پنجشنبه, اسفند ۱۰, ۱۴۰۲

امضا

سونای‌دا قاراچوخانین آواواسی

امضا
مجله فرهنگ جامعهمقاله

تاریخ واژگون فولکلور و رهایی بخش آن در آذربایجان – قربان عباسی

نوشتار غالب از آن اقویاست و فولکلور  از آن فرودستان (میشل دوسرتو)

 

می‌گویند چاکران دربار شاه سلطان حسین به هنگام تاج گذاری شاه دراصفهان برای تمشیت امور رعایا رهنمود طلبیدند رهنمود سلطان این بود: «آن که مالک شهر اصفهان است مالک تمام زیبارویان شهر نیز هست». داروغه‌ها درشهر ریختند تا برای تمشیت امور ملک و رعیت، دختران دم بخت را به حرم‌سرای سلطان بکشانند. بعید نیست خیلی از دختران ازنیل به چنین افتخاری استقبال کرده باشند اما درآن میان شاید یک تن نیز نافرمانی و ایستادگی کرده باشد.مسئله آن است که هیچ تاریخی ازآن چه برآن یک تن گذشته سخن نمی‌گوید. حرف مارکس و به دنبال او والتربنیامین آن بود که نگاه تاریخ باید ازآسمان به زمین و از ستمگر به ستمدیده معطوف شود. تاریخ راستین تاریخ سر و ته شده تاریخ از نگاه ستمدیده است. تاریخ راستین یادبود ایوب درکناسه است نه نقل قدرت نمایی های یهوه. تاریخ به آن گونه که هرگز نوشته نشده راستی و شرف خود را درآن می‌بیند که با ما از دختر یگانه و بی تابی سخن بگوید که مرگ و عذاب را براستحاله پلشت درحرمسرای سلطان برگزید. و حرف آدرنو هم همین است که تاریخ را درنه درانباشت گزارش‌های دروغ بلکه در یک لحظه درخشش و انکشاف ازپرده برون باید انداخت آن لحظه درخشش که با گفتن«نه» آغاز می شود.

تاریخ‌نگاری فرودستان، ستمدیدگان، بازماندگان راه نیز باید از پایین به بالا باشد.این نوشته درصدد است تا استفاده‌ها و محدودیت‌های فولکلور و ادبیات عامیانه را درنوشتن تاریخ ازپایین به بالا مورد بررسی قرار دهد. تاریخ فرودستان یا همان «تاریخ سرو ته شده» رویکردی است که ریشه‌هایش به دهه ۱۹۸۰ بازمی‌گردد زمانی که تاریخ‌نگار هندی راناجیت گوها و همکارانش به سراغ بینش جدیدی درتاریخ‌نگاری رفتند تا تفسیری مجزا و متفاوتی از روایت‌های مرسوم و تثبیت شده ارائه بدهند. در دو دهه گذشته نیز پژوهشگران مطالعات عامه و مطالعات فرودستان به غنی‌ترسازی نوشته‌های تاریخی کمک شایانی کرده است. ادوارد سعید نوشت: «مطالعات فرودستان معرف عبور از مرزهای شناخته شده و مالوف است، قاچاق کردن ایده‌ها و افکار در خطوط مرزی است.تلاشی است برای برهم زدن محتویات ذهن و ذهنیت تثبیت شده و طبق معمول کوششی است برای برهم زدن معادلات سیاسی». دیوید کانادین آن را تاریخ گتیزبورگ مردمان عادی نامیده است. گتیزبورگ یک  منطقه تاریخی کشاورزی و تجاری در جنوب مرکزی پنسیلوانیا است که صحنه‌ی یک جنگ بحرانی -جنگ داخلی در ژوئیه۱۸۶۳-بود. بنابراین تاریخ فرودستان تاریخ نبردهای مردمان عادی است که درکشاکش بقا و مرگ، دردیالکتیک خدایگان و بنده هگلی دست به مبارزه طاقت فرسا و جانسوز می زند.مبارزه ای است ازسوی مردمان عادی برای مردمان عادی. و برخلاف حماسه های کلاسیک اثری از قهرمان نیست. قهرمان راستین مردمان عادی و فراموش شده‌ای است که جغرافیای خاص خود را دارند.کوششی است برای نخبه زدایی ازتاریخ و در عین حال تلاشی است برای نوشتن تاریخ کسانی که تو گویی اصلاً تاریخ ندارند. روایت دردها و رنج‌های فراموش شدگان همه اعصار تاریخ است.

مثل همه مکاتب تاریخ نگاری این مکتب نیز خود را وام‌دار و مدیون محققان غربی و آرای آنها می داند. متاثر از آثار و نوشته‌های کسانی چون کارل مارکس، آنتونیوگرامشی، ای.ال.مورتون، ای.پی.تامپسون، اریک.جی هابسباوم، فرانتس فانون،  جورج رود، دوسرتو و دیگران سبک و ژانر جدیدی در تاریخ‌نگاری شکل می‌گیرد. رژیم باستانی و کلاسیک تاریخ نگاری از بالا به پایین بود. سلاطین، اربابان، خدایان کوتاه قدزمینی چاکران گوش به فرمان خود را داشتند تا تاریخ را به نام آنها تمام کنند. تاریخ خلاصه و روایتی از قهرمانی ها، دلیری ها، ویرتوی کسانی بود که بر اریکه قدرت تکیه زده بودند. بزرگان بودند و خسروان و صلاح کشور به دست آنان بود. تاریخ نیز روایت فرادستان بود. تاریخ در گذشته رمانی بود که چند شخصیت کلیدی بیش نداشت و جز معدودی درآن نقشی ایفا نمی‌کردند و در طنزآمیزترین شکل خود بازتاب این جمله فیلسوف فرانسوی ولتر بود که مورخان را شایعه سازانی قلمداد کرد که مردگان را دست می اندازند. مورخان ماضی اما مردگانی خاص را برجسته می نمودند مردگانی که هنوز در دل صفحات تاریخ نفس می‌کشیدند انگاری نه تنها گذشته بلکه آینده را نیز در ید اختیار خود داشتند. قرار نبود نسلی مقدمه نسل بعد را بنویسد در دید این مورخان این سروران بودند که به اشارتی کن فیکون می‌کرده اند و می‌کنند. شاید در پاسخ به تقلیل تاریخ به معدود بازیگران و نقش‌آفرینی بیش از حد متورم آنها بود که صدای آنتونی گیدنز نظریه‌پرداز اجتماعی بریتانیا را درآورد. گیدنز اتهامی را علیه تاریخ و مورخان پیش کشید و نسبت به غیاب تاریخ اجتماعی در اثار مورخان زبان به گله گشود و به درستی نوشت: «آنچه تاریخ است، یا آنچه باید باشد نمی‌تواند جدای از علوم اجتماعی تحلیل شود تاریخ بدون علوم اجتماعی معنایی ندارد» و اضافه نمود «هیچ تمایز منطقی و روش‌شناختی بین علوم اجتماعی و تاریخ وجود ندارد» و این چیزی است که باید درست و بجا بر درک آن پای بفشاریم.  اما منظورگیدنز از کشاندن پای تاریخ اجتماعی به بارگاه کبریایی تاریخ سیاسی جز این نبود که دیگر نتوان تمام لعنت‌های تاریخ را به پای چند لعنتی نوشت.

 

دراین میان فولکلور بازتاب‌دهنده باورهای سنتی است و داستان‌های جامعه یا گروهی از مردم است.معرف عالی اخلاقیات، روحیه، اندیشه‌ها، آگاهی ملت‌هاست و نیز منعکس‌کننده سبک زندگی آنها.تجسم‌بخش باورها، شیوه‌های زندگی و پرکتیس‌های آنهاست. فولکلور هر ملتی به ما نشان می‌دهد که چگونه رزم می‌کرده‌اند، بزم‌شان چگونه بوده است، درباره آزادی، تربیت چگونه می‌اندیشیده‌اند و سنت‌ها و نظام‌های خانوادگی و دینی‌شان چه سان بوده است.

 

سودمندی فولکلور به مثابه منبعی برای تاریخ فرودستان بسیار حائز اهمیت است چون می‌تواند جنبه‌های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی یک جامعه مشخص یا گروهی از مردم را نشان دهد.فولکلور به مردم تعلق دارد چون بخش عمده‌ای از ترانه‌های عامیانه، رقص‌ها، اعیاد، معماها و چیستان‌ها و ضرب‌المثل ها را مردمی بی‌سواد سروده‌اند یا اجرا کرده‌اند که به طبقات پایین جامعه یا عامه مردم  تعلق داشته‌اند. سنتی شفاهی که نسل اندرنسل تداوم داشته و جاری شده است. درتاریخ در مواقع مختلف اذهان خلاق محتوی، شکل و کاربرد فولکلور را خلق کرده‌اند درواقع معنای کلمه فولکلور هم چیزی جز «خرد عامه» نیست که ویلیام تامس درسال ۱۸۴۶ آن را جعل کرد تا جایگزین اصطلاح «قدیم‌های مردمی» کند. توماس فولکلور را باورها، افسانه‌ها و آداب و رسوم سنتی تلقی می‌کند -که درمیان مردم عادی و عامه مردم جریان داشته است.

سنت کشف جمعی مردم است و فولکلور بیان شفاهی و زیسته آن است. بنابر این پرداختن به فولکلور هر ملتی یعنی پرداختن به سنت‌های زیسته، به خلاقیت‌های ذهنی جمعی مردمان گذشته است. نوعی دیالوگ با گذشته برای فهم مجدد آن.

به زعم بسیاری از مورخان فولکلور منبع مفید و ارزنده‌ای برای بازسازی تاریخ یک مکان یا یک ملت است. و ادبیات فولکلور به بیان کلی به مردمان عادی تعلق دارد که با باورها و پرکتیس‌ها، فعالیت ها و آداب و رسوم اجتماعی آنها گره خورده است. فولکلور از فرهنگ نخبگان برای ما نمی‌گوید از فرهنگ فرادستان نیز چیزی نخواهد گفت بلکه زبان فرودستان است. برای رخنه در فرهنگ فرودستان، مطرودین و بازماندگان و جغرافیای فراموش‌شدگان فولکلور امکان ماست. فولکلور حافظه جمعی ملت است. حافظه جمعی مردمانی که ستمدیده‌اند. طرد شده‌اند و ازامکانات شاهانه نخبگان و فرداستان محروم شده اند. داستان‌ها، ترانه‌های فولکلور، قصه‌های پریان آفریده‌های فرودستانی هستند که برای بقا و به رسمیت شناخته شدن مبارزه و مقاومت کرده اند. داستان‌های فولکلور معمولاً با عبارت ساده‌ای شروع می‌شود «یکی بود و یکی نبود»، «روزی و روزگاری…» که نشان می‌دهد بی زمان است. اندیشه در سر و آرزو درقلب دو هسته اصلی فولکلور هستند و فولکلور هرملتی نشان می‌دهد که درادوار ماضی آن ملت چه درسر داشته است و چه آرزویی بر دل.

دراینجا کوشش می‌کنم فولکلور را درچارچوب پارادایم فکری میشل دوسرتو متفکر فرانسوی مورد برررسی قرار دهم و نشان دهم که چگونه فولکلور به نوعی ادبیات مقاومت مردم عادی در برابر فرداستان بوده است. میشل دوسرتو درمقام متفکری که درحوزه مطالعات‌ فرهنگی نقش اساسی ایفا نمود به خوبی از اهمیت فولکلور و جنبه رهایی‌بخش آن سخن گفته است.

آثار میشل دوسرتو-رویه‌اش- گواهی است بر تخیلات موشکافانه و باریک اندیشانه این اندیشه‌ورز که تلاش نموده زمینه های نائل آمدن به درک درست از فرهنگ را تغیر دهد بدین معنا که دوسرتو در اندیشیدن به فرهنگ طریق خاص خود را پی می‌گیرد و نه الزاماً طریق های از قبل هموار و پیموده شده را. دوسرتو متد خاص خود را دارد. متد همان چیزی است که وقتی هوی وهوس‌های دل‌بخواهانه اهمیت خود را از دست می‌دهند به جای می‌ماند. متد شیوه بودن در جهان است و شیوه ارتباط ما با جهان را بازتاب می‌دهد. سرمایه اصلی شکل‌دهی به جهان است و امکان صحبت کردن درباره جهان را فرا رویمان می‌گسترد. شیوه خاص و منحصر به فرد دو سرتو برآن است که دقیقاً به فرهنگ همچون یک شیوه نگاه کند. همچون حوزه‌ای از عملیات و کنش‌های پراتیک. مسئله دوسرتو هم معرفت شناختی است وهم اخلاقی: چگونه درباره چیزی که کمتر حضور دارد بنویسیم (آنچه دوسرتو آن را «منطقه سکوت» می‌نامد) با تعهد ما به گوش دادن به آن صداها که به سکوت واداشته شده‌اند گره می‌خورد. کار دوسرتو احضار همین صداهای سرکوب شده است. باز خوانی صداهایی که در منطقه سکوت قرار دارند. در سیر نوشته‌های میشل دوسرتو مختصات یک پروژه مرکزی و اصلی به چشم می‌خورد: ترسیم قوم‌نگاری به آن صورتی که در طی سده‌ها از «کشف» جهان جدید تا به امروز بسط و گسترش می‌یابد. اتنولوژی همچون یک علم در دهه ۱۹۳۰ در فرانسه مطرح سربر می‌آورد. و دوسرتو کوشش می‌کند تا به شیوه باستان‌شناسانه مقدمات و آغازهای اتنولوژی را بیرون بکشد. در حالی‌که هم‌زمان شکل‌گیری و دگرگونی‌های پس‌ازآن تا زمان کنونی را ردیابی و پیگیری می‌کند. قوم‌نگاری و علم مطالعه نژادها و اقوام در گسترده‌ترین معنای خود که دوسرتو به آن می‌بخشد شاید مهم‌ترین دغدغه خاطر و دل‌مشغولی علوم انسانی باشد. این علم در حقیقت بیزنیس نوشتن فرهنگ انسانی است نوشتن فرهنگی که در آن امور عادی و پیش‌پا افتاده و زندگی روزمره هم‌زمان ثبت می‌شوند، حذف می‌شوند یا مورد سانسور قرار می‌گیرند. این مطالعات فرهنگی است که نشان می‌دهد که چگونه پروژه کلی و اصلی فرهنگ غربی (به‌طور ویژه) و جهانی (به‌طور عام) هنگامی‌که گروه‌های قدرتمند آن باهم یکی می‌شوند تا درباره دیگری بنویسند جهان را شکل می‌دهند. این گروه‌های ضعیف نیستند که درباره دیگریِ قدرتمند می‌نویسند این دیگری قدرتمند است که درباره گروه‌های ضعیف می‌نویسد. نوشتار غالب از آن اقویاست.

ادبیات فولکلور، به زعم دوسرتو شکلی از مقاومت است، و این واقعیت را مورد ملاحظه قرار می‌دهد که بینوایان، بد بخت‌ها و مفلوکان همیشه در راس افسانه‌ها و داستان‌ها هستند. اینگونه نیست که تاریخ بتواند آنها را نادیده بگیرد در واقع ادبیات فولکلور خود بازتابی از تلاش ضعفا برای بازنمایی رنج‌شان در چارچوب نظم مستقر بوده است. ضعفا تاکتیک‌های خود را دارند که می‌توانند در برابر استراتژی‌های نظم مستقر دست به مقاومت بزنند، نمونه چنان امری را می‌توان در کارناوال برزیلی‌ها و مناسک اجتماعی و وارونگی موقعیت‌شان شاهد بود. مناسبات و روابط قدرت در همه سطوح جریان دارد و دوسرتو مدعی است که حتی در پایین‌ترین پله های نردبان اجتماعی نیز روابط قدرت می‌تواند دستکاری شده و به شیوه‌ای خود دفاعی دست به مقاومت می‌زنند. البته همه این مواردی که بر شمردیم فقط بخش بسیار کوچکی از نظریات دوسرتو هست.

پس دفاع از فرهنگ عادی دربرابر فرهنگ نخبگان، فرودستان دربرابر فرادستان ما را به جایگاه والای فولکلور هدایت می‌کند. فولکلور به مثابه شکلی از مقاومت درزندگی روزمره برای ایستادن دربرابر طبقه فرادستان.

جشن‌های متعددی که مردمان عادی خلق کرده‌اند چیزی جز به هم ریختن نظم مسلط نبوده است. جشن را بازسازی وتکرار زمان آغازین می‌دانند زمان اغازین یعنی زمانی که امروزه در دسترس ما نیست زمان افرینش نخستین. جشن مناسکی است که در آن زمان تکرار شده است زمانی که انسان‌ها از حالت آشوب نخستین یا خائوس بیرون آمدند و وارد جهان هستی شدند براین اساس جشن یک نوع نقطه صفر و نوعی تعلیق است. در جشن با یک نوع تعلیق زمانی و مکانی روبرو هستیم یعنی مکان تغییر می‌کند و با تعلیق شخصیتی هم روبرو هستیم یعنی شخصیت انسانها دگرگون می‌شود در تعلیق زمانی زمان اما متوقف می‌شود. انسان با جشن می‌خواهد نظم را تخریب کند جشن یک نوع شکستن نظم بطور محدود و موقت است تا در این مدت غرایز خود را تخلیه کنند وآمادگی دوباره برای پذیرش نظم پیدا کنند. بازی نیز نوعی تخلیه غرایز است. جنون فردی و اجتماعی نیز نیز نوعی تخریب نظم است. در جشن با نوعی صوریگرایی وفرمالیسم سر و کار داریم که اجازه به تغییر عناصر نمی‌دهد. چون هر نوع تغییر منجر به تغییر معنایی می‌شود. برای اینکه جامعه‌پذیری انجام گیرد مناسک‌گذار یکی از ابزارهای رایج است انجام این مناسک برای این است که به فرد بفهماند وارد مرحله جدیدی شده است مثل مناسک به خاک‌سپاری. جشن هم مرحله گسست از نظم موجود است. وجود جشن‌های متعدد درمیان ایرانیان خاصه درمیان ترکان آذربایجان نمودی است از مبارزه و مقاومت این مردم در برابر نیروهایی که او را پس می‌زند.

چیستان‌ها (تاپماجا) تلاشی است برای تقویت ذهن و قوه خیال و راه‌حل اندیشی چیزی که در مجموع عقلانیت ملت را بازتاب می‌دهد. ترانه‌ها بازتاب‌دهنده آرزوهایی است در دل، و همه نجواهایی که منکوب و سرکوب شده اند. بازی‌های کودکانه، قصه‌های پریان و اجنه و دیوان و ددان، در واقع کوششی است برای فراخوانی همه نیروهای مثبت و منفی‌ای که زندگی را در چنگ خود دارند. فولکلور زندگی زیسته است و درعین حال محروم شدن از مواهب فرد استان. نگاهی به یک بازی درمیان کودکان و حتی بزرگسالان ترک نشان می‌دهد که چگونه بازی واقعیت‌های وجودی جامعه را بازتاب می‌دهد.

 

شاه و وزیر

شاه و وزیر نوعی از بازی‌های دسته‌جمعی می‌باشد که با یک قوطی مکعب شکل همچون قوطی کبریت انجام می‌گیرد که در شش ضلع آن اسامی همچون شاه، وزیر، دلقک، رعیت، جلاد و زندانی نوشته می‌شود و این قوطی به ترتیب بین نفرات حاضر چرخانده می‌شود و هر کس بسته به نوبت خود قوطی کبریت را همچون تاس می‌اندازد اگر شاه درآمد شاه می‌شود اگر وزیر درآمد وزیر می‌شود اگر جلاد در آمد جلاد می‌شود و… هر کسی که شاه شد به شخص جلاد دستور می‌دهد تا بوسیله یک کمر یا شلاق زندانی را مجازات کند و همچنین دلقک مجبور است به نوعی شاه را بخنداند و … . بدین‌ترتیب با چرخاندن قوطی کبریت، منصب  افراد نیز تغییر کرده و بازی تداوم می یابد. دراین بازی می‌بینیم که چگونه عامه مردم و فرهنگ عادی روابط و مناسبات قدرت در جامعه را بازتاب می‌دهد و در عین حال کوشش می‌کند فلسفه هستی را برای خود درقالب یک بازی بازسازی کند. جلاد می‌زند و دلقک می‌خنداند. شاه است که باید بخندد. شاه است که دستور می‌دهد. اما عدم‌قطعیت و بی‌ثباتی را نیز باز می‌آفریند و نشان می‌دهد همانطور که با چرخاندن قوطی کبریت مناصب افراد تغییر می‌کند دست فلک نیز درکار است و می‌تواند به میل خویشتن جای شاه و وزیر و جلاد و دلقک را عوض کند. نه شاه برای همیشه شاه است و نه دلقک برای همیشه دلقک. بی‌ثباتی، تغییر، دگرگونی همیشه درکمین ماست. و همین خود بازتاب‌دهنده امیدی پنهان درسینه‌هاست که «هیچ چیز آن گونه که هست نخواهد ماند» و «این نیز بگذرد».

ترانه ساری گلین در ادبیات عامیانه آذربایجان خود نمودی است از تقابل آزادی و اسارت. روشنایی و ظلمت. براساس افسانه خورشید در سه هزارمین سال خلقت دزدیده می‌شود. تلاش برای آزادی خورشید و حسرت آن در موسیقی آذربایجانی ماتریالیزه شده است. این رقص مراسم آزاد کردن خورشید از اسارت است. رقص ساری گلین، رقص مبارزه برای رهایی خورشیدی است که اهریمن آن را به اسارت برده است. انسانی که برای رهایی آن آمده، چنان شیفته خورشید است که حاضر به فدای جان خویش در راه رهایی آن است. هنر آذربایجان در انواع خود این اندیشه رهایی بخشی به دیگری را بازنمود می‌سازد: هنر صخره‌ای با نگاره رقص ساری‌گلین، هنر موسیقی با آهنگ ساری‌گلین، هنر رقص با رقص ساری‌گلین، هنر گلیم‌بافی با طرح‌های خورشید اسیر. (اصغر ایزدی جیران) بنابراین می‌توان گفت هنر آذربایجان، هنر رهایی‌بخش است. آزادی نتیجه این هنر رهایی‌بخش است. آزادی‌ای که خود مبنای کنش هنری است. ترانه‌ای مردمی که بر ساکنین منطقه آذربایجان تداعی‌گر هنر رهایی بخشی است که از ایثار به رهایی می‌انجامد. در بایاتی‌های آذربایجان نیز مکرر مقاومت و رهایی، آزادی و فضیلت‌های سرکوب‌شده را باز می‌یابیم.

چیخدیم دام اوسته دوردوم/ بیرجوت گورچین ووردوم

قینامایین قونشولار/گوزلیدی وورولدوم

در این شعر فولکلوریک فرد به بالای بام می‌رود-جایگاه فرداستان به لحاظ نمادین- و یک جفت کبوتر(نماد آزادی) را با تیر می‌زند. درمصرع سوم می‌گوید: «ملامتم نکنید همسایه ها» و در مصرع چهارم از دلیل خود برای عاشق شدن می‌گوید. چه ارتباطی بین این مصرع‌ها است. تصویر مصرع اول همانا کسب قدرت است. ایستادن برجایگاهی که معمولا ارباب ازآنجا به پایین نگاه می‌کند. درمصرع دوم کنش حاکی از قدرت است. قدرت را کسب کرده و دست به عمل می‌زند. درمصرع سوم چون واجد قدرت است به نوعی آزادی بیان خود را باز می‌یابد تا کارخود را توجیه کند. و در مصرع چهارم ازرابطه زیبایی و عاشق شدن می‌گوید. رابطه قدرت و کنش/زیبایی و عشق. اگر قدرت کنش به دنبال دارد زیبایی نیز عشق را به دنبال خواهد داشت. در بیت اول سوژه است چون قدرت دارد و شکار می‌کند. در بیت دوم اما ابژه است خود فرد مورد شکار واقع می‌شود. و این نشان می‌دهد که قدرت عشق و زیبایی و رای قدرت مادی فرد است. مصرع سوم از مخاطب می‌خواهد که او را سرزنش نکند. فرهنگ ملامت‌گر شرق در اینجا حضور دارد. فرهنگ نکوهش و خوار داشت عشق. و فرهنگ آذربایجان در برابر آن می‌ایستد و از زیبایی دربرابر جامعه دفاع می‌کند.

در بایاتی دیگر می‌خوانیم

آغلارام آغالار کیمی/دردیم وار داغلار کیمی

یوزیردن یارام واردیر/گه زرم ساغلار کیمی

درمصرع اول از گریستن خود سخن می‌گوید و در مصرع دوم از دردهای خود. در مصرع سوم از صد زخم و درد سخن می‌گوید و در مصرع چهارم از مقاومت خود در برابر درد. با وجود صدها درد باز مثل آدم‌هایی گام برمی‌دارد که سالم‌اند. و سالم در این بافت کسی جز همان طبقه فرد است جامعه نیست. طبقه فرداستی که احیاناً صدها درد و زخم را بر پیکر نحیف او نواخته است و او را به گریستن واداشته است. سوژه آذربایجانی دراینجا گریه می‌کند دردهای خویش را تا صد می‌شمارد اما در برابر آن زانو نمی‌زند بلند می‌شود و چون «آنها»-«اربابان» و «فرداستان»، «ساغلار» قدم برمی‌دارد. در بایاتی دیگری همین شعر را به صورت دیگری بازآفرینی می‌کند

آغلارام آغالار کیمی/دردیم وار داغلار کیمی

خزان اولدوم توکولدوم/ویرانه باغلار کیمی

که باز علی‌رغم گریه و درد خود را به برگ‌های خزان زده باغ‌های ویران تشبیه می‌کند که دست خزان، دست درد و رنج او را به زمین می‌ریزد. در اینجا ازاجحاف سخن می‌گوید از درد و خزان زده شدن. اما یک نوع احساس راحتی در خود خلق می‌کند. با تشبیه خود به عناصر طبیعی خود را از طبیعت منفک نمی‌کند و بر بیگانگی و الیناسیون خود از طبیعت فائق می‌آید.

در بایاتی عاشقانه دیگر می سرایند

دورما قاپی دالیندا/گوزوم قالدی خالیندا

گئدیم آناما دییم/گلیم قالیم یانیندا

از معشوق می‌خواهد که پشت درنایستد و چهره عریان کند و مستوری پیشه نسازد. در مصرع دوم از خال زیبای یار سخن می‌گوید که دل او را ربوده است.درمصرع سوم به اهمیت مادر درزندگی‌اش و حرمت و بزرگواری او تاکید می‌کند. بی‌اذن او دیدار معشوق روا نیست. و جالب این که درمیان فرهنگ پدرسالارانه این دیار بایاتی ترکی به لطافت مادرانه پناه می‌برد و اذن مادر را بر اذن پدر ترجیح می‌دهد که خود بازتاب‌دهنده نوعی رهایی است ازنجیر و اسارات فرهنگ یکه تاز پدرسالارانه.

طبیعت با تمام عناصرش در فرهنگ فولکلور مردم آذربایجان هویداست. گل و بلبل و سنبل، سنگ و صخره‌های گرم، آب و روشنی و روشنایی، تا پشتیبان واقعی خود را دربرابر جور زمانه ازدست ندهد. به فرهنگ مادرسالاری روی می‌آورد تا از زمختی و کراهت فرهنگ پدرسالارانه بکاهد. ازعشق و زیبایی دفاع می‌کند تا زندگی اجاق کور نشود. در عرصه جامعه نیز دربرابر و مواجهه با اربابان و خانات باید شیوه مبارزه و مقاومت خود را باز آفریند که درسیمای آپاردی سئللر سارامی خود را نمود داده است. دست یغماگر خان دراز شده و سارا را به زور سرنیزه از دست خان چوبان می‌ستاند. تا در این جامعه فلک زده همه چیز ازآن اربابان و فرداستان باشد. اوست که باید به رسمیت شناخته شود. اوست که باید شلاق به دست برگرده رعیت بزند. زنان و دختران زیباروی را تملک کند و هرمخالفی را به تازیانه بسپارد. سارا در یک

 

غروب غم‌انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستم‌بار، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ”آرپاچایی” یا همان رود ناآرام ” آرپا ” سپرد تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسان‌های پاک و با شرافت باشد. نوعی مقاومت با مرگ و انتخاب مرگ در برابر نامردان. پذیرفتن مرگ به شیوه‌ای آگاهانه و تسلیم نشدن و نه گفتن. این است راز فولکلور آذربایجان و شرافتی که ملتش با آن می‌زید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *