پنجشنبه, اسفند ۳, ۱۴۰۲

امضا

سونای‌دا قاراچوخانین آواواسی

امضا
مجله فرهنگ جامعهمصاحبه

گفتگو با دکتر میری در خصوص مسائل منطقه‌ای

گفت و گوی اختصاصی فرهنگ جامعه با دکتر میری در خصوص مسائل منطقه ای در سال ۹۵

نقش پوتین در مسایل خاورمیانه و قفقاز مخصوصاً جمهوری آذربایجان و ایران چیست؟

برای فهم نقش پوتین نه تنها در مسایل خاورمیانه و قفقاز و حتی اروپای شرقی و ممالک استقلال‌یافته از مجموعه‌ای که قبلاً می‌گفتند اتحاد جماهیر شوروی، یک مقدار نیاز داریم که دینامیزم سیاست داخلی روسیه را بیشتر بشکافیم. اگر از این منظر نگاه کنیم، نقش پوتین و حرکت‌هایش هم در سطح ملی و هم در سطح بین‌المللی قابل فهم‌تر می‌شود. روسیه کشوری است که حداقل در این صدسال اخیر با ایدئولوژی کمونیسم عجین شده بود و نسل‌های مختلف در این کشور ادبیاتش، فرهنگش، اقتصادش، رویکردش و نگاهش به جهان بیرون از خودش با یک نگاه دوقطبی شکل گرفته بود. یعنی ایدئولوژی کمونیسم باعث شده بود که ذهنیت دولتمردان روسی به گونه‌ای شکل بگیرد که کل جهان را در برابر خودشان تصور کنند و دیگری را به عنوان عنصری تلقی بکنند که می‌خواهد اینها را از میدان بدر بکند. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ناگهان خلایی در روسیه ایجاد شد و آن خلاء یک خلاء ایدئولوژیک بود. در دوران یلتسین دولتمردان سعی کردند به گونه‌ای ایدئولوژی‌ لیبرالیستی در اقتصاد، در سیاست، رهاسازی اقتصادی، رهاسازی سیاسی، عدم‌تمرکز‌گرایی را در سیاست وارد بکنند تا بتوانند روسیه را به جایگاهی برسانند که جزو کشورهای جهان اول یا پیشرفته تلقی بشود. ولی همین عدم‌تمرکزگرایی یا همین تمایل به اینکه آزادی یا لیبرالیسم را در روسیه نهادینه بکنند، نتیجه‌ی عملی اش این شد که جمهوری‌هایی در داخل فدراسیون روسیه آماده شدند برای گریز از مرکز. نمونه‌ی بارزش چچن بود که دو جنگ بزرگ و شکست روس‌ها در جنگ چچن، بعد اینگوش و مسایل بعدی و از همه مهم‌تر که در جهان خیلی کم‌تر صدا کرد ولی عمیقتر می‌توانست بر مفهوم هویت روسی تأثیر بگذارد، جدایی تاتارستان و باشقوردستان از فدراسیون روسیه بود. نتیجه این شد که یک الیت خاصی از دولتمردان روسیه به وضعیتی رسیدند که گفتند که ما باید در رویکردهای‌مان، در فرهنگ سیاسی‌مان، در فرهنگ اقتصادی‌مان و در ساختارهایی که میراث دوران کمونیستی است تغییری بدهیم. ولی عملاً به این نتیجه رسیدند که اگر در این مسیر گام بردارند چیزی که از اتجاد جماهیر شوروی به اسم فدراسیون روسیه باقی مانده، آن هم باقی نخواهد ماند. هفت، هشت ده سال طول کشید تا یک الیت دیگری وارد عرصه‌ی معادلات روسی شد. نمونه‌ی بارزش که ما می‌بینیم در اخبار هست در افواه هست، پوتین و افرادی هست که دور و بر او هستند و پوتینیزم را تشکیل می‌دهند. اینها کادرها سیاسی و امنیتی بودند که در زمان اتحاد جماهیر شوروی از نیروهای درجه‌ی دو و سه نیروهای ک.گ.ب و نیروهای امنیتی بودند. بگونه‌ای می شود گفت پدر روحانی اینها فردی است به نام یئوگنی پریماکف. ایشان کسی است که به گونه‌ای منتقد سیاست‌های آزادسازی و رهاسازی گورباچف بود و در دوران یلتسین هم معتقد بود که آزادسازی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برای روسیه چیزی جز پارچه پارچه شدن و تجزیه شدن به عمل نخواهد آورد. ما روسیه‌ای را نیاز داریم که تمرکزگرا باشد، ولی در حوزه‌ی اقتصاد سعی کند با کشورهای بیرون تعامل داشته باشد. پوتین و دیگران حول این محور که ما باید تمرکزگرایی داشته باشیم، ولی در حوزه‌ی اقتصاد سیاست‌های لیبرالی را داشته باشیم. همان کاری که چین انجام داد بدون اینکه فروپاشی را شاهد باشد، ما هم باید همان مسیر را برویم. این نیروهای امنیتی وارد حوزه‌ی سیاست شدند و یک ازدواج یا نزدیکی بین نیروهای امنیتی و نظامی و سیاستمدارانی که جنبه‌ی اطلاعاتی امنیتی‌شان می‌چربید به مسایل دیگر در حوزه‌ی سیاسی روسیه شکل گرفت.

اتفاقی که امروزه در روسیه دارد می‌افتد این است که هر چقدر روسیه سعی کرد خودش را به اروپا و غرب نزدیک کند تضادهای داخلی روسیه بیشتر نمایان شد. به عنوان مثال اتحادیه‌ی اروپا ار روسیه درخواست می‌کرد که حقوق بشر را رعایت کند، مسایل قومیتی را رعایت کند، آزادی‌های قومیتی را بیشتر بکند، آزادی‌های ملی را بیشتر بکند و در حوزه‌ی فرهنگ سیاسی سعی کند بازتر عمل کند. هر چقدر به این سمت رفت نتیجه‌اش این شد که حرکت‌های تروریستی بیشتر شد، حرکت‌های جدایی‌طلبی بیشتر شد، حرکت‌های قومیت‌محوری بیشتر شد و تضادهای داخلی روسیه بیشتر و بیشتر شد. با رویکردی که پوتین بعد از جنگ گرجستان و بعد از الحاق شبه‌جزیره‌ی کریمه به روسیه گرفت، عملاً پوتین متوجه شد که خلایی که در روسیه وجود دارد، پوتین که می‌گویم نه فقط پوتین، این نوع نگاه و سیاست‌های کلان پوتینیزمی بر این نقطه معطوف شدند که روسیه از عدم‌امنیت نظامی رنج نمی‌برد، مشکلش فقط نظامی امنیتی نیست، بلکه مشکل اصلی روسیه هویت است. هویت روسی در حال اضمحلال است. برای اینکه این را بتوانند احیاء بکنند دیگر صحبت از کمونیسم در این دوران نمی‌توانند بکنند. پوتین آرام آرام به سمت ناسیونالیسم روسی، یعنی احیاء و تقویت ناسیونالیسم روسی پیش می‌رود. فردی که در این حوزه خیلی به کرملین کمک کرده و هنوز هم می‌کند البته در دهه‌های نود و اوایل قرن بیست و یکم هم فعال بود، ولی کرملین نزدیکی با آن را به صلاح سیاست‌های روسی نمی‌دانست فردی است به نام الکساندر دوگین. الکساندر دوگین در بین لیبرال‌های روسی و در بین آکادمیسین‌های روسی و دانشگاهیان روسی معروف است به یک فاشیست! می‌گویند نظرات و دیدگاه‌های دوگین دیدگاه‌های فاشیستی است. ولی در بین راست‌ها و در بین محافظه‌کاران معتقدند الکساندر دوگین یک روشنفکر یا اندیشمند ناسیونالیست و کسی است که سعی در بازسازی هویت نوین روسی در جهان پسامدرن دارد. یکی از مؤلفه‌های اصلی دوگین که بر روی پوتین بعد از جنگ گرجستان مخصوصاً بعد از الحاق کریمه داشته، نگاه اسلاویک است. یعنی معتقد است که اسلاوها یک نژادی هستند، دین خاصی دارد به نام مسیحیت ارتدکس؛ و این هویت می‌دهد و یک زنجیره‌ی تاریخی را برای اینها تعریف می‌کند. اگر با این نگاه وارد حوزه‌ی سیاست بشویم می‌توانیم تغییر و تحولاتی داشته باشیم و روسیه باید در این راه گام بردارد. یعنی سعی بکند هویت اسلاویک ارتدکسی مسیحی خودش را دایم تقویت بکند. ولی مشکلی که اینجا ایجاد می‌شود در داخل روسیه، هر چقدر شما این را در داخل روسیه تقویت بکنید باز تضادهای داخل روسیه هم بیشتر می‌شود. چرا؟! چون جامعه‌‌ی روسیه یک جامعه‌ی یکدست روسی یا اسلاوی نیست. یا یک جامعه‌ی یکدست مسیحی ارتدکس نیست. فدراسیون روسیه یک جامعه‌ی متنوع، از حداقل پنج دین بزرگ مثل اسلام، مسیحیت، یهودی، بودایی و شمنیزم و … تشکیل شده است. در یک چنین جامعه‌ی متنوع از لحاظ نژادی و قومی و دینی فشار آوردن و تقویت کردن یک ایده‌ی ناسیونالیستی روسی باعث همبستگی نخواهد شد، بلکه باعث واگرایی خواهد گردید و این یکی از معضلاتی است که امروز سیاست پوتین گرفتارش شده است. یعنی از یک طرف محبوبیت پوتین در بین روس‌ها- اسلاوها بالا می‌رود، از طرف دیگر در کل جامعه‌ی روسیه تنزل می‌کند. این تضادی است که سیاست پوتین گرفتارش شده است.

با تمام این احوال پوتین دارد چه کار می‌کند، نقش پوتین چیست یا پوتینیست‌ها دنبال چه چیزی هستند در این معادلات جهان؟

اگر بخواهیم این را بفهمیم به نظر من باید مساله را کمی بازتر کنیم. یعنی از داخل روسیه بیاییم بیرون و در سطح جهان نگاه کنیم که دنیا در چه وضعیتی است! بسیاری از ژئوپولیتیسین‌های دنیا معتقدند که از سال‌های ۱۹۷۰ به بعد آرام آرام قدرت اقتصادی دنیا در حال افول بود و این پیامی برای امریکا داشت و ژئوپولیتیسین‌ها و استراتژیست‌های امریکا نقشه‌ای داشتند برای جهانی که در آن جهان امریکا دیگر قدرت برتر همه‌جانبه‌ی اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی دنیا نخواهد بود. ابرقدرت به معنای مطلقش نخواهد بود. چکار باید بکنند! در چنین دنیایی اینها آمدند به این نتیجه رسیدند که در قرن بیست و یکم امریکا حداقل دو یا سه دشمن اصلی دارد. در حوزه‌ی اقتصاد دشمن اصلی چین است. در نوامبر ۲۰۱۴ عملاً اقتصاد چین اقتصاد آمریکا را پشت سر گذاشت و این برای استراتژیست‌های امریکا یک پیام بزرگ داشت چراکه در جهانی که ما زندگی می‌کنیم در جهان سرمایه‌داری، اقتصادی که قوی‌تر باشد، ظرفیت‌ها و قابلیت‌های تهاجمی بیشتری خواهد داشت و به آن کشور قدرت مانور بیشتری در حوزه‌های ژئوپولیتیکی، ژئوکالچری و حوزه‌های استراتژیک خواهد داد. دومین دشمن امریکا در حوزه‌ی نظامی روسیه است. یعنی در نگاه استراتژیست‌های امریکا روسیه یکی از بزرگترین دشمنان امریکا خواهد بود. افول امریکا ممکن است تا سال ۲۰۵۰ طول بکشد. یعنی ما حدود ۳۵ سال زمان داریم که این مدت زمان در نگاه استراتژیک زمان طولانی نیست. امریکا برای اینکه بتواند روسیه را مهار کند باید یک سیاستی داشته باشد. اتفاقاتی که در اکراین و خاورمیانه دارد می‌افتد، اگر ما معطوف بشویم فقط در داخل خاورمیانه، تصویر و فهم درستی نمی‌توانیم از جریانات داشته باشیم. اتفاقی که دارد در این منطقه می‌افتد یک نگاهش به این است که امریکا می‌خواهد آرام آرام از منطقه‌ی خاورمیانه بیرون برود و برود به سمت خاور دور و شرق، آنجایی که چین قرار دارد. یعنی سرمایه‌گذاری اصلی اقتصادی، نظامی و فرهنگی‌اش که همیشه به خاطر انرژی در خاورمیانه بوده، برود کنار. ولی یک نیرویی باید در اینجا باشد که موافق سیاست‌های کلان استراتژیک امریکا باشد که بتواند انرژی را به گونه‌ای تنظیم بکند که این انرژی برای امریکا سودآور باشد و برای چین که اقتصادش در حال پویایی است زیان‌آور باشد. و از سوی دیگر کشور به این پهناوری مثل روسیه که بزرگترین ذخایر انرژی مثل گاز را دارد که شریان حیات اروپا در دستش است از طریق اکراین، این هم به نفع امریکا نیست و به نفع جهان یوروآتلانتیک نیست. در نگاه استراتژیست‌های روسی جهان به دو بخش تقسیم می‌شود. یعنی به جای اینکه ما مثل هانتینگتون صحبت از هفت یا هشت تمدن بکنیم، روس‌ها معتقدند که دو تمدن داریم؛ یک تمدن یوروآتلانتیکی است و دیگری تمدن اورآسیانیست است. در این نگاه مثلاً روسیه، ایران، چین، هند و حتی ترکیه در فضای اورآسیانیستی قرار می‌گیرند. ولی ژاپن که در آسیا واقع شده یک کشور اورآسیانیستی به حساب نمی‌آید، بلکه یک کشور یوروآتلانتیکی حساب می‌شود. استراتژیست‌های روسی معتقدند که بسیاری از حرکات امریکا و اتحادیه‌ی اروپا در منطقه‌ی اکراین یا قفقاز یا آسیای مرکزی معطوف به کشورهای این مناطق نیست، بلکه معطوف به این است که اولاً روسیه را مهار کنند و حتی اگر امکان داشته باشد روسیه را تجزیه کنند. البته این را من در یک کتاب دیگری به عنوان چین و روسیه در جغرافیای سیاسی ایران بیشتر توضیح داده‌ام، ولی اینجا به صورت مختصر گفتم.

پوتین این وسط چه کار می‌کند و به دنبال چیست؟

پوتین به دنبال هم‌پیمانانی در منطقه است که به نحوی بتواند جلو نفوذ یوروآتلانتیکی را در منطقه بگیرد. برای اینکار هم همانطوری که گفتم نیاز به هم پیکان دارد و دنبال هم‌پیمان می‌گردد. حال سئوال این است که آیا ایران یا چین می‌توانند برای روسیه هم‌پیمان باشند؟ یا به عبارتی آیا چین، روسیه و ایران می‌توانند در یک ائتلاف استراتژیک قرار بگیرند؟ برای پاسخ به این سوال نیاز داریم بدانیم که در عرصه‌ی جهانی و منطقه‌ای هر سه این بازیگران به گونه‌ای رقیب همدیگر نیز هستند. اگر شما منطقه‌ی قفقاز، حوزه‌ی دریای خزر و آسیای میانه و حتی منطقه‌ی خاورمیانه‌ی عربی را نگاه بکنید، درست است ایران و روسیه و حتی چین اشتراکاتی باهم داشته باشند. در مقابل ائتلافی که ممکن است بین عربستان، ترکیه، قطر، اتحادیه‌ی اروپا و امریکا وجود داشته باشد. ولی اینها باهم رقیب هم هستند، چرا!؟ چون مثلاً نگاهی که روسیه به قفقاز دارد یک نگاه شبه‌استعماری است. نگاهی که چین به آسیای مرکزی دارد مثلاً در منطقه‌ی قرقیزستان، تاجیکستان و قزاقستان یک نگاه ادعای ارضی است. به عنوان مثال قراردادی که سه یا چهار سال پیش بین مجلس تاجیکستان و چین بسته شد منطقه‌ی کوهستانی بسیار وسیعی از تاجیکستان را به اسم اینکه ۹۹ سال اجاره کردند از تاجیکستان گرفتند. اگر منطقه‌ی اویغورستان را نگاه کنید همان که چینی‌ها به آنجا سین‌کیانگ می‌گویند، در این شصت هفتاد سال، یعنی از ۱۹۴۹ به بعد که آنجا را اشغال کرد تقریباً ترکیب جمعیتی آنجا را به هم زده است. تخریب سریع آثار ترکی اسلامی را آنجا انجام داده است و به جای آنها بناهای چینی ساخته و ادعای ارضی دارد. و این ادعاهای ارضی را به سمت مناطق آسیای مرکزی می‌آورد. حتی تا منطقه‌ی بامیان افغانستان را جزو منطقه‌ی چینی می‌داند. وقتی با همچنین نگاهی ما روبرو هستیم می‌بینیم که این کشورها ممکن است به خاطر یک غیری که ممکن است با آن روبرو باشند دنبال یک ائتلافی بگردند. ولی رقابت‌های داخلی‌شان هم کم نیست. مثلاً بین روسیه و چین رقابت‌های شدیدی وجود دارد. اگر پوتین و روسیه به دلایلی در مقابل ادعاهایی ارضی که چین در منطقه‌ی سیبری دارد که ۴۳۰۰ کیلومتر مرز دارد با چین و ۵۵۰ ملیون چینی در این سوی مرزها هستند و جمعیت روسی در آن سوی ۴۳۰۰ کیلومتر ۱۳ ملیون ست و الان که ما باهم صحبت می‌کنیم ۴۰ تا ۵۰ ملیون چینی در این مناطق زندگی می‌کنند هم به صورت قانونی هم به صورت غیرقانونی. اقتصاد آن منطقه را به دستشان گرفته‌اند زبان دوم این منطقه زبان چینی شده است. اینها نشان می‌دهد که اختلافات عمیقی بین روسیه و چین وجود دارد، ولی بنا به مقتضیات زمان رویشان سرپوش گذاشته‌اند. ولی با تمام این مشکلات ببینیم آیا امکان این هست که یک ائتلافی بین اینها برقرار بشود؟ این امکان به این بستگی دارد که سیاستمداران و اهل اندیشه و کسانی که در حوزه‌ی ژئوپولئتیک و ژئوکالچر این کشورها دارند با همدیگر کار می‌کنند چقدر به مساله‌ی فرهنگ اهمیت بدهند. عنصر فرهنگ خیلی مهم است. یعنی یکی از عناصری است که می‌تواند اتئلاف ایجاد کند بین این کشورهایی که با قطب‌های مختلف و با ساختارهای مختلف هستند. فرهنگ این کشورها خیلی با هم فاصله دارد. شما اگر بلژیک و فرانسه را در نظر بگیرید با تمام اختلافاتی که ممکن است داشته باشند، ولی چون ۲۰۰ سال اهل اندیشه آنجاها با همدیگر ارتباطات تنگاتنگ فرهنگی داشته‌اند، یا سوئد با نروژ یا انگلستان، عصر روشنگری باعث شد که یک حوزه‌ی فرهنگی مشترک را برای خودشان تعریف کنند و اتحادیه‌های سیاسی و اقتصادی و نظامی بر اساس مشترکات فرهنگی که در لایه‌های زیرین قرار دارد شکل گرفته است. یک چنین رویکردی را در ایران، چین و روسیه نداریم. اگر بخواهیم خوش‌بین باشیم باید بگوییم که در این منطقه‌ی وسیع اورآسیا که به زبان مکیندر منطقه‌ی هارت‌لند یا منطقه‌ی قلب است آرام آرام یک نگرش‌هایی ایجاد بشود که باعث بشود اینها به همدیگر نزدیکتر بشوند و آن عنصر عنصر فرهنگی است. البته مؤلفه‌هایش است مثلاً بینش سامی. در هر سه منطقه روسیه، ایران و چین وجود دارد. مثلاً دین یهود، اسلام و مسیحیت. هر سه اینها نشأت گرفته از بینش سامی است. یا مثلاً نگرش‌های عرفانی و تصوف. اگر به نحله‌های تصوف در این منطقه نگاه کنید مشترکات خاصی دارند.

تحرکات عملی از سوی پوتین چه می‌تواند باشد؟ یک حرکت عملی‌اش این بود که به اکراین تجاوز کرد و منطقه‌ی کریمه را گرفت، قبل از آن با تجاوز به گرجستان، اوستیای جنوبی را گرفته بود. حالا این احتمال وجود دارد که به آذربایجان دست درازی کند یا درصدد ایجاد یک دولت دست نشانده برآید؟

این سئوال خیلی خوب و مهمی است یعنی یکی از دغدغه‌هایی که امروز بین سیاستمداران اروپایی و امریکایی وجود دارد این است که حرکت بعدی پوتین چه خواهد بود؟ دیوید کامرون در سخنرانیش صراحتاً گفت که یکی از واهمه‌های ما این است که روسیه به کشورهای بالتیک حمله خواهد کرد و سعی دارد به بهانه‌ی دفاع از روس زبان‌های بالتیک به این سه کشور تجاوز کند و آنها را به خودش الحاق کند که با جواب تند وزیر امور خارجه‌ی روسیه مواجه شد که این حرف‌ها حرف‌های غیردیپلماتیک و بی‌اساسی است. حقیقت امر برای ما که در ایران نشسته‌ایم حرکت‌های پوتین چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ برای کسی که در لندن نشسته است جهان را از چشم‌انداز لندن می‌بیند، ولی ببینیم برای کسی که در تهران نشسته است این حرکت‌ها چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ یکی از مسائلی که ما باید مقداری بیشتر به آن بپردازیم این است که آیا روسیه در پی الحاق اکراین به روسیه است یا نه؟ تا جایی که شواهد نشان می‌دهد پوتین به دنبال الحاق کل اکراین نیست. ولی در برنامه‌ی پوتین و سیاستمداران و مستشاران نظامی روسیه برنامه این است که شرق اکراین کاملاً در داخل روسیه قرار بگیرد. ولی چرا غرب اکراین در داخل روسیه نمی‌تواند قرار بگیرد؟ به خاطر اینکه ورود روسیه به غرب اکراین به معنای این است که روسیه باید منتظر جنگ‌های فرسایشی و پارتیزانی و داخلی شدیدی در روسیه باشد. چرا که اگر تاریخ اکراین را نگاه کنیم غرب اکراین قومیتی بوده که اینها همیشه اکراینی بوده‌اند و روسی نبوده‌اند. اختلافات قومی، نژادی، فرهنگی و آداب و رسوم داشته‌اند، ولی به خاطر مسائل ژئوپولتیکی در منطقه‌ی تزاری قرار گرفته بوده‌اند. ولی شرق اکراین نه تنها روس‌زبان هستند، بلکه خودشان را از نژاد روس می‌دانند. خودشان را وابسته به کلیسای ارتدکس مسیحی روس می‌دانند. حالا چرا روسیه نمی‌تواند به آذربایجان حمله بکند یا اگر حمله بکند چه پیامدهایی می‌تواند برایش داشته باشد؟ ممکن است این سوال پیش بیاید که در زمان استالین و کمونیست‌ها حمله کردند و حکومتی را که تشکیل شده بود را از بین بردند و منطقه را گرفتند! چرا امروز نمی‌توانند؟!
نکته‌ی ظریفی که وجود دارد این است که در زمان کمونیستی یک ایدئولوژی فراگیری وجود داشت که امروز وجود ندارد. امروز روسیه نمی‌تواند وارد آذربایجان بشود و بگوید امروز ما آمده‌ایم اینجا و می‌خواهیم شما را نجات دهیم مثلاً از دست بورژواها یا فئودال‌ها. اگر وارد شود، قبل از اینکه ورود پیدا کند جنگ بین ایدئولوژی ناسیونالیسم روسی در مقابل جنگ ناسیونالیسم آذربایجانی قرار می‌گیرد. این نکته‌ی ظریفی است که در معادلات ژئوپولیتیکی سیاستمدارانی که شطرنج بزرگ جهانی را تنظیم می‌کنند به آن وقوف دارند. مثلاً اگر امریکا وقتی می‌خواهد وارد عراق شود، اگر بگوید که من می‌خواهم عراق را اشغال بکنم، کل عراقی‌ها ضدّش خواهند شد. اما گفت ما می‌خواهیم برای شما دموکراسی بیاوریم. یعنی چتر ایدئولوژیکی بالای حرکت‌های نظامی باید وجود داشته باشد. به همین خاطر در بین عراقی‌ها چنددستگی پیدا می‌شود و عده‌ای می‌گویند ما می‌خواهیم دموکراسی داشته باشیم در مقابل دیکتاتوری صدام. و این باعث می‌شود که حرکت‌های امریکایی‌ها راحت‌تر در منطقه انجام شود. ولی اگر با ایدئولوژی ناسیونالیستی امریکایی وارد می‌شدند که ما آمده‌ایم کشور شما را اشغال کنیم مطمئناً موفق نمی‌شدند. روسیه هم با چنین پارادوکسی مواجه است. مطمئناً روسیه به آذربایجان حمله نخواهد کرد و آذربایجان را تحت اشغال خودش در نخواهد آورد و اگر چنین کاری را بکند باعث خواهد شد که نیروهای گریز از مرکزی که در قفقاز شمالی در چچن، اینگوش، اوستیا و داغستان و غیره وجود دارد به واسطه‌ی ایدئولوژی اسلامی و خلافت اسلامی که آنجا شکل گرفته وصل بکند به آذربایجان و کل جنوب روسیه را به انفجار بکشد. و این یعنی خودکشی از طرف پوتین. فلذا پوتین هیچگاه همچنین کاری نخواهد کرد.

ائتلاف روسیه، چین و ایرانی که در مورد چگونگی ایجادش بحث گردید یک بار در جنگ قاره‌باغ انجام گرفته است از طرف روسیه، ایران و ارمنستان. دکتر ظریف هم اشاره‌ای داشتند به ایفای نقش در حل مساله‌ی قاره‌باغ. با توجه به زمینه‌های مختلف در بروز جنگ و بسترهای موجود، که یکی از آنها وجود چتر ایدئولوژیک است، بسترهای دیگری نیز در این مورد وجود دارد، مثلاً با وجود جنگ بین آذربایجان و ارمنستان، در صورت وجود اراده در روسیه، مثلاً با منفجر کردن یک بمب در ایروان و نسبت دادن آن به آذربایجان و وجود نیروهای روسی در ارمنستان، آیا احتمال دخالت نظامی به آذربایجان به اسم ارمنستان و در حقیقت روسیه وجود ندارد؟

در جمهوری آذربایجان خیلی روی این مساله مانور می‌دهند که ایران از ارمنستان حمایت می‌کند. حقیقت امر به نظر بنده این نیست. ایران نمی‌تواند به طور کامل از ارمنستان بر ضدآذربایجان حمایت بکند. یعنی کاری را که روسیه در این مورد انجام داده است، ایران نیز همان مسیر را طی بکند به چندین علت. یکی اینکه نزدیک ۴۵ درصد از جمعیت ایران ترک و آذربایجانی هستند و اینکه بیاییم احساسات این تعداد جمعیت را بر ضدملت خودمان تحریک بکنیم بر ضدمنافع ملی خود ایران است، ولی این را می‌شود به این معنا گفت که ایران معتقد به یک بالانس قدرت بین آذربایجان و ارمنستان است. و آن هم به چه دلیل؟ به دلیل تحرکاتی که در داخل آذربایجان وجود دارد بر ضدمنافع ایران به معنای ادعاهای ارضی. به این معنا که ایران و روسیه تبانی کرده‌اند و آذربایجان را به سه قسمت تقسیم کرده‌اند. یک قسمتی را روس‌ها برداشته‌اند، یک قسمتی را ایران برده است و یک قسمت نیز دست ارمنستان است و ارمنستان نیز آلت دست ایران و روسیه است. ولی واقعیت تاریخی این را نشان نمی‌دهد. واقعیت تاریخی این را نشان می‌دهد که جنگی بین ایران و روس شکل گرفته است و روسیه ابرقدرت بوده، قدرتش زیاد بوده و بسیاری از مناطقی را گرفت.

آیا امریکا و اروپا برنامه‌ای برای مهار کردن پوتین دارد. اگر چنین برنامه‌ای وجود دارد چقدر موفق شده است؟ و برنامه‌ی آینده‌شان چیست؟

یکی از راه‌هایی که اتحادیه‌ی اروپا و امریکا برای مهار کردن تمامی قدرت‌هایی که به گونه‌ای در تضاد با سیاست‌های کلان و جهانی اروپا و امریکا هستند حربه‌ی اقتصادی است. سیستمی اقتصادی- نظامی را در جهان اینها ریخته‌اند که معروف به بروتون وودز سیستم است. بعد از نهادینه کردن این سیستم در جهان، حربه‌های اقتصادی در دستشان است و برگ برنده‌اشان هم سازمان ملل است. به گونه‌ای از ترکیب شورا و ترکیب سازمان ملل می‌توانند استفاده بکنند، ولی بزرگترین حربه‌شان حربه‌ی اقتصادی است به نام تحریم. آیا روسیه آسیب‌پذیر است در این حوزه؟! بلی. چرا؟ چون روسیه در دوران کمونیستی، روسیه‌ای بود که درهایش بسته بود، اگر به زبان بوردیو صحبت بکنیم ذائقه‌ی مردم به گونه‌ای تنظیم شده بود که با مصرف‌گرایی علقه‌ای نداشته باشد. ولی در این ۲۶ سال با باز شدن درهای روسیه ذائقه مردم تغییر کرده است. ذائقه‌ی مردم روسیه خیلی مصرف‌گرا شده است خیلی اروپامحور شده، خیلی هالیوودی شده است. دوست دارد چیزهای جدید ببیند، جهان بیرون را تجربه کرده است. و این دو سه نسلی که در این دوران به دنیا آمده‌اند یا رشد و نمو کرده‌اند آن صبغه‌ی ایدئولوژیکی را ندارند. خود سیاستمداران روسی بالاخص در دوران یلتسین دوران کمونیستی را سیاه‌نمایی کرده‌اند و گفتند که بدترین دوران بوده و راهی برای ارتباط با آن وجود ندارد که حس مقاومت در برابر تحریم‌ها به اینان بدهد. و امروز این تحریم‌ها به گونه‌ای بسیار شدید به وضعیت موجود در روسیه ضربه زده است. این نیز نارضایتی‌هایی را در سطح کلان ایجاد کرده است. گام بعدی اتحادیه‌ی اروپا و امریکا چه خواهد بود! همان بلایی که سر ایران آورد. یعنی مساله‌ی سوویفت. یعنی قدرت نقل و انتقال مالی را از روسیه بگیرد. اگر مقایسه‌ای بکنیم روسیه را با ایران! ایران در این ۳۵ سال اخیر سعی کرده است با تحریم‌ها زندگی بکند، ولی آنها در این مدت سعی کرده‌اند با دنیای مدرن زندگی بکنند. حالا اگر بخواهند بروند در این وضعیت، با توربولانس شدید و تلاطم شدیدی مواجه خواهند شد، از جنگ داخلی گرفته، از نیروهای واگرا و اختلاف بین سیاستمداران و تجار و بازرگانان بزرگ که سرمایه‌گذاری‌های زیادی کرده‌اند. و این اختلافات ممکن است سیر تحولات در روسیه را به صورت پیش‌بینی نشده‌ای رقم بزند. و مخالفان قدرتی پوتین را تقویت بکند و امریکا و اتحادیه‌ی اروپا هم روی آنها سرمایه‌گذاری بکنند.

حرکت بعدی پوتین چه خواهد بود؟

در مورد حرکت بعدی پوتین احتمالات مختلفی می‌تواند مطرح باشد. ولی یکی از احتمالاتی که به صورت تقریبی می‌توان گفت این است که پوتین در داخل یک پارادوکس قرار گرفته است. در این پارادوکس هرچقدر پوتین به سمت ناسیونالیسم افراطی پیش می‌رود، قدرت روسیه را در معادلات جهانی افزایش می‌دهد. یعنی همبستگی را در سطح کلان در داخل روسیه ایجاد می‌کند. به صورتی که روس‌هایی را که در بیرون از روسیه قرار گرفته‌اند به روسیه متمایل بکند، مثل اکراین، کشورهای بالتیک، در ترانسنیسترا و در مولداوی. ولی در داخل روسیه نیروهای واگرا را تقویت می‌کند. چرا که روسیه کشوری است که از لحاظ قومیتی دارای تنوع بسیار زیادی است. از نظر مذهبی دارای تنوع بسیار بالایی است فلذا اصرار زیاد بر ناسیونالیسم روسی مانند شمشیر دولبه است که پوتین در بین این دو تیغ قرار گرفته است. آینده‌ی روسیه یعنی این که آیا از این پیچ تاریخی عبور خواهد کرد، آیا روسیه خواهد توانست تحریم‌های غرب را دور بزند؟ اینها سئوالاتی است که نیاز به بررسی‌های بیشتری دارد. ولی به هر صورتی ما نگاه بکنیم در بین اندیشمندان روس ترس و واهمه‌ای وجود دارد. آن ترس و واهمه هم این است که به نظر آنها امروز روسیه دقیقاً در شرایطی قرار گرفته است که اتحاد جماهیر شوروی در زمان فروپاشی در سال ۱۹۹۱ قرار گرفته بود. احتمال اینکه روسیه تجزیه بشود بسیار بالاست و در صورت تجزیه احتمالاً ۱۲کشور از داخل فدراسیون روسیه بیرون خواهد آمد. این نیز در درازمدت ممکن است به نفع کشورهایی باشد که دور اتحاد جماهیر شوروی سابق قرار گرفته بودند مثل کشورهای آسیای مرکزی، کشورهای قفقاز جنوبی و کشورهایی که در حوزه‌ی اروپای شرقی قرار گرفته‌اند. ولی در کوتاه‌مدت نمی‌تواند به نفع هیچکدام از این کشورها باشد. به عنوان مثال یقیناً به نفع ایران در کوتاه‌مدت نخواهد بود. چون اگر قفقاز شمالی از هم بپاشد و از حاکمیت روسیه بیرون بیاید نیروهای افراطی، نیروهای مذهبی تندرو که در آنجا وجود دارد امنیت منطقه را دستخوش تحولات شدیدی قرار خواهند داد. شاید در بیست، سی سال آینده وضعیتی که در عراق، پاکستان، افغانستان و پشتون‌ها داریم، در این مناطق هم داشته باشیم. حاکمیت ملی را در این مناطق هیچگاه تجربه نکرده بودیم. یعنی هیچکدام از کشورهای قفقاز شمالی هیچوقت کشور مستقل نبودند. یا در زیر حاکمیت روسیه بودند یا زیر حاکمیت عثمانی بودند. سنت کشورداری در اینجا وجود نداشته است. تا بیاید این سنت‌ها شکل بگیرد، این مکانیزم‌ها شکل بگیرد، تغییر و تحولات شدید، بنیادگرایی شدید و صدمات شدیدی را در کوتاه‌مدت شاهدش خواهیم بود. ممکن است در درازمدت که یک نگاه تمدنی داشته باشیم و شاهد گسترش تمدن اسلامی باشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *