه‌ی یکپارچه‌ی همه‌ی اهالی ترکستان لازم است. به نظر وی هویت ترکی- اسلامی مخرج مشترک همه‌ی اهالی ترکستان است و می‌تواند به عنوان مرجع هویتی در مقابله با استعمارگران به کار آید. بر این اساس هویت ترکستانی بیشتر از آنکه با عناصر فرهنگی تعریف گردد به صورت سلبی در تقابل هویت روسی تعریف می‌گردید. جغرافیا و دین و در مرحله‌ی بعدی زبان ترکی ارکان و شالوده‌های این تعریف هویتی را تشکیل می‌داد. ولی بی‌شک غیرروس بودن و تحت استعمار بودن عنصر مهمی در تعریف هویت بود. بر این اساس بود که چوکایف و دیگران روشنفکران ترکستانی، از جمله ملانور واحدوف، سلطان گالییف و زکی ولیدی توغان بر یگانگی هویتی ترکستان تاکید داشتند. هویت ترکی برای این روشنفکران بیش از آنکه حائز مفهوم ایجابی باشد در مفهوم سلبی یک عنصر متمایز کننده بود. همچنانکه دین نیز دارای چنین کارکردی بود. کاربرد اصطلاح پان به شکل پان‌ترکیسم و پان‌اسلامیسم در عین حال که تقلیدی شکلی از پان‌اسلاویسم روس‌ها بود، گفتمانی در تقابل با آن نیز تلقّی میشد. به عبارت دیگر برای مقابله با آن وضع و طرح گردیده است (ابوبکر گونگور، ۲۰۰۸: ۱۱۴). با این همه، این تعریف هویت بر مبنای هویت غیر را نباید به معنی تقابل هویتی تعبیر نمود. چنانکه چوکایف خود تاکید می‌کند که،

«رادیکالیسم ما … به معنی ایجاد حصار میان مردم ما و مردم روس نیست، بلکه مبارزه‌ای است در جهت نوسازی، پیشرفت و مبارزه در جهت بازسازی زندگی مردمان‌مان بر اساس خطوط جدید» (گلندا فریزر، ۱۳۸۵: ۴۳).

از این رو بود که چوکایف از تمامیت ترکستان دفاع می‌کرد. به نظر وی تقسیم ترکستان به مناطق قومی به معنی مرگ و فنای آن می‌باشد. وی از لزوم حفظ وحدت و تمامیت ترک دفاع می‌کند. غایت وی ایجاد دولت مستقل ترکستان است. ولی به نظر وی دولت مستقل ترکستان از نقطه نظر اداری به شکل کنفدراسیونی از مناطق قومی باشد که با ساختار سیاسی و اداری غیرمتمرکز همچون سوییس اداره شود (نوربک خیرممدوف، ۲۰۰۸: ۱۲۶).

ایده‌ی ترکستان بزرگ چوکایف شباهت کامل با پروژه‌ی زکی ولیدی توغان دارد. همچنین ایده‌ی «ترکستان بزرگ» که توغان برای استقلال و اتّحاد ترک‌های روسیه طرح کرده بود با پروژه‌ی «جمهوری سوسیالیست شورایی توران» مدّنظر سلطان گالییف همخوانی داشت. طرح توغان در خصوص اتّحاد ترک‌های روسیه تحت عنوان کنفدراسیون ترکستان بزرگ تقریباً همان پیشنهاد سلطان گالییف و کمونیست‌های مسلمان در سال ۱۹۲۴ در مخالفت با تقسیم آسیای میانه به جمهوری‌های ملّی و تشکیل «جمهوری سوسیالیستی شورایی توران» متشکّل از اراضی ولگای میانی همچون جمهوری‌های تاتارستان، باشقیر و چوواش به همراه قفقاز شمالی، آذربایجان و داغستان است. به نظر او، این کنفدراسیون ساختی متشکّل از سه واحد دولت ادیل- اورال (بخش غربی اورال، در باشقیرستان)، فدراسیون ترکستان بزرگ و ترکستان شرقی (ترکستان تحت اشغال چین) خواهد بود. با وجود همه‌ی این مشابهت‌ها گالییف همیشه در پی یک انقلاب جهانی بود. در حالی که توغان بیش از انقلاب جهانی با مساله‌ی برقراری اتّحاد سیاسی ترک و رهایی از یوغ بلشویسم که رنگ امپریالیستی به خود گرفته بود مشغول بود (نادر اوزبک، ۱۹۹۷: ۲۳-۱۵). توغان در جولای ۱۹۲۲ نوشته‌ای به نام «وظیفه‌ی روشنفکران انقلابی مشرقزمین در قبال انقلاب اجتماعی شرق و مقابله با احتمال ظهور ارتجاع در آن» را منتشر نمود. در این نوشته توغان با اشاره به اینکه بعد از ظهور جنگ‌های داخلی سوسیالیسم در روسیه به انحراف کشیده شده است، تاکید می‌کند که حتّی در صورت تحقّق انقلاب جهانی سوسیالیستی باز هم شرق تولیدکننده‌ی مواد خام برای کارخانجات صنعتی تحت مدیریت پرولتاریای مغربزمین خواهد بود. هر چه قدر هم کمونیست‌ها و انقلابیون شرق تلاش کنند پرولتاریای مغربزمین اعتمادی به آنها نخواهند داشت. پرولتاریای مغربزمین آنها را همچون یاور و کمکی در کنار خود می‌خواهد و نه در سطح خود. وی تاکید می‌کند که تزهای لنین در مورد مساله‌ی ملّی و مستعمرات بر این اساس شکل گرفته تا شرق را به نیروی کمکی روسیه‌ی شوروی در مقابله با غرب تبدیل سازد. وی برای خروج از این وضعیت دشوار پیشنهاد می‌کند که نیروهای انقلابی شرق باید همراه با نیروهای ملّی‌گرا عمل نموده در کنار مبارزه با امپریالیسم روس با نیروهای مرتجع داخلی نیز مبارزه کنند. بدین ترتیب در کنار مبارزه با امپریالیسم روس رویه‌ای انقلابی در پیش خواهند گرفت (اوغور شعبان دومان، ۱۹۹۹: ۴۵-۴۶).

زکی ولیدی توغان برای رهبری این مبارزه‌ی دوجانیه در سال ۱۹۲۱ با شرکت گروهی از فعالین جنبش جدیدیه جمعیتی را تحت عنوان «اتحاد جمعیت‌های انقلابی ملّی و همگانی آسیای میانه» تشکیل داد. مرامنامه‌ی هفت مادّه‌ای این تشکل پس از بحث و نظرهای گوناگون در کنگره‌ی ازبک‌ها و قزاق‌ها در سمرقند و تاشکند به تصویب رسید. براساس این مصوّبه نام جمعیت به «اتحاد ملّی ترکستان» تغییر نام یافت. در این مرامنامه آمده است:

– ترکستان باید مستقل شود و خود مردم ترکستان مقدرات آن را تعیین کنند.

– اصول اداری ترکستان بر اساس جمهوری دموکراتیک خواهد بود.

– کسب استقلال فقط با تأسیس ارتش ملّی ممکن است و حکومت ملّی فقط می‌تواند به ارتش ملّی متّکی باشد.

– استقلال ترکستان همانا استقلال اقتصادی آن است و لذا خط‌مشی کلّی اقتصادیات آن تشخیص ارجحیت نوع صنعت یا کشاورزی، تعیین مسیر خطوط آهن و نهرها و وسائلی از این قبیل باید به دست خود مردم ترکستان باشد.

– پیشرفت دادن فرهنگ معاصر و معارف حرفه‌ای و ‌آشنا شدن با تمدّن اروپایی بدون وساطت فرهنگ روس

– حلّ مساله‌ی ملّیت و بهره‌برداری از ثروت طبیعی مملکت با رعایت اصول متناسب

– آزادی کامل در امور مذهبی و نیامیختن امور حکومتی با امور دینی (احمد زکی ولیدی توغان، ؟: ۳۰).

توغان در کنگره‌ی عمومی ترکستان که در ۲۳-۱۰ سپتامبر ۱۹۲۲ در تاشکند برگزار گردید چارچوب اصلی پروژه‌ی ترکستان بزرگ خود را پی ریخت. وی در این کنگره اعلام نمود که ترکستان به شکلی فدراسیونی از سه بخش شرقی، غربی و جنوبی خواهد بود. وی تاکید نمود که باشقیرستان و برخی از اراضی شمال خزر به ترکستان غربی ملحق خواهد شد و بخشی از اراضی شرقی باشقیرستان نیز به همراه قازان و دیگر اراضی همسایه با این منطقه جمهوری ادیل – اورال را تشکیل خواهد داد. وی در خصوص اراضی ترکستان که تحت تسلّط چین بودند (ترکستان شرقی- سین‌کیانگ فعلی) و زیستگاه‌های ترک‌های غیرمسلمان (چوواش) بر این باور بود که در آینده این اراضی باید با ترکستان متّحد شوند. وی از الحاق جمهوری ادیل- اورال، ترکستان شرقی و فدراسیون ترکستان بزرگ و تشکیل «کنفدراسیون ترکستان بزرگ» دفاع می‌کرد. وی بر این باور بود که در تقسیمات اداری- سیاسی نباید عامل قومیت را مدّ نظر قرار داد و اقتصاد تنها معیار می‌باشد. وی معتقد بود که تنها در سایه‌ی این تدبیر می‌توان به نفاق موجود بین قومیت‌های مختلف ترکستان پایان داد و اتحاد ترکستان را بر شالوده‌ی محکمی بنا نمود. وی به عوان دوّمین عامل بر ظهور زبان ادبی و ملّی مشترک بین گروه‌های قومی ترکستان تاکید داشت. وی در این خصوص می‌نویسد:

«این زبان نه بر اساس همانندسازی این و یا آن گروه قومی، بلکه باید ایجاد زمینه‌هایی برای فعالیت‌های فرهنگی و شاید هم با تسلّط لهجه‌های فین شرقی بر لهجه‌های فین غربی در یک رقابت طبیعی می‌تواند حاصل گردد. لهجه، اخلاق و آداب و رسوم هر گروه قومی در موطن خود بسیار پسندیده است و باید توسط گروه‌های قومی دیگر نیز مورد حرمت واقع شود.یک نماینده ی گروه قومی وقتی در میان گروه دیگر قرار می‌گیرد باید از لهجه و آداب آن گروه پیروی کند و این برای بهبود مناسبات قومی در توصیه می‌شود. با این همه طبیعی است که هر کس تابع لهجه و آداب رسوم خود باشد» (چاغداش گوروجو، ۲۰۰۹: ۹۱-۹۰).

نه توغان و جمعیتی که وی پی ریخته بود و نه چوکایف موفق به نیل به اهداف خود نشدند. به نظر نوربک خیرمحمدوف عمر مستعجل جمهوری خودمختار ترکستان به معنی شکست پروژه‌ی پان‌اسلامیسم و ملّی‌گرایی ترک در تعریف یک هویت مشترک بین همه‌ی گروه‌های قومی منطقه می‌باشد (نوربک خیرمحمدوف، ۲۰۰۸: ۱۲۷). این افراد به خصوص زکی ولیدی توغان ایده‌ی خود را بعد از خروج از ترکستان دنبال نمودند. توغان در جنبش پرومته شرکت نمود و بعد از مهاجرت به ترکیه دست به تدوین و نگارش چارچوب تاریخی زد که چارچوب نظری – تاریخی پروژه‌ی ترکستان بزرگ خود را مهیاء می‌نمود. بر این اساس نیز به مخالفت با «تز رسمی تاریخ ترک» که روشنفکران کمالیست ترکیه سعی در طرح آن داشتند برخاست (نادر اوزبک، ۱۹۹۷: ۲۷-۲۰). بر اثر این مخالفت مجبور به ترک ترکیه گردید و آنگاه که بعد از فوت آتاترک دوباره به ترکیه بازگشت در چارچوب ملّی‌گرایی ترک اقدام به طرح نظریه‌ی خود در مورد ترکستان نمود.

 

ب) جنبش آلاش اوردا: ملّی‌گرایی مدرن بر مبنای مدل دولت- ملّت

آلاش اوردا (Alash Orda) (۷) جنبشی بود که در اوایل قرن بیستم برای خودمختاری ترکستان فعالیت می‌کرد. در سال ۱۹۰۵ برخی از اشراف و نجبای ترکستان به رهبری مصطفی چوکایف در کنگره‌ی مسلمانان ترکستان تحت عنوان «همه‌ی ما فرزندان آلاش هستیم» در تاشکند گردهم آمدند و پایه‌ی جنبشی را به نام آلاش اوردا ریختند. اهداف عمده‌ی این جنبش عبارت بود از:

– نوسازی اسلام در آسیای میانه

– فسخ قانون تخته‌قاپو کردن کوچ‌نشینان

– اخراج روس‌های مهاجر در ترکستان

جنبش آلاش با کمیته‌ی مسلمانان ترکستان به رهبری مصطفی چوکایف، جنبش ترکان جوان در امپراتوری عثمانی و کمیته‌ی ترک- تاتار تحت رهبری میرسلطان گالییف در منطقه‌ی ادیل- اورال در ارتباط نزدیک بود. در سال ۱۹۱۲ این جنبش به یک حزب تمام عیار به نام «آلاش» تبدیل گردید. مؤسسین این حزب برخی از روشنفکران قزاق و قرقیز بودند. مصطفی چوکایف، عبدالغفار ایمانوف، امان گلدی ایمانوف، احمد بایتورسون، میریعقوب دولت و علیخان بوکیخانوف در رأس این حزب قرار داشتند. خصوصاً بوکیخانوف به عنوان عضو دومای روسیه و با گرایش سوسیالیست انقلابی دارای نفوذ زیادی در حزب بود.  حزب آلاش در این دوره یک حزب ملّی‌گرا بود و هدف خود را آشکارا اتّحاد همه‌ی ترک‌ها و تشکیل «توران بزرگ» اعلان می‌کرد.

حزب آلاش اوردا بعد از فروپاشی امپراتوری روسیه‌ی تزاری در سال ۱۹۱۷ اهمیّت بیشتری در صحنه‌ی سیاسی منطقه ایفاء نمود. در ۲۰ مارس ۱۹۱۷ فراخوانی از طرف بوکیخانوف و دولت‌اوف در روزنامه‌ی «قزاق» منتشر شد که در آن بر متحدسازی سه ژوز (Juz) (ژوز ‌بزرگ، متوسط و کوچک) (۸)، تشکیل دولت محلّی و آمادگی برای انتخابات پارلمانی تاکید شده بود. در این دوره حزب مذکور برای تشکیل یک دولت خودمختار در چارچوب روسیه تلاش می‌کرد. ولی وقتی کادت‌ها (لیبرال دمکرات مشروطه‌طلب روس) از ایده‌های آنها حمایت ننمود به سرعت به جبهه‌گیری در مقابل آنها برخاست. اگرچه برخی از اعضای کادت‌ها از ایده‌ی تشکیل دولتی همانند ایالات متحده‌ی امریکا که هر یک از ایالات در امور داخلی خود دارای خودمختاری و استقلال عمل میباشند دفاع می‌کردند ولی مواردی بود مانع از اتفاق آلاش با کادت‌ها می‌گردید. اهم این موارد به نظر بوکیخانوف عبارت بود از: خصوصی‌سازی اراضی، خودمختاری ملّی و جداسازی دین از سیاست. اعضای آلاش خصوصی‌سازی اراضی را ترفندی برای خارج کردن اراضی اهالی بومی از دستشان و واگذاری آن به دهقانان روس قلمداد می‌کردند (یونس امره گوربوز، ۲۰۰۷: ۲۱-۲۵).

اگرچه برنامه‌ی حزبی آلاش اوردا در بسیار از موارد با برنامه‌های دیگر احزاب و تشکل‌های فعال در منطقه‌ی ترکستان تشابه نشان می‌دهد، ولی از نقطه نظر هویتی که برای منطقه و دولت تعریف گردیده و رویکرد بانیان آن به مذهب با این احزاب تفاوت ماهوی دارد. همانگونه که پیش از این اشاره شد خاستگاه هویتی احزاب ترکستانی عموماً اسلام و منسوبیت به ترکستان بود. از این رو دارای ماهیتی پان و الحاق‌گرایانه بودند. این احزاب دارای رویکرد سنّتی به هویت بوده و آن را بر مبنای تقابل با روس‌ها تعریف می‌کردند. حزب آلاش اوردا بر عکس این احزاب، برای اوّلین بار در ترکستان از هویت خاص‌گرایانه‌ی قومی (قزاقی) دفاع نمود. دوّمین جنبه‌ی متمایزکننده‌ی آلاش اوردا از دیگر احزاب ترکستانی رویکرد حزب به اسلام و دین بود. رهبران آلاش اوردا اگرچه به اعتقادات مردم اهمیت می‌دادند، ولی خواهان جدایی دین و سیاست از هم بودند. به نظر نوربک خیرمحمدوف دلایل زیر موجب گردید تا سرآمدان آلاش اوردا چنین رویکردی را نشان دهند:

– در جامعه‌ی قزاق دین در هیچ دوره‌ای دارای نقش سیاسی نبود. از این رو ساخت اجتماعی سنّتی جامعه‌ی قزاق از جدایی نهاد دین و سیاست دفاع می‌کرد.

– مساله‌ی اصلی در نواحی قزاق‌نشین مساله‌ی تصاحب اراضی توسط روس‌ها بود. در این مساله دیگر جوامع ترک منطقه از قزاق‌ها حمایت ننمودند. از این رو مقاومت اهالی بومی در مقابل روس‌ها ماهیتی قومی داشت.

– قزاق‌ها خیلی زودتر از دیگر جوامع ترک منطقه با فرهنگ و ارزش‌های اروپایی آشنا گشتند و روشنفکران قزاق دارای تمایلات آشکار غربی بودند (نوربک خیرمحمدوف، ۲۰۰۸: ۱۳۷-۱۳۶).

 

نفر وسط چوکایف

مصطفی چوکایف اوّلین رهبر این جنبش محسوب می‌شد. این جنبش از شورش‌های توده‌ای ترکستان حمایت می‌کرد. در بهار سال ۱۹۱۷ بخشی از نیروهای چپ حزب انشعاب نموده به رهبری برداران ایمانوف (از رهبران آلاش اوردا) حزب «آلاش باشان» را تشکیل دادند. مرکز فعالیت این حزب به جای بیشکک شهر خوقند بود. در سال ۱۹۱۷ جنبش آلاش اوردا کنگره‌ی مسلمانان قرقیز و قزاق را در شهر اورنبورگ برگزار نمود. در این کنگره مواردی همچون نوع دولت، خودمختاری محلّی، مساله‌ی اراضی، تشکیل ارتش ملّی، زمستو (شوراهای روستایی)، تحصیل به زبان مادری، حقوق زنان، قانونگذاری و مشارکت در انتخابات مورد مذاکره‌ی نمایندگان قرقیزها و قزاق‌ها قرار گرفت. در اثنای کنگره دو ایده‌ی در مورد شکل و ماهیت دولت مطرح گردید. اوّلین ایده از طرف بوکیخانوف مطرح گردید و از تبدیل روسیه به جمهوری فدرال و دموکرات طرفداری می‌کرد. ایده‌ی دوّم توسط بایتورسینوف و دولت‌اوف مطرح گردید و از ایده‌ی استقلال ملّی هواداری می‌کرد. کنگره نهایتاً پس از مذاکرات طولانی حمایت خود را از ایده‌ی‌ تشکیل دولت خودمختار قزاق اعلان نمود. این کنگره به منظور نیل به خودمختاری بر اتّحاد همه‌ی جوامع ترک ساکن در روسیه به رهبری قرقیزها تاکید می‌کرد (یونس امره گوربوز، ۲۰۰۷: ۲۷-۲۶).

چند هفته بعد از انقلاب اکتبر در ۲۱ نوامبر روزنامه‌ی «قزاق» برنامه‌ی حزبی آلاش را منتشر نمود. این برنامه شامل ده مادّه به شرح زیر بود:

– روسیه باید جمهوری دموکراتیک فدرال متشکّل از جمهوری‌های خودمختار تبدیل گردد. در انتخابات همه‌ی افراد فارغ از تعلقات زبانی، مذهبی و جنسی‌اشان برابر می‌باشند.

– منطقه‌ی خودمختار قزاق باید از وضعیت مشابه با دیگر مناطق برخوردار باشد.

– در فدراسیون روسیه باید برابری سیاسی و امنیت برقرار گردد.

– دین باید از سیاست جدا باشد. همه‌ی ادیان آزاد و برابرند. قزاق‌ها دارای مفتی خاص خود می‌باشند.

– دادگاه‌ها باید با سنت‌های هر جامعه انطباق داشته باشد و به زبان بومی اکثریت جامعه برگزار گردد (مثل قزاقی و یا روسی).

– برای دفاع از جامعه تشکیل نیروی نظامی لازم و ضروری است.

– مالیات باید بر طبق دارای باشد.

– حقوق کارگران باید به نفع کارگران باشد. زیرا تعداد کارگران در قزاقستان زیاد نیست. آلاش در این زمینه از برنامه‌ی منشویک‌ها حمایت می‌کند.

– همه باید از حقّ تحصیل برابر برخوردار باشند. تحصیل باید آزادانه و در مقاطع ابتدایی به زبان مادری باشد. قزاق‌ها باید تا مقاطع آموزش عالی دارای نهادهای آموزشی خاص خود باشند.

– در تقسم اراضی کشاورزی بومیان بر مهاجران الویت دارند. زمین‌های حاصل‌خیز باید ازان قزاق‌ها باشد (یونس امره گوربوز، ۲۰۰۷: ۱۵۸-۱۵۹؛ مامبت کویگلدیف، ۲۰۰۷: ۱۵۹-۱۵۸).

مواضع ملّی‌گرای آلاش اوردا و مخالفت این حزب با تسلّط بلشویک‌ها بر ترکستان این حزب را رو در روی رژیم نوین بلشویکی قرار داد. در اثنای جنگ داخلی روسیه حزب آلاش اوردا به منظور دفاع از مناطق قزاق‌نشین و قرقیز‌نشین در برابر ارتش سرخ دست به تشکیل اردوی مستقل زد. ولی نتوانستند همه‌ی این مناطق را متّحد سازند و منطقه به دو نیمه تقسیم گردید. رهبر نیمه‌ی غربی بوکیخانوف و رهبر نیمه‌ی شرق نیز برادران ایمانوف بود.

مصطفی چوکایف برای رفع این اختلافات با کسب رضایت برادران ایمانوف دولت جدیدی را در مناطق قزاق‌نشین و قرقیزنشین ترکستان تشکیل داد. ولی این دولت محلّی از اعراب نداشت. زیرا رژیم کمونیستی تنها بوکیخانوف را به عنوان رهبر آلاش اوردا به رسمیت می‌شناخت. از طرف دیگر اختلافات در درون جنبش آلاش اوردا در خصوص خودمختاری به تدریج اوج می‌گرفت. در حالی که مصطفی چوکایف و محمدجان تینیشپایف بر خودمختاری گسترده‌ی ترکستان و اتّحاد به دیگر جوامع ترک منطقه تاکید می‌کرد بوکیخانوف با خودمختاری مخالفت می‌کرد. دولت بلشویکی نیز با حمایت از بوکیخانوف به این اختلافات دامن می‌زد (توموهیکو اویاما، ۲۰۰۹: ۵۸۶).

به منظور مقابله با بلشویک‌ها آلاش اوردا (جناح خودمختاری‌طلب) دست به همکاری با ارتش سفید زدند. نخبگان قزاق به دلایل زیر دست به حمایت از ارتش سفید زدند:

– به نظر قزاق‌ها حکومت ایالتی تنها ارگاه دولتی مشروع بود.

– روس‌های لیبرال در صفوف آنها بودند.

– ارتش سفید قوی‌تر از بلشویک‌ها به نظر می‌رسیدند.

– لیبرال‌های موجود در صفوف ارتش سفید حاضر به اعطای نقش بیشتری به قزاق‌ها بودند.

– ارتش سفید آمادگی واگذاری تجیزات و سلاح به نیروهای قزاق و‌ آموزش نظامی آنها بود (یونس امره گوربوز، ۲۰۰۷: ۴۴).

ولی در سال ۱۹۱۹ ارتش آلاش اوردا ضربه‌ی سنگینی از ارتش سرخ دریافت داشت و بسیاری از رهبران حزب کشته شدند. در همین سال دولت بلشویک عفو عمومی اعلان نمود. بخشی از نیروهای منسوب به این حزب به نواحی جنوبی فرار کرده به قیام باسماچی پیوستند. نیروهای معتدل و اصلاح‌طلب با استفاده از این عفو عمومی به بلشویک‌ها پیوستند. بدین ترتیب بلشویک‌ها توانستند مقاومت‌های موجود را بشکنند. یک سال بعد دولت بلشویک منطقه‌ی خودمختار سوسیالیستی شورایی قرقیز را به مرکزیت اورنبورگ تأسیس نمود. رهبران سابق آلاش اوردا در آغاز نقش مهمتری در حکومت داشتند تا حزب کمونیست. آنها تا سال ۱۸۲۸ بر سریر قدرت بودند ولی از این سال به بعد متّهم به ملّی‌گرایی بورژوایی شدند و تصفیه شدند. علی بوکیخانوف چهره‌ی روشنفکری قزاق در مسکو رحل اقامت گزید و خود را به کلّی از سیاست کنار کشید و به کار روزنامه‌نگاری و نویسندگی پرداخت. وی در سال ۱۹۳۷ در مسکو به طرز مشکوکی درگذشت. احتمال می‌رود وی به دستور استالین و به وسیله‌ی مأمورین ک.گ.ب. کشته شده باشد. تورار ریسکولوف نیز که به بلشویک‌ها پیوسته بود به سال ۱۹۳۷ اعدام گردید. در مجموع بیش از بیست و دو هزار نفر به قتل رسیدند (امره گوربوز، ۲۰۰۴: ۲۰۶).

 

ج) پروژه‌ی سوسیالیست‌های ملّی‌گرا: جمهوری فدرال سوسیالیست توران

سوّمین گروهی که اقدام به ارائهی پروژهی خود نمودند کمونیستهای ملّی بودند. این پروژه به تعبیر بنینگسن و مری براکسآپ آخرین تلاش روشنفکران مسلمان شوروی برای یافتن راهحلّی بر مشکل جمعی آنها در همکاری با روسها و در محدودهی چارچوب یک دولت روسی یا تحت تسلّط روسها به شمار میآید (بنینگسن و مری براکس آپ، ۱۳۷۰: ۱۳۹). این تجربهی نادر و منحصر به فرد اگرچه از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۸ به طول انجامید، ولی اثرات آن تا دورههای بعد نیز محسوس بود. تا پیش از سال ۱۹۱۷ به جز تعدادی عضو آذربایجانی هیچ مسلمانی عضو حزب بلشویک نبود. در فاصلهی بین فوریهی ۱۹۱۷تا پایان یافتن جنگ داخلی هزاران مسلمان به عضویت حزب بلشویک در آمدند. به نظر بنینگسن و ویمبوش سوسیالیسم در آستانه‌ی انقلاب برای روشنفکران ملّی به دلایل زیر بسیار جذاب بود:

– به عنوان فنون فعالیت‌های زیرزمینی

– به عنوان فنون اقدام توده‌ای

– برای جذب کمک خارجی

– امکانی برای تحقّق تساوی، حتّی اگر مستقیماً منجر به استقلال نشود (بنینگسن و ویمبوش، ۱۹۹۵: ۳۱-۲۹).

بنینگسن و مری براکس آپ در جای دیگر اهم انگیزههای آنان در پیوستن به حزب کمونیست را بدین قرار ذکر میکند:

– بیکفایتی سیاسی سران ارتشهای سفید و ناتوانی آنها در درک خواستههای ملّی مسلمانها

– نفوذ شخصی استالین در جذب عناصر تندروی نهضتهای ملّی

– مواعید مبهم و نامشخص لنین در تزهای آوریل مبنی بر اعطای حقّ جدایی به مسلمانها

– و بالاخره امیدواری به اینکه انقلاب اکتبر نخستین گام در راه رهایی کلّ جهان اسلام خواهد بود و خود میتواند وسیلهی انتقام از ستمگران اروپایی منجمله روسها گردد (بنینگسن و مری براکس آپ، ۱۳۷۰: ۱۴۰).

بعد از سرخوردگی رهبران کمونیست در جلب پرولتاریای غربی در جبههی انقلاب جهانی کمونیست های شرق بدیل شرق را مطرح ساختند. طرفداران این نظریه مدعی بودند که تنها کانون انقلابی شرق است و پرولتاریای غرب تا زمانی که از استعمار شرق بهره‌مند می‌شود نمی‌تواند انقلابی باشد با پرسش بسیار جدّی در خصوص ماهیت انقلاب شرق مواجه شدند. در واقع کمونیست‌های شرق با چه راهبرد و شعاری انقلاب به زعم آنها قریب‌الوقوع شرق را رهبری خواهند کرد؟ بسیاری از سخنرانان کنگره اذعان می‌کردند که این انقلاب ماهیتاً سوسیالیستی خواهد بود و کمونیست‌های این ناحیه باید تحت شعارهای مارکسیستی انقلاب را راهبری کنند. سلطان گالییف می‌گفت که چون انقلاب سوسیالیستی در کشورهای آسیایی قریب‌الوقوع است کمونیست‌ها باید صرفاً شعارهای کمونیستی را به خلق‌های خود ارائه دهند.

نریمان نریمانوف این تز را که شرق دارای شرایط لازم برای تحقّق انقلاب سوسیالیستی نیست را ردّ می‌کرد و تاکید می‌کرد که دهقانان در این منطقه فقدان طبقه‌ی کارگر را جبران خواهد ساخت. او بر این باور بود که «کمونیست‌ها باید این شعار را با خود به شرق ببرند که هر کس کار نکند غذا نخواهد خورد. شرق به چیز دیگری احتیاجی ندارد. فقط از این راه می‌توان کلّیه‌ی انگل‌ها، واسطه‌ها، سودجوها و خان‌ها را پای میز محاکمه کشاند. اطمینان دارم که حکومت شورایی به این صورت زمینه‌ی مساعدی را در ایران، ترکیه، بخارا و خیوه خواهد یافت» (م. ا. پرسیتس، ۱۳۶۰: ۱۲۶).

در آستانه‌ی انقلاب ایده‌ی اصلی کمونیست‌های ملّی این بود که «تنها سوسیالیسم می‌تواند با یک ضربه و در یک نسل به حاکمیت امپریال نیروهای بیگانه در جوامع شرق خاتمه دهد و این راه می‌تواند شالوده‌های رهایی واقعی را پی بریزد» (بنینگسن و ویمبوش، ۱۹۹۵: ۵۵).

 

سلطان گالییف

 

 

 

پرچم کنفدراسیون توران سرخ

گالییف در دوّمین کنگره‌ی سازمان‌های کمونیستی خلق‌های شرق روسیه بر این مواضع تاکید نمود که «شرق دیگ انقلاب است که اگر سر رود می‌تواند تمامی اروپای غربی را در سیلاب انقلاب غرق کند». او تصوّر می‌کرد که شرق منبع اصلی اقتصادی بقای سرمایه‌داری غربی است و این که بورژوازی امیریالیست بدون شرق نمی‌تواند با صدقه دادن به پرولتاریای پیشرو جلو آن را بگیرد. او می‌گفت:

«در غرب هر وقت کارگران خواست‌های گوناگون اقتصادی خود را از بورژوازی خودی طلب می‌کنند، این بورژوازی تقریباً همیشه آنها را راضی می‌کند، چون منابعی در اختیار دارد، آن هم منابعی نامحدود که هر چه بخواهد از آن استخراج می‌کند». او این فکر را به زبان دقیق‌تر در مقاله‌ای به عنوان انقلاب اجتماعی و شرق که پیش از برگزاری کنگره منتشر شد، مطرح کرد. «تا وقتی امیریالیسم بین‌المللی … شرق را به مثابه مستعمره‌ای در دست خود دارد، موفقیتش در کلّیه‌ی تصادمات جداگانه با توده‌های زحمتکش کشورهای متروپل بر سر مسائل اقتصادی مسلماً حتمی است، زیرا در این اوضاع و احوال از هر گونه امکانی برخوردار است تا با تن دادن به مطالبات آنها دهانشان را ببندد. اما حتّی اگر انقلاب مغرب زمین بدون پشتیبانی شرق پیروز شود، شرق به هر حال سرانجام عامل تعیین‌کننده‌ی سرنوشت انقلاب غرب خواهد شد. ‌در این صورت بورژوازی رانده شده از وطن در شرق مستقر خواهد شد و بی‌هیچ رو در بایستی تهاجم سیاهپوستان را به اروپا سازمان خواهد داد» (م.ا. پرسیتس، ۱۳۶۰: ۱۲۴).

به نظر کمونیست‌های ملّی از آنجا که خودآگاهی طبقاتی در جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی شرق محلّی از اعراب ندارد تنها عنصری که می‌تواند مردم را در برابر غرب و استعمارگران بسیج نماید تکیه بر هویت قومی آنهاست. از این نظر رویکرد آنها به اسلام و هویت قومی بیش از آنکه ماهیت قوم‌گرایانه داشته باشد یک عمل‌گرایی انقلابی محسوب می‌شد. جریان کمونیست ملّی ملّی‌گرایی را ایدئولوژی رهایی‌بخشی از استعمار و مارکسیسم را راهی برای نوسازی جامعه بر مبنای تضاد طبقاتی می‌دید.  آنچه که کمونیست‌های ملّی‌گرای مسلمان را از همتایان غیرمسلمان خود متمایز می‌ساخت این بود که کمونیست‌های ملّی‌گرای غیرمسلمان صرفاً برای رهایی خلق‌های خود تلاش و مبارزه می‌کردند، ولی همتایان مسلمان آنها رهایی مردم خود را مقدمه‌ای برای رهایی همه‌ی مردمان شرق می‌دانستند (حسن حسنوف، ۲۰۰۵: ۲۸).

گالییف می‌کوشید تا مسائل ملّت‌های مسلمان روسیه‌ی بلشویکی را حلّ کند. برای این کار ایجاد تشکیلاتی انقلابی موازی را که با فرهنگ و خواست‌های آنان وفق دهد توصیه می‌کرد. گالییف در ابتدا خواهان تشکیل اتحادیه‌ی ترکستان متشکل از همه‌ی مناطق ترک‌نشین روسیه‌ی تزاری بود، ولی بعدها تز خود را تغییر داد و تشکیل چهار دولت اورال- ولگا، قفقاز، توران و قزاق را توصیه نمود (حسن حسنوف، ۲۰۰۵: ۲۸). وی این فدراسیون را مقدمه ای برای کنفدراسیون اسلامی و مشرق زمین و زمینه سازی برای انقلاب جهانی می دید.

این دیدگاه واکنش شدید رهبران بلشویک را در پی داشت. یکپارچگی بلشویکی، ادّعای آنان را در انحصار قدرت و افکار انقلابی، نظرها و اقدامات گالییف را محکوم می‌کرد. به نظر سرآمدان حزب کمونیست تاکید گالییف بر تعارضات بین متروپل‌ها و مناطق پیرامون اندیشه‌ی تعارضات طبقاتی را تضعیف نموده نیروهای انقلابی را از مبارزه‌ی اصلی باز می‌دارد (نوربک خیرمحمدوف، ۲۰۰۸: ۱۳۲). در بیانیه‌ی کنگره‌ی دهم حزب کمونیست روسیه‌ی شوروی آمده است:

«کمونیست‌های محلّی که هنوز از کابوس گذشته رها نشده‌اند در اهمیت خودمختاری ملّی مبالغه می‌کنند. چشم بر منافع طبقات زحمتکش می‌بندند و به اشتباه آن را با منافع ملّی در هم می‌آمیزند. همچنانکه مورد اوّل و دوّم (منافع ملّی و طبقاتی) را با هم در می‌آمیزند فعالیت‌های حزبی را معطوف به توده‌های زحمتکش نمی‌کنند. این وضعیت تبیین‌کننده‌ی بینش ملّی گرایی بورژوایی- دموکراتیکی است که در شرق گاه تحت پوشش پان‌اسلامیسم و گاه نیز به شکل پان‌ترکیسم ظهور می‌کند» (نوربک خیرمحمدوف، ۲۰۰۸: ۱۳۳).

از این به بعد واکنش رهبران بلشویک به موضع گیری در قبال این کمونیست ها محدود نگردید. دستگاه انقلابی بلشویسم دست به تصفیه ی فیزیکی و سپس پاک کردن ذهنیت جمعی از هر گونه تصوری از افکار آنها زد. سال ۱۹۲۸ (مرگ لنین) نقطه‌ی عطفی در مبارزه با کمونیست‌های ملّی بود. تقریباً همه‌ی اعضای آکادمی‌های علوم و مراکز فرهنگی در جمهوری‌های آسیای میانه و قفقاز در این دوره تصفیه شدند. از ۲۶ هزار خادمین مساجد در مناطق مسلمان‌نشین در سال ۱۹۲۸ در این دوره تنها ۱۳۱۲ نفر باقی ماندند و باقی مانده دچار تصفیه شدند (بنینگسن و ویمبوش، ۱۹۹۵: ۱۱۷). در بین سال‌های ۱۹۳۷-۱۹۳۴ همه‌ی اعضای کمیته‌ی مرکزی «حزب کمونیست آذربایجان» تصفیه شدند. در میان اعدام شدگان رییس «کمیته‌ی مرکزی اجراییه‌ی حزب کمونیست آذربایجان» سلطان مجید افندیف، رییس سونارکوم داداش بنیادزاده، کمیسر امور کشور حمید سلطانوف اعدام شدند. در آسیای میانه همه یکسانی که از حزب «آلاش اوردا» (بوکیخانوف، بایتورسون، دولاتوف) و «بخاراییان جوان» از حزب پاکسازی شدند. رهبر کمونیست‌های ازبکستان آکمال اکراموف، رییس شورای کمیسرهای خلق ترکستان ف. خوجایف، روشنفکر و فعال سیاسی چپ تاتار فردوس اسماعیل کریم‌جانوف در سال ۱۹۳۷، نویسنده ی قزاق ساکن سیفوللین (Saken Sifullin)، از روشنفکران قزاق ا. اصیل بکوف، س. نورپیسوف، ک. ساریمولدایف، او. کولومبتوف، ق. توقجانوف، تورار ریسکولوف، ن. نورماکوف، بوکیخانوف همه اعدام شدند (حسن حسنوف، ۲۰۰۵: ۳۴).

در قدم دوّم دستگاه تبلیغی استالین دست به تدوین خوانش رسمی از مسساله ی ملّی نمود تا حافظه ی تاریخی این مناطق را از حوادثی که بر این جوامع رفته پاک نموده خوانش رسمی را نهادینه سازد.

 

نتیجه‌گیری

شکست گالییف و تصفیه‌ی کلّیه‌ی رهبران و سرآمدان کمونیست ملّی (کمونیست‌هایی که در پشت ظواهر کمونیستی مخفی بودند) آموخت که کمونیسمی که قدرت را در دست دارد، هرگز اجازه‌ی تشکیلاتی موازی و آرمان‌های رقیب را نخواهد داد، حتّی اگر این‌ها فقط صور ملّی آرمان کمونیستی باشند. ظهور چنین نتیجه‌گیری کمونیست‌های ملّی مناطق مسلمان‌نشین آسیای میانه و قفقاز را به اتخاذ رفتار و تاکتیک بدیلی که ضامن تداوم فرهنگ ملّی خود در قالب سیستم شوروی باشد ترغیب نمود. این جریان بعدها به جریانی منجر گردید که سوها بولوک‌باشی آن را «ملْی‌گرایی سرپوشیده» می‌نامد (سوهابولوک باشی، ۲۰۱۰: ۷۵). در متون سیاسی دنیا به نام «گالییف‌گرایی» و «کمونیسم ملّی» (بنینگسن و ویمبوش، ۱۹۹۵: ۱۷)؛ در متون شوروی به نام «ملّی تمایولجولوک» (دارای تمایلات‌ملّی)، «ملّی ساپینتیجی‌لیق» (انحراف ملّی) (نسیمان یعقوبلو، ۱۹۹۹ :۴۷-۴۶)؛ در آسیای میانه به نام «تورار رسکولوف‌گرایی»؛ در آذربایجان به اسامی «آذریجی‌لیک» (آذری‌گرایی) (تادوش سویتوچوسکی، ۲۰۰۰: ۱۷۴)، نریمانوف‌گرایی موسوم گردید.

اگرچه دولت شوروی توانست در اواسط دهه‌ی سی بسیاری از رهبران و سرآمدان کمونیسم ملّی را پاکسازی کند، ولی راهی که کمونیست‌های ملّی به جای گذاشتند چالش همیشگی را برای دولتمردان شوروی ایجاد نمود و در اواسط همین دهه در آذربایجان جریاناتی تحت عنوان «خان بوداقوفجولوک (خان بوداقوف‌گرایی) و بعد از آن نیز «جناج مخالف محمود بوداقوف» (نسیمان یعقوبلو، ۱۹۹۹: ۴۷-۴۶)  ظهور پیدا کردند و خواهان اعطای اختیارات بیشتر به احزاب محلّی شدند.

جریان کمونیسم ملّی در میان جوامع ترک‌زبان شوروی بعد از سرکوبی گالییف و یارانش همچنان به حیات خود ادامه داد. ولی آنچه که پیشگامان این جریان در دهه‌ی سی را از دهه‌ی بیست متمایز می‌سازد این است که جریان کمونیسم ملّی دهه‌ی بیست دارای پایه‌های نظری قویی بود. گالییف، تورار ریسکولوف، مصطفی چوکایف و دیگران توانسته بودند با تلفیق مارکسیسم و ملّی‌گرایی ایدئولوژی ترکیبی ایجاد نمایند که آنها را قادر می‌ساخت در کنار مبارزه با بی‌عدالتی‌های جامعه‌ی خود و تلاش برای نوسازی آن با استعمار نیز به عنوان یکی از اصلی‌ترین عوامل عقب‌ماندگی این جوامع مبارزه کنند. بعد از سرکوبی این افراد جریان کمونیسم ملّی از ایدئولوگ‌های قوی محروم گشت.

دوّمین خصیصه‌ای که برای جریان کمونیسم ملّی در دهه‌ی سی می‌توان برشمرد تغییر رویکرد این جریان از سیاست به حوزه‌ی فرهنگ بود. جریان دهه‌ی بیست بیشتر سیاسی بود تا فرهنگی (بنینگسن، ۱۹۸۷: ۶). در حالیکه پیشگامان این جریان در دهه‌ی سی بیشتر شخصیت‌های فرهنگی بودند و دست کم این افراد ترجیح می‌دادند که در این حوزه فعالیت کنند.

خصیصه‌ی دیگری که برای این جریان در دهه‌ی سی می‌توان بیان نمود تغییر رویکرد این جریان از ایدئولوژی و گفتمان‌های فراملّی همچون ترک‌گرایی و اسلام‌گرایی به ملّی‌گرایی‌های دولت- کشور بر ساخته‌ی عصر شوروی بود. بعد از این دوره آذربایجان‌گرایی، ملّی‌گرایی‌های ازبک، قزاق و … جای ترک‌گرایی و اسلام‌گرایی را گرفت و شالوده ی سیاست های هویتی دوره ی بعد از فروپاشی شوروی در این کشور را پی ریخت.

 

توضیحات

۱- این ابهام را میتوان در تعریف ملّت در ایران دید. این که گروه‌های قومی ایران ملّت مستقلی هستند و طبقه‌ی کارگر باید از جنبش ملّی این گروه‌ها حمایت کند و یا این که ‌آنها بخشی از ملّت واحد ایران هستند و جنبش ملّی آنها جنبشی تجزیه‌طلبانه است که طبقه‌ی کارگر را بر مبنای ملّیت تجزیه نموده آن را در برابر بورژوازی ضعیف می‌سازد چالش نظری عمده‌ای را در جنبش چپ ایران ایجاد نمود و دولت شوروی بسته به منافع خود با حمایت ادواری از یک دیدگاه سیاست مختلفی را در پیش گرفت و جنبش چپ ایران را نیز با خود همگام نمود.

۲- شاید تنها مورد استثناء برای این دیدگاه لنین وقایع تبریز در جریان انقلاب مشروطه میباشد که مورد توجه لنین و انقلابیون روس را به خود جلب نمود، ولی باید توجه داشت که وقایع تبریز نه از آن رو که آن را مقدمهای برای انقلاب کارگری در ایران میدانستند بلکه به خاطر ماهیت ضدامپریالیستی آن مورد توجهه رهبران کمونیست و از آن جمله لنین بودند.

۳- ایدئولوگ انقلاب جهان سوّم و مظلومین، پدر ایده‌ی کمونیسم ملّی، میر سعید سلطان گالییف در ۱۳ جولای ۱۸۹۲ در روستای الیمبتوای منطقه‌ی استرلیتاماق جمهوری باشقیرستان به دنیا آمد. وی بعد از اتمام تحصیلات اوّلیه در موطن خود به انستیتوی پداگوژی تاتار در قازان داخل شد. گالییف بعد از اتمام تحصیلات به کار معلّمی پرداخت و سپس در کتابخانه‌ی شهرداری اوفا مرکز جمهوری باشقیرستان به کار مشغول شد. بعدها از این کار هم خارج گردید و مدّتی به کار روزنامه‌نگاری پرداخت. در سال ۱۹۱۵ بار دیگر به کار معلّمی بازگشت. در این دوره وی در باکو به سر می‌برد و در این شهر بود که به صفوف جنبش چپ پیوست. در سال ۱۹۱۷ به عضویت «حزب کمونیست مسلمان – ترک» که شاخه‌ای از «حزب کمونیست کارگران روسیه» بود، در آمد و به بالاترین پست حزبی که یک مسلمان می‌توانست دست یابد نائل شد. در اثنای جنگ داخلی برای سازماندهی نیروهای ترک در قالب ارتش سرخ تلاش کرد. ولی از سال ۱۹۲۰ به تدریج دریافت که انقلابی که تا به آن اندازه به آن امید بسته بود به دست عناصر ملّی‌گرای روس افتاده است. از این تاریخ به بعد به تدریج با دیگر عناصر ملّی‌گرایی تاتار و ترک تماس برقرار نموده برای تشکیل حزبی کمونیست از عناصر ملّی ترک اقدام نمود. استالین که مکاتبات وی را با روشنفکران تاتار و باشقیر تعقیب می‌کرد با حیله و خدعه وی را به دام مأمورین ک.گ.ب. انداخت. گالییف در سال ۱۹۲۳ برای اوّلین بار دستگیر شد ولی به علّت خدماتش در راه انقلاب آزاد گردید. بعدها دو بار نیز دستگیر شد و بالاخره در ۲۸ ژانویه‌ی ۱۹۴۰ اعدام گردید. تا سال ۱۹۹۰ در ادبیات سیاسی شوروی به عنوان دشمن خلق و عامل امپریالیسم معرفی می‌شد. در این سال دادگاه عالی شوروی از وی اعاده‌ی اعتبار نمود و از همه‌ی اتّهامات علیه وی اعلان برائت کرد. برای آگاهی از زندگی‌نامه‌ی گالییف بنگرید به: (ماسایوکی یاماوچی، ۱۹۹۸)

۵- اگرچه تا این تاریخ لنین و استالین تا مقالاتی را در این زمینه به نگارش درآورده بودند، ولی بیشتر این نوشته بیش از آنکه معطوف به اتّخاذ سیاست عملی در این خصوص باشد نظریه‌پردازی صرف محسوب می‌شدند. تروتسکی به عنوان یکی از رهبران اصلی انقلاب در کتاب «تاریخ انقلاب روسیه» تاکید می‌کند که موضع حزب بلشویک در قبال این مساله بلافاصله بعد از انقلاب فوریه اتخاذ نگردید. سازمان حزبی در این دوره به اندازه‌ای دچار اغتشاش بود که رهبران حزب در خصوص این مساله «موضعی بسیار آشفته و نیم بند داشتند». با این که حزب از حق تعیین سرنوشت ملل دفاع می‌کرد، ولی آنگونه که تروتسکی بیان کرده حتّی استالین نیز دیدگاه‌هایی را بیان می‌کرد که بیشتر از آنکه در چارچوب مارکسیسم کلاسیک بگنجد دیدگاهی لیبرال‌منشانه بود. در مرحله‌ی پیش از انقلاب دفاع از حق ملل در رهایی از ستم ملّی و تعیین سرنوشت خویش قابل درک و دفاع بود، ولی این سئوال که ‌آیا در مرحله‌ی پیروزی انقلاب و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا چنین حقّی نیز برای ملل تحت ستم پیشین قابل دفاع می‌نمود برای رهبران حزب کمونیست مطرح نشده بود (تروتسکی، ۱۳۶۰: ۵۹-۴۹). تنها بعد از کنگره‌ی دوّم بود که حزب استراتژی خویش را بیان نمود. در این کنگره حق تعیین سرنوشت نه به هیأت عمومی ملّت که به طبقه‌ی کارگر آن ملّت اعطاء گردید. در کنگره‌ی هشتم حزب کمونیست بوخارین به همراهی تومسکی تقاضا نمود که مادّه‌ی «ملّت‌ها برای حلّ امور و مقدرات خود صاحب صلاحیت بوده اگر خواسته باشند از اداره‌ی دولت متبوعشان نیز می‌توانند جدایی کنند» از برنامه‌ی حزب کمونیست حذف شود(محمد امین رسول‌زاده (۱۳۸۹: ۸)

۵- باسماچی کلمه‌ای است ترکی که از ریشه‌ی باسماق به معنی حمله بردن و شبیخون زدن گرفته شده است. این کلمه به این صورت وارد زبان روسی شده و با بار مفهومی منفی معادل یاغی، چپاول‌گر و راهزن در ادبیات دوره‌ی شوروی برای نامیدن شورشیان آسیای میانه مورد استفاده قرار گرفته شده است. دایره‌المعارف‌های دوره‌ی شوروی این جنبش را حرکتی متشکّل از زمینداران، بیگ‌ها، کولاک‌ها، روحانیون مرتجع و سرمایه‌داران ملّی‌گرا معرفی می‌کند که با ایدئولوژی پان‌اسلامیسم، پان‌ترکیسم و سرمایه‌داری ملّی به ستیز علیه حکومت شوروی برخاسته‌ بودند. در این مورد بنگرید به: (مصطفی باباجان، ۱۳۸۸: ۵۶).

۶- انورپاشا بعد از شکست دولت عثمانی از دولت‌های متّفق و عقد قرارداد متارکه به روسیه پناه برد. دولت بلشویک در پی آن بود تا با استفاده از وی و بسیج نیروهای بلشویک مسلمان در اطراف وی نیروهای متفق را از آناتولی اخراج نموده حکومت شورایی در آن دیار تاسیس نماید. ولی با اوج گرفتن کار مصطفی کمال پاشا در پی شکست نیروهای یونانی در ساکاریا دولتمردان بلشویک از این تصمیم منصرف شدند و تلاش کردند تا با وی به تفاهم برسند. مصطفی کمال متعهد شد که در برابر حمایت تسلیحاتی بلشویک‌ها از هر گونه اقدام و توافقی که بر علیه روسیه‌ی بلشویکی باشد بپرهیزد. بنا به گزارش مأمورین اطلاعاتی انگلستان دولتمردان روس اقدامات انورپاشا را مانعی بر سر راه این توافق می‌دیدند. لذا با طرح توطئه‌ای در قفقاز شورشی را بر علیه انورپاشا ترتیب دادند و چنین وانمود کردند که ملّیون قفقاز این شورش را بر پا کرده‌اند. انورپاشا به ناآمیدی به مسکو بازگشت. در مسکو معاون وزیر امور خارجه‌ی روسیه که در دل کینه‌ای نسبت به گورگی واسیلیویچ چیچرین داشت ماوقع را به اطلاع انورپاشا می‌رساند. انورپاشا نیز بی‌آنکه واکنشی نشان دهد که سوءظن دولتمردان روس را برانگیزد به ترکستان آمده به باسماچیان می‌پیوندد. برای تفصیلات این حادثه بنگرید به: (صلاحی ر. سونیل، ۱۹۹۰: ۱۱۸۰-۱۱۷۹)

دوننا اُکیرنی با وجود آن که تمایل دولت بلشویکی به حکومت آنکارا و تقویت آتاترک و تحکیم موقعیت وی به عنوان رهبر بلامنازع ترکیه بعد از شکست دادن نیروهای یونانی در ساکاریا را در پیوستن انور پاشا به جنبش باسماچی مؤثر می‌داند، ولی معقتد است که تمایلات پان‌اسلامیستی و پان‌ترکیستی وی عامل اصلی در این رفتار وی بوده است (دوننا اکیرنی، ۲۰۰۸: ۱۰۵-۹۸).

۷- بنا به روایتی این نام از نام قهرمان افسانه‌ای قزاق آلاش خان (نام دیگر اوردا خان) گرفته شده است. ولی رایج‌ترین تبیین ریشه‌شناختی از این کلمه با توجه به این که آلاش در زبان قزاقی به معنی اسب به کار می‌رود آن را در مفهوم اردوی سواره نظام می‌داند.

۸ – به هر یک از واحدهای تشکیل‌دهنده‌ی سرزمین قزاق‌ها ‍‍ژوز می‌گفتند. در دوره‌ی مورد بحث سرزمین قزاق‌ها به سه ژوز تقسیم شده بود: ژوز بزرگ (اولو ژوز)، ژوز متوسط (اورتا ژوز) و ج ژوز کوچک (کیجیک ژوز).

 

منابع و مأخذ

– ا.ب. رزنیکوف (۱۳۶۰) «استرتژی و تاکتیک انترناسیونال کمونیستی در زمینه‌ی مساله‌ی ملّی و مستعمراتی»، کمینترن و خاور، ویراستار: اولیانوفسکی، ترجمه‌ی جلال علوی‌نیا، تهران: نشر بین‌الملل، ص. ۱۴۲.

– احمد زکی ولیدی توغان (۱۳۶۸)، قیام باسماچیان، ترجمه‌ی علی کاتبی، تهران: نشر کتاب مرجع.

– الکساندر بنیگسن (۱۳۷۶)، «آسیای میانه در دوره‌ی حکومت روسیه‌ی تزاری و شوروی»، آسیای میانه: مجموعه مقالات تاریخی، ترجمه‌ی کاوه بیات، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی.

– اموت اوزکریملی (۱۳۸۳)، نظریه‌های ناسیونالیسم، ترجمه‌ی محمدعلی قاسمی، تهران: موسسه‌ی مطالعات ملّی.

– بنینگسن و براکس آپ (۱۳۷۰)، مسلمانان شوروی: گذشته، حال و آینده، ترجمهی کاوه بیات، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص. ۱۳۹.

– تادیوش سه‌ویتوخوسکی‌(۱۳۸۱)، آذربایجان روسیه: شکل‌گیری هویت ملّی در یک جامعه‌ی مسلمان، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، تهران: انتشارات شادگان.

– تروتسکی(۱۳۶۰)،  تاریخ انقلاب روسیه، جلد سوّم، ترجمه‌ی سعید باستانی، تهران: انتشارات فانوسا.

– جیکوب لاندو (۱۳۸۲)، پان ترکیسم: یک قرن در تکاپوی الحاق‌گری، ترجمه‌ی حمید احمدی، تهران: نشر نی.

– د.پ. کالیستوف و دیگران (۱۳۶۱)، تاریخ روسیه‌ی شوروی، جلد اوّل، ترجمه‌ی حشمت‌الله کامرانی، تهران: مؤسسه‌ی چاپ و نشر بیگوند.

– دل‌آرام علیم‌اووا و سیداکبر اعظم خوجایف (۱۳۷۶)، «تاریخ نهضت جدیدیه در ترکستان اوایل قرن بیستم»، فصلنامه‌ی مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز، سال ششم، دوره‌ی سوم، شماره‌ی ۲۰، صص. ۳۱-۳۰.

– دیوید مکنزی (۱۳۸۷)، «اهمیت ترکستان برای روسیه»، ترجمه‌ی شهرام فرحناکی، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره‌ی ۱۳۰، ص. ۱۷-۶.

– رحیم مسلمانیان قبادیانی (۱۳۸۶)، «نهضت جدیدیه در بخارا و …»، کتاب ماه ادبیات، شماره‌ی ۹، شماره‌ی پیاپی ۱۲۳، ص. ۲۷.

– ریچارد پی‌یرس (۱۳۷۶)، «تصرّف و اداره‌ی ترکستان به دست روس‌ها (تا ۱۹۱۷)»، آسیای میانه: مجموعه مقالات تاریخی، ترجمه‌ی کاوه بیات، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی، ص. ۱۲۲-۱۲۱.

– ق. ب. بللیوبسکی (۱۳۶۰)، «جنبش بین‌المللی طبقه‌ی کارگر و مبارزه علیه استعمار تا پیش از تشکیل کمینترن»، کمینترن و خاور، ویراستار: اولیانوفسکی، ترجمه‌ی جلال علوی‌نیا، تهران: نشر بین‌الملل.

– گلندا فریزر (۱۳۸۵)، انقلاب و ضدانقلاب در آسیای میانه، شورش باسماچیان ۱۹۳۳-۱۹۱۷، ترجمه‌ی کاوه‌ی بیات، تهران: نشر شیرزه و پردیس دانش.

– م. ا. پرسیتس (۱۳۶۰)، انترناسیونالیست‌های خاور در روسیه و پاره‌ای مسائل جنبش آزادی‌بخش ملّی (ژوئیه‌ی ۱۹۲۰- ۱۹۱۸)، کمینترن و خاور، ویراستار: اولیانوفسکی، ترجمه‌ی جلال علوی‌نیا، تهران: نشر بین‌الملل.

– مایکل ریوکین (۱۳۶۶)، حکومت مسکو و مساله‌ی مسلمانان آسیای مرکزی شوروی، ترجمه‌ی محمود رمضان‌زاده، مشهد: بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی.

– محمد امین رسول‌زاده (۱۳۸۹)، «نظریات، عملیات بلشویک‌ها در مساله‌ی ملّیت‌ها»، ملّیت و بلشویزم، محمد امین رسول‌زاده، تهران: نشر شیرازه و پردیس دانش.

– مراد ثقفی (۱۳۷۳)، «چپ و پرسش ملی»، گفتگو، شماره‌ی ۳، صص. ۵۹-۵۸.

– مصطفی باباجانی (۱۳۸۸)، «نگاهی به مراحل قیام جنبش باسماچیان»، ایراس، شماره‌ی ۲۷، ص. ۵۶.

– ولادیمیریچ لنین (؟)، «طرح اوّلیه‌ی تزهای مربوط به مساله‌ی ملّی و مستعمرات: برای دوّمین کنگره‌ی انترناسیونال کمونیستی»، منتخب آثار لنین، جلد دوّم، قسمت دوّم، ترجمه‌ی م. پ. هرمز، مسکو: اداره‌ی نشریات به زبان‌های خارجی.

– هلن کارر دانکوس (۱۳۶۶)، امپراتوری فروپاشیده، ترجمه‌ی عباس آگاهی، مشهد: معاونت آستانه‌ی قدس رضوی.

– هلن کارر دانکوس (۱۳۷۶)، «انقلاب روسیه و سیاست شوروی در آسیای میانه»، آسیای میانه: مجموعه مقالات تاریخی، ترجمه‌ی کاوه بیات، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی.

– ی. استالین (۱۹۷۶)، اصول لنینیسم، پکن: اداره‌ی نشریات به زبان‌های خارجی.

 

منابع ترکی (استانبولی و آذربایجانی)

– Alexandre Bennigsen ve S. Enders Wimbush (1995), Sultan Galiyev ve Sovyetler Birliğinde Milli Komünizm, İstanbul: Anahtar Kitaplar, Çev. Bülent Tanatar.

– Alxander Benningsen (1987), Tarihte ve Bugün Türkçülük ve İslamcılık, Çev. Yasin Ceylan, Orta Doğu Teknik Üniversitesi Asya –Afrika Araştırmaları Grubu.

– Çağdaş Görücü (۲۰۰۹), Zeki Velidi Togan: Milliyetçilik ve Tarih Yazımı, Ankar: Ankara Üniversitesi Sosyal Bilimler Enstitüsü Kamu Yönetimi ve Siyaset Anabilim Dalı Yayımlanmamış Yüksek Lisans Tezi.

– Dinçer Koç (۲۰۰۶), “۱۹۱۷ Şubat İnkilabı’ndan Sonrakı II. Bütün Rusya Müslümanları Kongresi”, Akademik Bakış, Sayı ۸, ss. 3-7.

– Ebubekir Güngör (2008), Çarlık Döneminde Türkistan’da Fikir Akımları, Bişkek: Kısrgızistan- Türkiye Manas Üniversitesi Yayımlanmamış Yüksek Lisans Tezi, s. 114.

– Engin Akgün (2008), “Çarlık Rusyası’nın Türk Halklarına Yönelik Politikası ve Bu Bağlamda Uygulamaya Koyduğu Yaptırımlar”, Beykent Üniversitesi Stratejik Araştırmalar Dergisi, Cilt 1, Sayı ۱, s. 150.

– Füsun Kara (2011), “۱۹۱۶ Kırgız Büyük İsyanı: Ürkün”, Turkish Studies, Vol 6/2, ss. 540-544.

– Hayri Çapraz (2011), “Çarlık Rusyası’nın Türkistan’da Hakimiyet Kurması”, Süleyman Demirel Üniversitesi Fen Edebiyat Fakültesi Sosyal Bilimler Derrgisi, Sayı ۲۴, s. 57.

– Həsən Həsənov (2005), Nəriman Nərimanov Milli Dövlətçilik Baxışları və Fəaliyetleri, Bakı: Elm, s. 17.

– İlyas Kara (2008), Basmacılık Hareketinde Enver Paşa’nın Rolü, Mimar Sinan Güzek Sanatlar Üniversitesi Sosyal Bilimler Enstitüsü Tarih Anabilim Dalı Yayınlanmamış Yüksek Lisans Tez, s. 15-16.

– İsrafil Kurtcephe (1993), “Teşkilat-i Mahsusa Belgelerine Göre 1917 Rus İhtilal Sırasında Türkistan”, Ankara Üniversitesi Türk İnkilap Tarihi Enstitüsü Atatürk Yolu Dergisi, Cilt 3, Sayı ۶۲, ss. 396-397.

– Jandos Kumğanbayev ve Kuanış Karajan (2012), “Ekim Devrimi’nin Kazakistan Tarihi Üzerine Etkisi”, Tarihin Peşinde,  Sayı ۷, s. 144.

– Masayuki Yamauchi (1998), Sultan Galiyev, İslam Dünyası ve Rusya, İstanbul: Bağlam Yayınları.

– Nadir Özbek (1997), “Zeki Velidi Togan ve Milliyetler Sorunu: Küçük Başkurdistan’dan Büyük Türkistan’a”, Toplumsal Tarih, Cilt 8, Sayı ۴۴, ss. 15-23.

– Nəssiman Yaqublu (1999), Azərbaycan Milli İstiqlal Mübarizəsi və Məhəmmed Əmin Rəsulzadə, Bakı, ss. 46-47.

– Nurbek Khairmukhanmedov (2008), Ulus- Devlet Bağlamında Orta Asya Cumhuriyetlerinde Siyasal ve Hukuksal Değişim, Ankara Üniversitesi Sosyal Bilimler Enstitüsü Kamu Hukuk Anabilim Dalı Yayınlanmamış Doktora Tez, ss.125.

– Oğuz Şaban Duman (1999), Doğu- Batı Meselesi ve Sultan Galiyev, İstanbul: Türk Dünyası Araştırmaları Vakfı, s. 18.

– Salahi R. Sonyel (1990), “Enver Paşa ve Orta Asya’da Başgösteren Basmacı Akımı”, Belleten, Cilt LIV. Sayı ۲۱۱,ss. 1179-1180.

– Seyfettin Erşahin (2003), “Türkistan’ın Verilen Bağımsızlık’tan Alınan Bağımsızlığa Yürüyüşü Üzerine Bazı Değerlendirmeler”, AÜİFD, Cilt XLIV, S..

– Solmaz Rüstəmova – Tohidi (2001), Kominternin Şərq Siyasəti və İran, Bakı: Xəzər Universiteti Nəşriyyatı, ss.  ۷۳-۷۵.

– Süha Bölükbaşı (۲۰۱۰), “Azerbaycan’da Ulusun İnşası: Sovyet Mirası ve Karabağ Sorunun Etkileri”, Orta Asya ve İslam Dünyasında Kimlik Politikaları, Willem Van Schendel ve Erik J. Zürcher (der.), II. Baskı, İstanbul: İletişim Yayınları, s.75.

– Tadeusz Switochoweski, (2000), Rusyıa ve Azerbaycan: Serhdyanı Bölge Keçid Dövüründe, Çev. Lale Mireceferova ve Beyler Hacıyev, Bakü: Xezer Üniversitesi Yayınları, s.174.

– Tomohiko Uyama (2009), “Üç Medeniyet Kavşağında Kazak Aydınları”, B. Tümen Somuncuoğlu, Fazi Üniversitesi Eğitim Fakültesi Dergisi, Prof. Reşat Özel Sayı, Cilt 1, Sayı ۲۹, ss. 584- 594.

– Y. Emre Gürbüz (2004), “Kazakistan’da Bir Ulus- Devlet Kurmak”, Praksis, Sayı ۱۱, s. 191-220.

-Mehmet Yılmaz ve Ferudun Ata (2004), Buhara Cumhuriyeti ve Basmacı Hareketi Hakkında İki Rapor, Selcuk Üniversitesi Türkiyat  Araştırmalar Dergisi, S. 15, s. 205-225.

 

منابع انگلیسی

– Boris Kogan (5 March 2011), “The Basmachi: Factors Behind the Rise and Fall of an Islamic Insurgency in Centeral Asia”, Small Wars Journal, smallwarsjournal.com.

– Donna O’Kearney (2008), “Envar Pasha and the Basmachi Rebellion”, Crossroads, Vol. III, Issues I, ss. 98-105.

– Yunus Emre Gürbüz (2007), Caught Between Nationlism and Sosyalism: The Kazak Alash Orda Movement in Continuity, A Thesis Submitted to The Graduate School of Social Science of Middle East Technical University, ss. 21-25.

-Mambet Koigeldiev (2007), “The Alash Movement and the Soviet Government: A Difference of Positions”, Empire, Islam and Politics in Centeral Eurasia, Ed. Uyama Tomohiko, Hokkaido University: Slavic Research Center, pp. 158-159.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *