پنجشنبه, اسفند ۱۰, ۱۴۰۲

امضا

سونای‌دا قاراچوخانین آواواسی

امضا
مجله فرهنگ جامعهمقاله

«از خوشگذرانی تا وقت کشی»

جلال پیکانی

نوشته ی پرمغز و زیبای دکتر مردیها همانند غالب نوشته های ایشان سخنی نو و اندیشه ای برآمده از ذهنی بینا دربر دارد و عموماً آدمی از خواندن آنها هم بهره می برد و هم حظ. مقاله ی ایشان در شماره ی ۱۴ نشریه ی «اندیشه ی پویا» نیز چنین بود، ولی از آنجا که خود ایشان به نقد اندیشه التزام و باور جدّی دارند، می خواهم از منظر فلسفه ی تحلیلی که جناب ایشان با آن پیوندی استوار دارند، آن مقاله را مورد نقادی قرار دهم. البته روشن است که این نقد نافی نکات ارزشمند و تأمل برانگیز مقاله ی مذکور نیست. از آنجا که تصمیم گیرندگان نشریه ی «اندیشه ی پویا» چاپ این نقد را در همان مجله مصلحت ندانستند، لاجرم در این نشریه نقد مذکور عرضه شده است. اگر برداشت من درست باشد، مدّعای ایشان در آنجا این است که اصلی ترین و بنیادی ترین محرّک آدمی در کنش های خود، حتّی در کارهای به ظاهر بزرگ اقتصادی و علمی و فرهنگی چیزی جز گذر زمان و وقت نیست؛ چون، به زعم ایشان، برای آدمی چیزی زجرآورتر از ناتوانی در سرگرم ساختن خود نیست. سپس ایشان نتیجه ی کاربردی پذیرفتن نظر خود را این اعلام می کنند که باعث صبر و تحمّل و مدارای بیشتر در جامعه می شود و خونسردی ما را بیشتر می کند چون با پذیرفتن این نظریه معتقد می شویم که «خیلی قرار نیست به جایی برسیم و در نهایت قرار است زمان بگذرد». البته ایشان نسبت به سوءاستفاده از این نظریه برای توجیه تنبلی و کاهلی نیز هشدار می دهند. ایده ی مذکور از منظر روش شناختی با ایرادات زیر مواجه است.

۱- یکی از مهمترین آموزه های روش شناختی مورد تأکید فلسفه ی تحلیلی عبارت است از اجتناب از تفکّرِ به اصطلاح صندلی راحتی (armchair)، تفکّری که بخش عمده ی تلاش فلسفه ی تحلیلی مصروف مبارزه با آن است. در تفکّر صندلی راحتی فیلسوف بدون اتکاء بر شواهد و قرائن (evidence) تجربی کافی، با استدلال عقلانی (آن هم از منظر قوه ی عقلانی خویش) تکلیف مسائل کلان و بنیادی را روشن می سازد. گمان می رود در این مقاله از چنین رویکردی استفاده شده است. برای نمونه جملاتی از قبیل «طبیعت ما و طبع این جهان و زمان چنان است که تحمّل ما برای خودمان سخت است» با رویکرد تحلیلی چندان سازگار نیست. اما جنبه ی غیرتحلیلی مقاله ی مذکور از این حد فراتر می رود، و آن عبارت است از عدم التزام به قلمرو فلسفه ورزی مشروع. اهل فن می دانند که فلسفه ی تحلیلی همواره با علم گرایی پیوندی وثیق داشته است. یکی از ثمرات علم-گرایی برای فلسفه ی تحلیلی این بوده است که فیلسوفان تحلیلی بسیاری از پژوهش ها را به دانشمندان علوم تجربی سپرده اند و فیلسوفان تحلیلی مقدار ناچیزی از فلسفه ورزی را برای خویش نگه داشته اند. به طور خاص، طبیعی گرایی (naturalism) کواین در شتاب گرفتن این رویه نقش تعیین کننده داشته است. اما در این مقاله مجدّداً برخلاف رویه ی مرسوم در فلسفه ی تحلیلی، فلسفه ورزی از مرزهای خود گذر کرده و به قلمرو دانش های تجربی، به خصوص روانشناسی وارد شده است.

از آنجا که دکتر مردیها در موارد مکّرر (از جمله در مهرنامه شماره ی ۶، آبان ۸۹) از رویکرد تحلیلی دفاع کرده است، طبیعتاً انتظار می رود که روش شناسی فلسفه ی تحلیلی را در نظرورزی های فلسفی خویش به کار بندند. در فروشگاه فلسفه ای که دکتر مردیها معقتد است تنها بساط اندکی در ته آن باقی مانده است، خبری از نظریه های کلّی ناظر بر قلمرو تجربه نیست و البته که نباید باشد.

۲- در منطق اصطلاحی است به نام مغالطه ی کنه و وجه که هنوز هم در موارد بسیاری تحقّق پیدا می کند. البته این مغالطه بسیار رایج است و تخصصی شدن علوم و فنون به آن دامن زده است. وقتی از ابعاد مختلف امور و پدیده ها صرف نظر می کنیم و آن را به یک بعد واحد تقلیل می دهیم عموماً دچار این مغالطه می شویم. به نظر می رسد دکتر مردیها در این نوشته ی خود به این مغالطه دچار شده اند. دچار این مغالطه شده ایم اگر بگوییم دلیل اینکه زندان انفرادی عذابی است عظیم، چون علّت اصلی اش عدم امکان وقت گذرانی و یا به قول مؤلف «درگیری طبع بشر با مشغولیت و گذر زمان» است.

۳- بخشی از مقاله مصداق ذهن خوانی (mind reading) است که البته در فلسفه ورزی امروزی امری است ناستودنی. ذهن-خوانی هرچند در عرف و البته فلسفه ی دوران ماقبل مدرن سابقه ای طولانی دارد، به هیچ وجه کاشف از حقیقت نیست و اساساً ابزاری است اقناعی که بیشتر صبغه ی عامیانه دارد تا فلسفی. از باب تمثیل، این ادّعای مؤلف تا حدودی شبیه مدّعای خودگروی در فلسفه ی اخلاق است که تنها سائق و محرّک انسان در کنش های خویش حبّ ذات است. اما امروزه می دانیم که این مدّعا بیشتر بر ذهن خوانی و درون نگری معدودی از متفکّرانی مبتنی است که درصدّد تعمیم آن هستند به مثابه یک قاعده ی عام. یکی از بارزترین مصادیق ذهن خوانی نویسنده عبارت است از داوری ایشان در باب دلیل اصلی کاسب و صنعتگر و یا مدیر موفقی که با وجود کهولت سن و عدم نیاز مالی همچنان به طور جدّی به کار می پردازد. مؤلف اظهار می دارد که «انسان مسن پولداری که به رغم توصیه ی پزشکان خود را درگیر کار می کند، نه لزوماً سائق اصلی او علاقه به تولید و توسعه است … و نه لزوماً نیّت اصلی او علاقه به تولید و توسعه… . او اگر این کار را نکند بایستی دست روی دست بگذارد و منتظر مرگ بماند…» و نیز معتقد است که «فرد جوان یا میانسالی که بدون اقتضای مالی یا ضرورت کاری خود را زیر فشار کار شدید قرار می دهد، بسا به این سبب است که از فکر کردن راجع به مسائل بی راه حل فلسفی و سیاسی تا شخصی، خسته شده. کار می کند تا فکر نکند». هر دو عبارت نقل شده به وضوح مصداق ذهن خوانی است.

۴- حتّی اگر از سه مورد فوق صرف نظر کنیم، مهمترین نقطه ضعف آن مقاله این است که مدّعای اصلی آن بدون دلایل محکم عرضه شده است. مدّعای اصلی از این قرار است که به جز رفتارهای ناظر به نیازهای اوّلیه و غرایز فیزیولوژیک، در غالب موارد کارکرد اصلی کنش های ما گذران وقت است. در واقع در سراسر نوشته جز دلایل دارای دلالت ضمنی و یا دلایل مبتنی بر درون-نگری (introspection) و ذهن خوانی و نظیر اینها، دلیل تجربی یا عقلانی محکمی به سود مدّعا عرضه نشده است. اگر مؤلف مثلاً به جای ذهن خوانی، از یافته های موثّق میدانی روانشناسان و یا روش های تجربی معتبر، نظیر طراحی پرسشنامه ی استاندارد برای گردآوری داده ها مدد می جست، آنگاه مدّعای او از پشتیبانی دلایل محکم برخوردار می بود.

افزون بر این، خود این مدّعای اصلی نیز به واسطه ی استثنائی که در اوّل مدّعا آمده، یعنی «به جز رفتارهای ناظر به نیازهای اوّلیه و غرایز فیزیولوژیک» می تواند بی اعتبارشود: بر چه مبنایی می توان ادّعا کرد که مرز میان رفتارهای ناظر بر نیازهای اوّلیه و نیازهای ناظر بر وقت گذرانی چیست؟ اساساً از کجا می توان گفت که تا چه میزانی از کار کردن ناظر است بر رفع نیازهای اوّلیه و از چه میزانی به بعد مصداق وقت گذرانی است؟ به بیان دیگر، از منظر تحلیلی اصطلاح «نیاز اوّلیه» از ابهام برخوردار است و حدود و ثغور آن چندان مشخص نیست. مثلاً امروزه روانشناسی تکاملی به ما آموخته است که نیاز جنسی یکی از نیازهای اوّلیه و فیزیولوژیکی است که قلمرو وسیعی را در برمی گیرد، به طوری که بسیاری از رفتارهای آدمی که در ظاهر هیچ نمود و جنبه ی جنسی ندارند و حتّی خود فاعل آن رفتارها نیز از دلالت جنسی آنها کاملاً بی اطلاع است، در نهایت امر در خدمت آن نیاز اوّلیه هستند. پس نیازهای اوّلیه در عمل قلمروی بسیار گسترده را شامل می شوند. اما نحوه ی بیان مؤلف مقاله ی مذکور چنان است که گویی ما قلمرو محدودی از کنش های معطوف به نیازهای اوّلیه داریم و مابقی، که قلمروی است گسترده تر، ناظر است بر نیازهای بیهوده ای که جهت وقت کشی و گذر زمان شکل گرفته اند.
غرض اینکه گویی در مقاله ای که ذکرش رفت، ضعف دلایل در پس عبارات ادبی و مثال های کثیر پنهان شده است. بسیار دور از ذهن می دانم که «نیک نگریستن» با «از دلیل گریختن» متلائم و سازگار باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *