پنجشنبه, اسفند ۱۰, ۱۴۰۲

امضا

سونای‌دا قاراچوخانین آواواسی

امضا
مقاله

سیاست زبان در اتحاد جماهیر شوروی

تالیف: جلیل یعقوب زاده فرد

سیاست اتّحاد جماهیر شوروی به عنوان اوّلین تجربه از نظام مارکسیستی- لنینیستی دنیا در قبال زبان در این جامعه چندقومی و چندزبانی نمونه منحصر به فردی است. محور اصلی این تجربه را پذیرش چندزبانگی به موازات تاکید بر زبان روسی به عنوان زبان ارتباطی تشکیل می داد. ولی آنچه که به جذابیت این تجربه می افزاید این است که سیاست های به اجرا گذاشته شده برعکس نگرش رایج استخراجی از ایدئولوژی حاکم بر این کشور (مارکسیسم- لنینیسم) نبود، بلکه بسیار پراگماتیک بوده و از الزامات حکومت داری این کشور نشأت می گرفت. در واقع، آن را باید در پروژه ای که برگ فراگنر آن را «ملّی گرایی از نوع شوروی» می خواند تعبیر و تفسیر نمود. به ادّعای فراگنر در این نوع ملّی گرایی هویت قومی و از جمله زبان به عنوان یکی از عناصر آن، از پیوند با روابطه روبنا و زیربنا رهایی می یابد (برگ فراگنر، ۲۰۱۰: ۳۰-۲۹). از این رو، با عناصری با قابلیت های برنامه ریزی سیّال تبدیل گشتند.
این مقاله که بخشی از یک کار پژوهشی گسترده در زمینه ی سیاست و برنامه ریزی زبان در جمهوری آذربایجان می باشد به بررسی تجربه ی دوره ی شوروی در زمینه ی سیاست و برنامه ریزی زبان می پردازد. فرض اساسی این مقاله این است که مقولات قومیت و سیاستگذاری و برنامه ریزی در حوزه ی زبان در دوره ی شوروی مقولاتی غیرمارکسیستی بودند که در یک بستر ایدئولوژیک توجیه گشته و به اجرا گذاشته می شد. از این رو سیاستگزاران شوروی وارثین نظریه ی منسجمی در این خصوص نبودند و براساس الزامات سیاست داخلی قائل به انبساط و انقباض در واگذاری حقوق به گروه های قومی و زبانی بودند. به خصوص در شکل گیری این نگرش نقطه نظرات استالین نقش بی بدیلی داشت. اخلاف وی دنبال رو وی در این حوزه بودند.
پیش از بررسی و تحلیل سیاستگذاری و برنامه ریزی در حوزه ی زبان در این دوره، برای درک بهتر سیاست زبان، تبیین دو اصطلاح «زبان رسمی» و «زبان دولتی» در متون حقوقی و دانشنامه های آن دوره را لازم می دانیم. اگرچه در بیشتر قوانین اساسی این دو اصطلاح به عنوان مترداف هم به کار می رود، ولی در شوروی سابق این دو اصطلاح در معانی متفاوت به کار می رفت. قبل از هر چیزی لازم به ذکر است که اصطلاح زبان دولتی در هیچ یک از دانشنامه های منتشره در اوایل قرن بیستم در شوروی وجود نداشت. در یکی از این دانشنامه ها زبان دولتی به عنوان «زبان اجباری مورد استفاده در ادارات، مدارس و محاکم قضایی» تعریف شده است. در نشر دوّم این دانشنامه تعریف ایدئولوژیک از این اصطلاح ارائه شده است که مدّنظر بیشتر نظریه پردازان و سیاست گذاران شوروی نیز همین تعریف بوده است. براساس این تعریف زبان دولتی «زبانی است که قوّه ی مقنّنه در کشورهای چندملّیتی استثمارگر به تصویب می رساند و آن را بالاجبار در ادارات، مدارس و محاکم قضایی به کار می گیرد». در دانشنامه ی آذربایجان شوروی این اصطلاح این چنین تعریف شده است:
«زبان اجباری زبانی است که بدون توجّه به بافت قومی شهروندان در ادارات، محاکم قضایی و مدارس به کار گرفته می شود. طبقه ی حاکم با تعیین زبان خود به عنوان زبان اجباری حقوق گروه های اقلیت را محدود می سازد» (خاقان بالایف، ۲۰۰۲: ۶).
بر این اساس نه در قانون اساسی جمهوری های اتّجاد جماهیر شوروی (به استثنای گرجستان و ارمنستان) و نه در قانون اساسی کشورهای اقمار شوروی و کشورهای کمونیستی مادّه ای دالّ بر زبان دولتی پیش بینی نشده بود. لنین در مقاله ای تحت عنوان «تزهایی در مورد مساله ی ملّی» به صراحت می نویسد که موضع سوسیال دموکرات مخالفت با زبان دولتی است. در اوّلین قانون اساسی فدراسیون روسیه (۱۰ ژوئن ۱۹۱۸)، بلاروس (۲۳ فوریه ی ۱۹۱۹) و اکراین (مارس ۱۹۱۹) نیز مادّه ای در خصوص زبان دولتی درج نشده بود. در بین جمهوری های شوروی تنها در قانون اساسی گرجستان و ارمنستان و بعدها (در سال ۱۹۵۶) در قانون اساسی آذربایجان مادّه ای در مورد زبان دولتی در نظر گرفته شده بود.

الف) دوره ی لنین
بعد از پیروزی انقلاب اکتبر سرآمدان انقلاب فاقد سیاست مشخصی در قبال مساله ی اقوام و مسائل فرهنگی- زبانی آنها بودند. آنچه که آنان از آن دفاع می کردند نوعی آرمان گرایی انقلابی بود که بر نفی سیاست های رژیم تزاری استوار شده بود. از این رو آنچه که در دوره ی بعد از انقلاب در روسیه اتفاق افتاد و به اجرا گذاشته شد آمیزه ای از این آرمان گرایی و ضرورت های حکومت داری بود. هر چه زمان از پیروزی انقلاب می گذشت دوری از این آرمان گرایی و بازگشت به سیاست های اقتدارگرایانه برای حفظ یک امپرتوری چندقومی بیشتر مشهود می شد.
ابهام در مورد زبان، در نظریات سرآمدان حزب کمونیست، بیش از هر عامل دیگر مشهود بود. لنین به عنوان نظریه پرداز اصلی انقلاب بلشویکی ملّت را اشتراک ثابتی از مردمانی می دانست که در اثر عوامل تاریخی به همگرایی دست یافته و بر اساس زبان، سرزمین، زندگی اقتصادی و ساخت روان شناختی مشترک که به صورت فرهنگ مشترک متجلّی می شود به وجود آمده است (فدوسیف و دیگران، ۱۳۵۹: ۱۹). در این تعریف زبان یکی از عوامل تشکیل دهنده ی ملّت شمرده شده است. ولی زبان در نظریه ی لنین چندان اهمیتی نداشت. زبان در تعریف او از ملّت به عنوان عاملی در نظر گرفته می شد که در تشکیل ملّت دارای نقش می باشد. به غیر از این وی نه به مساله ی زبان و نه به تفاوت های زبانی اهمیت می داد (فدوسیف و دیگران، ۱۳۵۹: ۲۸). به نظر او آن چه که در ستم ملّی مطرح می باشد ستم اقتصادی است که به واسطه ی زبان و یا قومیت به یک گروه اقلیت اعمال می شود. از این رو، رفع ستم ملّی را به معنی رفع چنین ستمی در حوزه ی اقتصاد می دید. غایت او همجوشی ملّت ها بود. در واقع، وی تلاش برای رفع ستم ملّی را با این درخواست که همگرایی اقتصادی منتج به همگرایی زبانی خواهد شد در مغایرت نمی دید. آن چه که وی با آن مخالفت می کرد تحمیل یک زبان بود. وی معتقد بود که همگرایی اقتصادی استفاده از این زبان واحد را لابد خواهد نمود. بطور کلّی دیدگاه های لنین در مورد مساله ی زبان را می توان در سه اصل محوری زیر خلاصه نمود:
– اعطای جایگاه حقوقی مساوی برای همه ی زبان ها: این مساله به خصوص در کنگره ی حزب کمونیست موضوع مباحثه بوده است. در این کنگره دو دیدگاه ظهور کرد. دیدگاه اوّل با وجود تاکید بر تساوی حقوقی ملّت ها و انسان ها تأمین حقوق مساوی برای زبان ها را غیرممکن تلقّی می کرد. دیدگاه دوّم از اعطای حقوق برابر به همه ی زبان ها دفاع می کرد. لنین از مدافعین این دیدگاه بود. وی در این کنگره تاکید می کند که «اگر کسی از تساوی حقوق زبان ها دفاع نکند و آن را قبول نداشته باشد و با هر گونه نابرابری حقوق و ستم ملّی مبارزه نکند نه مارکسیست است و نه دموکرات». وی مناسب ترین نظام دولتی را نظامی می داند که با حذف همه ی احساسات ملّی و رفع هر گونه تفاوت زبانی و فرهنگی همه ی ملّت ها را زیر یک سقف متّحد ساخته یک فرهنگ سوسیالیستی و یک نظام شورایی را تحقّق بخشد.
– نبود زبان رسمی اجباری: با اینکه لنین پیش از انقلاب روسیه در نامه ای به شائومیان از تعیین یک زبان رسمی اجباری در روسیه دفاع کرده بود، ولی بعد از انقلاب با هر گونه تلاش در این راستا مخالفت نمود. وی در جواب شائومیان در این خصوص می نویسد:
«در خصوص این موضوع خیلی پیش از این نقطه نظرات خودم را در پروادا بیان کرده ام و تاکنون با دیدگاه مخالفی هم برخورد نکرده ام. استدلال شما مرا قانع نمی کند. زبان روسی در توسعه ی ملّت های بی شمار کوچک و عقب مانده نقش مهمّی داشته است. ولی اگر زبان اجباری نبود اهمیت و فایده اش در توسعه بیش از این می بود. شما واقعاً متوجّه این موضوع نیستید؟ آیا تعیین زبان رسمی حربه ای نیست که همه را از زبان روسی بترساند؟ چرا نمی خواهید وضعیت روانی ناشی از تلاش دولت های بزرگ برای جلوگیری از توسعه ی یک زبان و ناچیز شمردن آن را درک کنید؟ ولی اداره ی مسائل روانی اقتصاد نیز مهم می باشد. امروزه در روسیه سرمایه داری حاکم است و این نیز زبان روسی را ضروری می سازد. شما قدرت اقتصاد را درک نکرده اید. آیا می خواهید زبان را با زور پلیس به مردم تحمیل کنید؟» (کونول علی یوا، ۲۰۰۵: ۶۲).
لنین در واکنش به طرح لیبرال ها برای اعلان زبان روسی به عنوان زبان دولتی در کتاب «تزهایی در مورد مساله ی ملّی» صریحاً تاکید می کند که «سوسیال دموکراسی زبان رسمی را ردّ می کند، به خصوص چنین زبانی در روسیه غیرضروری است». وی در مقاله در جواب لیبرال ها می نویسد:
«ما خواهان اجباری شدن هیچ چیزی نیستیم. ما کسی را به زور نمی خواهیم وارد بهشت بکنیم. زیرا، هر چه قدر هم در مورد فرهنگ حرف های خوب بزنید زبان اجباری دولتی نهایتاً باز هم چیزی جز از جنس زور نیست. ما فکر می کنیم زبان قدرتمند روسی نیازی ندارد که با قوّه ی قهریه کسی را مجبور به تحصیل آن کند. مطمئنیم که توسعه ی سرمایه داری در روسیه و اصولاً همه ی روندهای اجتماعی باعث نزدیکی هر چه بیشتر همه ی ملّت ها به هم شده است. کسانی که به علّت نیازهای شغلی احساس نیاز به فراگیری زبان روسی می کنند بدون قوّه ی قهریه هم این زبان را فراخواهند گرفت. اجباری شدن زبان روسی موجب دشوار شدن گسترش زبان روسی در میان دیگر ملّت ها و مهم تر از آن موجب تقویب خصومت می شود، تنش های نوینی ایجاد کرده و عدم مصالحه را تقویت می کند» (کونول علی یوا، ۲۰۰۵: ۶۴).
آرمان او مدل سوئیس است. او تاکید می کند که در سوئیس زبان رسمی وجود ندارد. هر سه زبان رایج در این کشور (آلمانی، فرانسوی و ایتالیایی) رسمی است. این کشور با عدم اعلان زبان دولتی چیزی را از دست نمی دهد، بلکه خیلی چیزها هم به دست می آورد (کونول علی یوا، ۲۰۰۵: ۶۳).
– باید امکان استفاده از زبان های ملّی در مؤسسات آموزشی و دولتی فراهم گردد: وی حتّی پیش از انقلاب کبیر روسیه، در ۱۸ ژانویه ی ۱۹۱۴ در مقاله ای در روزنامه ی «پرولتارسکایا پراودا» تاکید می کند که باید مدارسی ایجاد شود که در آن تعلیم به زبان های محلّی صورت می گیرد. وی بعد از پیروزی انقلاب روسیه نیز به این ایده وفادار ماند. وی در جایی می نویسد:
«در دولت دموکراتیک وجود یک زبان سبب برتری یک ملّت نیست. نباید فشاری بر روی اقلیت ها وجود داشته باشد. طبیعی است که دولت دموکراتیک باید استقلال زبان مادری آنها را به رسمیت بشناسد و هر گونه برتری جویی و امتیاز را انکار کند… نیازهای اقتصادی همه ی خلق های ساکن در کشور را به فراگیری زبان اکثریت وادار خواهد کرد. هر قدر روسیه دموکراتیک باشد به همان اندازه نیازهای اقتصادی ملّت ها را برای برقراری روابط تجاری مجبور به فراگیری مناسب ترین زبان خواهد نمود. نیازهای ناشی از روابط تجاری در نهایت مناسب ترین زبان برای تجارت را هم معین خواهد کرد» (کونول علی یوا، ۲۰۰۵: ۶۶).
لنین در جای دیگر تاکید می کند که در یک جامعه ی دموکراتیک زحمتکشان جامعه نهایتاً به این نتیجه خواهند رسید که کدامیک از زبان ها برای آنها می تواند مفید باشد. بدین ترتیب، لنین مطمئن بود که در نهایت جوامع غیرروس ساکن در شوروی مجبورند زبان روسی را انتخاب نمایند و نیازی به اعمال فشار بر آنها برای پذیرش زبان روسی نیست.
بر اساس این آموزه در دوره ی لنین سیاستی به مورد اجرا گذاشته شد که جوهر آن را شعار «یک دولت، یک ایدئولوژی، یک فرهنگ، چند ملّت و چند زبان» تشکیل می داد (فرهاد قارابولوت، ۲۰۰۹: ۸۱). لنین به عنوان ایدئولوگ اصلی انقلاب بلشویکی همّ خود را صرف انجام دو آزمایش بی نظیر تاریخی در این کشور پهناور و چندقومی کرد. اوّلین اقدام او این بود که با توسّل به فشار مستقیم بتواند روسیه را به یک زیستگاه همگانی سوسیالیستی بی طبقه تبدیل نماید. بیانیه ی حقوق خلق های روسیه به عنوان اوّلین سندی که از طرف انقلابیون روسیه در خصوص حقوق اقوام داخل امپراتوری صادر گردید انعکاسی از این تجربه می باشد. این بیانیه یک ماه بعد از انقلاب اکتبر در ۱۲ نوامبر ۱۹۱۷ منتشر شد و چهار اصل عمده را به رسمیت می شناخت: برابری و حاکمیت مردم امپراتوری روسیه، حقّ مردم برای تصمیم گیری در خصوص سرنوشت خود که شامل حقّ جدایی از فدراسیون نیز می شد، الغای تمامی امتیازات مبتنی بر ملّیت یا مذهب و آزادی توسعه ی فرهنگی برای اقلیت های ملّی. ولی دو ماه بعد سوّمین کنگره ی شوراها حقّ تصمیم گیری در مورد جدایی را به خلق های زحمتکش هر ملّت (طبقه ی کارگر) محدود کرد. لنین به عنوان نظریه پرداز اصلی حزب کمونیست که پیش از این در ابتدا مبارزه ی ملّی را یک جنبش بورژوازی نامیده بود و در آستانه ی انقلاب روسیه در یک چرخش انقلابی از حقّ ملل در تعیین سرنوشت دفاع کرده بود، اعلان نمود که حقّ تعیین سرنوشت ملّت ها نه به هیأت عمومی یک ملّت، بلکه به طبقه ی کارگر آن ملّت تخصیص شده است. نهایتاً نیز این شرط بهانه ای برای مداخلات نظامی در مناطق قومی گردید که پیش از این از حقّ تعیین سرنوشت آنها تا سر حدّ استقلال دم می زدند. آذربایجان در ۲۷ آوریل ۱۹۲۰ بر اساس این شرط به دعوت کمونیست های «همّت» به عنوان نماینده ی خلق زحمتکش و طبقه ی کارگر آذربایجان به اشغال ارتش سرخ درآمد (میرزا بالا محمدزاده، ۱۳۸۹: ۷۲-۴۷). تدوین قانون اساسی اتّحادیه در سال ۱۹۲۴ که مقرّرات ناظر بر روابط مرکز و واحدهای تشکیل دهنده ی اتّحاد جماهیر شوروی را روشن می ساخت، اقدامی در راستای این هدف در بُعد حقوقی بود.
اقدام دوّم وی با اتکاء به فشارهای غیرمستقیم عملی می شد. بدین معنی که در نظر داشت با ارائه ی ایدئولوژی نوین درهم آمیختن زبان ها، انترناسیونالیزاسیون نژادها و خانواده ها از میان ۱۹۰ قوم و ملّت با نژادها، زبان ها و مذهب های گوناگون ساکن قلمروی پهناور امپراتوری روسیه یک ملّت واحد کمونیستی با زبان واحد به وجود آورد. هدف اصلی و نهایی لنین در همین تز، یعنی ادغام و اختلاط ملّت ها نهفته است. او می خواست ملّت های روس را با ملّت های غیرروس درهم آمیزد و به طور تصنّعی ملّت واحد با زبان واحد به وجود آورد. لنین بر این باور بود که «قائل شدن خط فاصلی میان ملّت ها در محدوده ی یک کشور، زیان بخش است و ما مارکسیست ها کوشش می کنیم آنها را به همدیگر نزدیک و در هم ادغام کنیم» (آوتورخانوف، ۱۳۷۱: ۴۲). او مصمّم بود پس از اجرای نقشه ی انقلابی خود مجتمع انترناسیونالیستی واحدی با مردمی که به یک یا دو زبان تکلّم می کنند تشکیل دهد. وی به صراحت می گفت که «این دو زبان بین المللی ممکن است انگلیسی و روسی باشد» (آوتورخانوف، ۱۳۷۱: ۱۴)
از این جمله ی لنین چنین مستفاد می شود که هدف وی این بود که ملّت های تشکیل دهنده ی اتحاد جماهیر شوروی تنها به زبان روسی تکلّم کنند. لنین در اجرای سیاست یکپارچه سازی زبانی مخالف تحمیل قهری و یا مصنوعی زبان روسی به ملّت های غیرروس بود. او به این نتیجه رسیده بود که روسی گردانی اجباری می تواند پیامدهای ناگواری به دنبال داشته باشد و در حکومت سوسیالیستی آینده روند جریان های گریز از مرکز را سرعت بخشد. اما معتقد بود که پس از پیروزی کمونیسم در روسیه زبان همه ی ملّت ها از بین خواهد رفت و تنها زبان روسی باقی خواهد ماند. روی این اصل سعی داشت تا در راه روسی گردانی آرام و داوطلبانه قدم بر دارد. وی تاکید می کرد که
«روشن است که ما خواهان آن هستیم که هر یک از شهروندان مقیم روسیه امکان آن را داشته باشند که زبان بزرگ روسی را فراگیرند. ما تنها یک چیز نمی خواهیم و آن عامل اجبار است. ما نمی خواهیم مردم را با چماق به بهشت بفرستیم» (آوتورخانوف، ۱۳۷۱: ۱۶).
لنین در کوتاه مدّت اجرای روسی گردانی را عملی نمی دانست. آنچه که مانع از تحقّق این هدف می شد ترویج و تبلیغ مرام سوسیالیستی در میان توده ها به واسطه ی توسعه ی سوادآموزی به زبان مادری و بومی سازی کادرهای حزبی بود. در این راستا بلشویک ها سه خط مشی اساسی را به اجرا گذاشتند:
– در پیش گرفتن اصل خودمختاری ارضی- ملّی در قالب جمهوری فدراتیو سوسیالیستی روسیه شوروی
– ایجاد نواحی خودمختار ارضی به عنوان اعضای متساوی الحقوق تشکیل دهنده ی اتّحاد جماهیر شوروی
– اجرای سیاست کورنیزاتسیا (مارک لپرتر، ۲۰۰۲: ۵).
هدف از این سیاست درهم آمیختن کامل محتوای سوسیالیستی با وجوه ملّی هر واحد سازنده فدراسیون بود(مایکل ریوکین، ۱۳۸۳: ۵۵۲). دولتمردان شوروی بر این باور بودند که «فرهنگ ملّی سوسیالیستی محتوای پرولتاریایی و شکلی ملّی» دارد. در سال ۱۹۲۳ دولت شوروی برای مبارزه با آنچه که لنین «شوونیسم روس بزرگ» می نامید، سیاست بومی سازی را به منظور ارتقاء هر چه بیشتر سطح آموزش کارکنان بومی به اجرا گذاشت. این سیاست بهبود وضع زبان، فرهنگ و آموزش و پرورش محلّی را تعقیب می کرد. به عنوان بخشی از سیاست حزب با رسمی شدن زبان روسی در اکراین و روسیه ی سفید مخالفت شد و در جمهوری های ترک نشین آسیای مرکزی و قفقاز تدوین الفبای رسمی و ساختارهای زبان شناختی تشویق گردید (گراهام اسمیت، ۱۳۷۵: ۷). از آنجا که اکثریت جامعه در دوره ای که کمونیست ها حاکمیت را به دست گرفتند فاقد سواد خواندن و نوشتن بودند، اوّلین اقدامی که به ذهن دولتمردان شوروی رسید، توسعه ی خواندن و نوشتن به زبان های بومی بود. بر پایه ی همین سیاست بود که در بسیاری از جمهوری ها زبان های بومی به زبان اصلی جمهوری تبدیل گردید و نظام آموزشی برای ترویج زبان های بومی سازماندهی گردید. ولی، این سیاست به معنی ایجاد نظام آموزشی مبتنی بر تنوع زبانی نبود. زیرا، در بسیاری از موارد، این امر موجب اغتشاش می شد. لذا آنچه که در عمل رخ داد، ایجاد سلسله مراتبی از زبان ها بود. این امر به خصوص بعد از دوره استالین و ایده ی «برادر بزرگ» خود را بیشتر نمایان ساخت. بر این اساس چهار گروه زبانی تعریف گردید:
– زبان روسی، زبان ارتباطی اقوام اتّحاد جماهیر شوروی
– زبان ادبی ملّی جمهوری های عضو اتّحاد جماهیر شوروی همچون زبان اکراینی، ارمنی، آذربایجانی، گرجی و سایره
– زبان های ادبی جمهوری ها و مناطق خودمختار مانند تاتاری، باشقیری، آواری و سایره
– زبان های محلّی مناطق قومی همچون زبان تالشی، تاتی، کردی و … (هلن کارر دانکوس، ۱۳۶۶/۱۹۸۸).
زبان روسی به عنوان زبان ارتباطی، انسجام بخش، توسعه ی صنعتی و اشتراک سازی در جامعه ی شوروی در نظر گرفته شد و غایت پروژه ی پرورش انسان شوروی این بود که زبان روسی را در میان توده های غیرروس رواج دهد. زبان های ادبی جمهوری ها و مناطق خودمختار اگرچه در مکاتبات دولتی نیز قابل استفاده بودند، ولی آنچه که در عمل رخ داد تفاوتی با وضعیت زبان های محلّی نداشت که صرفاً برای آشنایی با ادبیات محلّی آنها تدریس می گردید. حوزه ی زبان بومی محدود به تحصیل، هنر و مطبوعات محلّی گردید (آنتا پاولنکو، ۲۰۰۸: ۲۸۰).

ب) سیاست زبان در دوره ی استالین
با روی کار آمدن استالین به خصوص بعد از دهه ی سی که بنیان های حکومت وی تحکیم یافت سیاست های قومی و زبانی دولت بر اساس ایده ی «سوسیالیسم در یک کشور» ساماندهی گردید. این ایده بعد از «پاکسازی بزرگ» به اجرا گذاشته شد (حسن آک ساکال، ۲۰۰۹: ۲۵). درک این ایده کلید اصلی درک سیاست زبانی دوره ی شوروی است. در واقع، با وجود آن که اخلاف وی تلاش کردند تا نام وی را از صحنه ی جامعه پاک کنند، ولی همیشه به میراث وی صادق باقی ماندند.
محور اندیشه ی استالین در مورد زبان بر تمایز ملّت های بورژوایی و ملّت های سوسیالیستی مبتنی است. به نظر او ملّت های بورژوایی تفاوت های ماهوی با ملّت های سوسیالیستی دارند. ملّت های بورژوایی ملّت هایی هستند که سرنوشت آنها بسته به سرنوشت بورژوازی است و با از بین رفتن بورژوازی این ملّت ها نیز از صحنه ی جهان رخت برخواهند بست. محوری ترین تعریف استالین از تفاوت بین این دو ملّت تفاوت قائل شدن بین «از بین بردن ستم ملّی» با «از بین بردن تفاوت های ملّی» است. وی بر این باور است که باید بین «از بین بردن ستم ملّی» با «از بین بردن تفاوت های ملّی» فرق قائل بود، همچنانکه نباید «از بین بردن مرزهای دولت ملّی» و «اتّحاد ملّت ها» را با «از بین بردن ملّت ها» یکی انگاشت. به نظر وی تمیز قائل شدن بین این مفاهیم برای مارکسیست ها لازم و ضروری است. به نظر وی دولت سوسیالیستی شوروی نمونه ای از ملّت های سوسیالیستی است. این اجتماع مرزها، مرزبانی ها و گمرک ها را برچیده است. همه ی مظاهر ستم ملّی از بین رفته است، بی آنکه تفاوت های ملّی از بین برود. این نظریه مخالف از بین رفتن زبان هاست و تنها از نقش زبان روسی به عنوان ابزار ارتباطی در اجتماع شوروی سخن می راند.
در زمینه ی زبان استالین نظریاتی مطرح کرد که عملاً راه را برای روسی گردانی زبان ها باز می کرد. در دوره ی پس از تأسیس شوروی نیکولای ی.مار (۱۹۳۴- ۱۸۶۴) زبان شناس گرجی نظریه ای مارکسیستی در مورد زبان شناسی ارائه نمود که ادّعا می شد منطبق با روح مارکسیسم است. در نظریه ی او زبان شکلی از ایدئولوژی است و به این دلیل به روبنا تعلّق داشت و بخشی از نظام طبقاتی محسوب می شد. تحوّل زبان از طریق «جهش های کیفی» و متناسب با تغییرات کیفی در نظام اجتماعی صورت می گیرد. بشر پیش از تکامل زبان محاوره ای از زبان حرکات استفاده می کرد و این متناسب با جامعه ی بی طبقه ی ابتدایی بود. گفتار از ویژگی های جوامع طبقاتی است و در جامعه ی بی طبقه ی آینده جای خود را به یک زبان- اندیشه ی جهانی خواهد داد (لشک کولاکوفسکی، ۱۳۸۷: ۱۶۹).
اگرچه این نظریه تا اوایل دهه ی پنجاه در شوروی رواج کامل داشت، ولی در این دوره به شدّت از طرف استالین مورد انتقاد قرار گرفت. وی در جواب این سئوال کراشنینکوف که «آیا زبان مقوله ای مربوط به روبناست و یا باید آن را به عنوان یک پدیده ی اجتماعی قلمداد نمود؟» مقالاتی را در روزنامه ی «پراودا» منتشر نمود که شالوده ی سیاست گذاری دولت در حوزه ی زبان بود و در عین حال سرنوشت زبان های غیرروس را رقم می زد. استالین اعلام کرد که زبان نه جزء روبناست و نه سرشتی ایدئولوژیک دارد. بخشی از زیربنا هم نیست، اما با نیروهای موّلد پیوندی خلّاق دارد. زبان به کلّ جامعه تعلّق دارد، نه به یک طبقه ی خاص. عباراتی که باز و مفهوم طبقاتی دارند تنها بخش کوچکی از واژگان عمومی زبان را تشکیل می دهند. وی توضیح می دهد که اوّلاً زیربنا را نه نیروهای تولیدی که روابط تولیدی تشکیل می دهد و ثانیاً روبنا به عنوان ابزار در خدمت زیربناست. وی در مقاله ای تحت عنوان «مارکسیسم و مساله ی زبان شناسی» که در روزنامه ی «پراودا» منتشر شد، می نویسد:
«زبان نه به روبنا ارتباط دارد و نه به زیر بنا. نمی توان زبان را جزء زیربنا یا روبنا دانست، زیرا ابزار تولید موجب رشد نعمت های مادّی است، ولی زبان هیچ نعمتی پدید نمی آورد. آنچه زبان پدید می آورد تنها واژه است و بس. هر گاه زبان می توانست موجب پدید آمدن نعمت های مادّی گردد، آنگاه یاوه گویان، ثروتمندترین مردم جهان می شدند» (آوتورخانوف، ۱۳۶۳: ۱۲۷).
به عقیده ی وی زبان مادری «شکل و یا ظرف فرهنگ است و فرهنگ از نظر محتوا و یا مظروف باید سوسیالیستی باشد. به عبارت دیگر زبان، تنها وسیله ای برای انتقال و اشاعه ی میراث فرهنگی و معنوی خاص ملّت ها نیست، بلکه وسیله ای برای انتقال و اشاعه ی میراث فرهنگی مشترک بشری نیز هست که به زعم او چیزی جز سوسیالیسم و ارزش ها و اهداف آن نیست» (حبیب الله ابوالحسن شیرازی، ۱۳۷۰: ۲۰۶-۲۰۵).
به نظر استالین آنچه که یک زبان را غنی می سازد گنجینه ی واژگان آن است. اهمیت گنجینه ی لغات زبان در این است که نسبت به دیگر نهادهای روبنا تأثیر نامحدودی دارد و در ارتباط مستقیم با همه ی فعالیت های انسان می باشد. بدین ترتیب، هر گونه تغییرات حادث شده در زبان در گنجینه ی واژگان زبان نیز انعکاس می یابد. به نظر استالین با رشد و توسعه ی فعالیت های تولیدی انسان نیاز به غنی سازی زبان از طریق واژه سازی احساس می گردد و بر حسب نیاز است که گنجینه ی واژگان نیز مداوم دچار تغییر شده و غنا می یابد.
به نظر استالین گنجینه ی واژگان یک زبان از دو بخش عمده تشکیل شده است: گنجینه ی واژگان اصلی و یدکی. گنجینه ی واژگان اصلی لغات کلیدی و اساسی زبان هستند که در طول اعصار مدید بر حسب نیاز در زبان شکل گرفته اند. بر عکس واژگان یدکی واژگانی هستند که بعدها بر حسب نیاز ساخته شده اند و یا از زبان های دیگر به عاریه گرفته شده اند. به نظر استالین این گنجینه ی واژگان اصلی و یدکی تفاوت های ماهوی با هم دارند. وی اهم تفاوت های این دو را در موارد زیر می داند:
علاوه بر این خصوصیات مهم و عمومی، هر یک از گنجینه ی واژگان اصلی و یدکی دارای خصوصیات ویژه ی خود هستند که الزاماً برای همه ی واژگان مصداق نمی یابد، ولی در بیشتر موارد مشاهده می شود. اهم این خصوصیات را در موارد زیر می توان نشان داد.
به نظر استالین آنچه که به یک زبان غنا می بخشد گنجینه ی واژگان اصلی آن زبان است. گنجینه ی واژگان یدکی نیز تابعی از گنجینه ی واژگان اصلی است. گنجینه ی واژگان اصلی طی قرون و اعصار پدید می آید و از این رو تکوین گنجینه ی واژگان اصلی در کوتاه مدّت ممکن نیست. وی از نیکولای مارّ و رهروانش که خواهان حذف گنجینه ی واژگان اصلی زبان و پدید آوردن گنجینه ی واژگانی نوین بر مبنای فرهنگ سوسیالیستی و پرولتاریایی بودند به شدّت انتقاد می کرد. ولی فرمولی که ارائه می کرد به اندازه ی نظریات نیکولای مارّ برای زبان های غیرروس موجود در شوروی مخرّب بود. از آنجا که این زبان ها نسبت به زبان روسی پیشرفته به حساب نمی آمدند و ایجاد گنجینه ی واژگان اصلی در کوتاه مدّت برای این زبان ها ممکن نبود، لذا واژگان عاریتی باید از زبان روسی اخذ می شد. در واقع، این نظریه پایه ی نظری و توجیه گر این روسی گردانی گردید. تا آن دوره در بیشتر جمهوری ها و از جمله در آذربایجان جنبش سره گرایی در اصطلاح سازی و واژه سازی رواج داشت. بعد از این با استناد به این نظریه کار واژه سازی و اصطلاح سازی بر مبنای گنجینه ی واژگان اصلی زبان ترکی آذربایجان متوقّف گردید و به بهانه ی نیازهای ناشی از پیشرفت و توسعه واژگان و اصطلاحات روسی ترویج گردید. علاوه بر این، بخشی از واژگان اصلی زبان ترکی به عنوان واژگان کهنه به کناری گذاشته شد و بسیاری دیگر نیز دچار تحوّل مفهومی شدند. برای مثال در زبان ترکی آذربایجانی واژه های آقا، بیگ و مُلکه دار به عنوان واژگان بازمانده از عهد حاکمیت مناسبات فئودالی از گنجینه ی واژگان حذف گردید و کلمه ی یولداش به معنی رفیق راه تغییر مفهوم داد و بار ایدئولوژیک پیدا کرد (کونول علی یوا، ۲۰۰۵: ۷۸-۷۲).

ج) دوره خروشچف
مرگ استالین به هر آنچه که استالینی بود پایان داد، مگر به سیاست های وی در قبال ملّیت ها. خروشچف در عین آنکه درصدد جبران بی عدالتی های استالین بود اعتقاد داشت که زمان همگرایی ملّت های شوروی و تبدیل آنها به یک ملّت واحد فرارسیده است، این همگرایی هم در بخش ساختاری و از طریق تخطّی از اصل تمامیت ارضی جمهوری ها باید صورت گیرد و هم در حوزه ی فرهنگی و زبانی، تا الگویی از برادری ملّت ها برای همه ی ملّت های جهان باشد. به نظر وی این همگرایی باید تا ادغام نهایی این گروه های قومی در هم (و در واقع در روس ها) ادامه پیدا می کرد. خروشچف تاریخ ملّت های شوروی را به سه دوره تقسیم می کند. به نظر او سیاست تساوی جویانه ای که لنین معین کرده بود به سوی شکوفایی ملّت ها، وجدان و فرهنگ های ملّی رهنمون شد. پیشرفت اقتصادی و فرهنگی و اعتمادی که سیاست لنین به وجود آورد، موجب نزدیکی ملّت ها به یکدیگر گردید، مرحله ی حرکت به جانب کمونیسم آن مرحله ای است که این ملّت ها به هم نزدیک شده را در یک فرآیند اختلاط و همجوشی به صورت جامعه ی جدید در می آورد. وی از سال ۱۹۶۱ اعلان نمود که قانون اساسی جدید شوروی باید زمینه ای را برای این همجوشی فراهم سازد. در چنین جامعه ای اختلافات فرهنگی و شیوه ی زندگی در پس وحدت فرهنگی و سیاسی، اشتراک زبان و روابط هر چه ضعیف تر انسان ها با سرزمین زادگاهشان محو و نابود می شود (هلن کارر دانکوس، ۱۳۶۶: ۴۵).
آمال خروشچف بلافاصله در برنامه ی حزبی نیز بازتاب یافت. در برنامه ی حزبی مصوّب کنگره ی بیست و دوّم حزب کمونیست اتّحاد جماهیر شوروی (اکتبر ۱۹۱۶) در زیر تیتر «اهداف حزب در خصوص روابط ملّی» آمده است:
«سازندگی کمونیستی بر مرحله ی پیشرفته ای در توسعه ی روابط ملّی اشعار دارد که در آن ملّت های تشکیل دهنده ی اتّحاد جماهیر شوروی به هم نزدیک گشته و به وحدت کامل دست یابند».
اصطلاح روسی «سبلژینه» مورد استفاده در این متن نه تنها به تحکیم پیوندهای اقتصادی- سیاسی بین ملّت ها اشعار دارد، بلکه مفهوم نابودی هر گونه تمایزات و تفاوت های ملّی را نیز در بر دارد. همچنانکه خروشچف در همین کنگره در واکنش به آنانی که از نابودی تفاوت ها و تمایزات ملّی شکایت می کردند می گوید:
«کمونیست ها تفاوت های ملّی را حفظ نخواهند کرد و ابدی نخواهند ساخت…. حتّی ریشه ی کمترین نشانه ی میراث فرهنگی با توافق کامل بلشویکی باید خشک گردد… زیرا نابودی مرزهای موجود بین توده ها به کار توسعه ی روسیه ی مشترک کمونیستی در فرهنگ، اخلاق و طرز زندگی کمک می کند» (ابوالفضل سلیمانلی، ۲۰۰۵: ۱۲۹).
با این همه وی معترف بود که «نابودی تفاوت های ملّی به خصوص تمایزات زبانی کاری است که نیاز به زمانی بیش از زمان لازم برای نابودی تفاوت های طبقاتی دارد». نظریه پردازان حزب کمونیست و به خصوص خروشچف سرنوشت اتّحاد جماهیر شوروی و کمونیسم را بسته به این فرآیند می دانستند. خروشچف از شکوفایی و نزدیکی ملّت ها دفاع می کرد، ولی منظور وی از شکوفایی، پیوند فرهنگ غیرروسی به فرهنگ روسی و منظور از نزدیکی، ادغام کامل بود. محور برنامه ها عبارت بود از تبدیل زبان های ملّی به روسی به عنوان پیششرط ایجاد ملّت واحد کمونیستی. خروشچف مدّعی بود: «هر زمان که همه ی اهالی شوروی به زبان روسی صحبت کردند کمونیسم تحقّق خواهد یافت» (بیلگه خان گوک یای، ۲۰۰۲: ۷۲).
برای نیل به این هدف (ایجاد خلق شوروی) نیز سه اقدام عمده به مرحله ی اجرا گذاشته شد:
۱- در سال ۱۹۵۸ قانون جدید آموزش ملّی به تصویب رسید. این قانون فراگیری زبان های محلّی را در مدارس روسی جمهوری های غیرروس که تا آن زمان اجباری بود اختیاری ساخت. انتخاب تحصیل در مدارس روسی و یا ملّی با والدین دانش آموزان بود. بدیهی است که پدر و مادرها با در نظر گرفتن آینده ی فرزندان خود و آگاهی از اینکه پیشرفت و ترقّی منوط به آشنایی با زبان روسی است فرزندان خود را به مدارس روسی زبان می فرستادند.
۲- واژگان روسی و نیز اصطلاحات روسی (حتّی با اینکه معادل آنها در زبان های ملّی موجود بود) و حتّی واژه های تازه ای که به خاطر پیشرفت علم و صنعت در زبان روسی ساخته شده بود به نحو گسترده ای وارد زبان ملّی شد.
۳- حوزه های متعدّد روسی نشین در ترکستان و قفقاز تشکیل گردید (آوتورخانوف، ۱۳۷۱: ۱۹۴).
در کنار این اقدامات نظریه پردازان حزب کمونیست در زمینه ی چشم انداز آینده ی فرهنگ های ملّی ملّیت های اتّحاد جماهیر شوروی نظریه ی جدیدی را مطرح ساختند، مبنی بر اینکه «ملّیت های غیرروس می توانند فرهنگ خود را به زبان روسی گسترش دهند». از جمله مجله ی «مسایل فلسفی» مدّعی بود که «نابودی زبان ملّی برای ملّیت های غیرروس به آن معنی نیست که آنها از امکان ایجاد یک فرهنگ ملّی محروم شوند». پیشرفت سیاست روسی گردانی زبان در میان اقوام کوچک شوروی به عنوان استقبال آن اقوام از تبدیل شدن زبان و فرهنگ و ادبیات خود به روسی قلمداد می گردید. در این خصوص مجله ی مذکور می نویسد:
«دلایلی در دست است که در اتّحاد جماهیر شوروی بسیاری از اقوام، طوایف و ملّیت های کوچک برای گسترش فرهنگ ملّی خود از زبان روسی استفاده می کنند» (آوتورخانوف، ۱۳۷۱: ۱۹۶).
دبیر اوّل حزب کمونیست ازبکستان رشیداوف در مورد اهمیت زبان روسی می گوید:
«در سرنوشت همه ی ملّت های اتّحاد جماهیر شوروی ملّت روس جایی را اشغال کرده است که در تاریخ بشریت هیچ ملّتی به آن دست نیافته است. زیرا شرط لازم برای تداوم حیات دولت چندملّیتی شوروی و توسعه ی رفاه آن همکاری برادرانه و دوستانه ی ملّت های اتّحاد جماهیر شوروی و در رأس آن ملّت کبیر روس می باشد» (ابوالفضل سلیمانلی، ۲۰۰۵: ۱۳۰).
تمایل فزاینده ی خروشچف به تایید و بالا بردن وجوه همساز با تکامل ملّیت ها احتمالاً یکی از عوامل بروز پدیده ای در اواخر دهه ی ۱۹۵۰ بود که مسکو آن را «ناحیه گرایی» و «کوته نظری ملّی» می نامید. به اعتقاد مسکو فرصت های ایجاد شده به واسطه ی خودمختاری اقتصادی اعطاء شده به جمهوری ها منجر به برتری منافع محلّی و ناحیه ای بر منافع ملّی شده بود (مرادی و بوالوردی، ۱۳۸۷: ۳۸). واکنش مسکو به این تحوّل، پاکسازی رهبران محلّی و از جمله دبیر اوّل حزب کمونیست آذربایجان امام مصطفی یف بود.

د) سیاست زبان در دوره ی برژنف
گرایش و خصلت کلّی دولت برژنف با سلف خود متفاوت بود. برخلاف خروشچف که برای انجام اصلاحات اداری و اقتصادی گسترده ناشکیب و عجول بود، دولت برژنف شیوه ی پیوسته محتاطانه تری را دنبال می کرد که دارای خصلت بیشتر عمل گرایانه و کمتر آرمان گرایانه بود. سیاست ملّیت های شوروی که تا این دوره بر بنیان ایده ی «سوسیالیسم در یک کشور» پایه گذاری شده بود در دوره ی برژنف بر اساس ایده ی «سوسیالیسم پیشرفته» شکوفا گردید. جوهر اصلی ایده ی سوسیالیسم پیشرفته اصطلاح «وحدت کامل سوسیالیستی» بود. نظریات برژنف در مورد وحدت کامل سوسیالیستی از طرف پروفسور لپشکین صورت بندی شده بود. او بر مبنای اندیشه ی لنین اتّحاد فدرال را مرحله ی انتقالی و گذار به سوی وحدت کامل سوسیالیستی می دانست. به نظر او لنین هنگامی که اصطلاح وحدت را به کار می برد منظورش گونه ای نظام متمرکز حکومت ملّی به سبک فرانسه بود که پس از برطرف شدن ضرورت سیاسی نظام فدرال به روی کار می آمد. لنین از این اصل اوّلیه ی مارکسیستی پیروی می کرد که عدالت اجتماعی مسایل قومی را حلّ می کند، اما هیچگاه به مساله درآمیختن اقوام مختلف و همگون سازی یا روسی گردانی آنان نمی اندیشید. اصطلاح درآمیختگی در میان روس ها (سبلژینه) به معنای همجوشی و یکپارچه سازی واحدهای جامد و مجزا (ملل سوسیالیست شوروی) در ترکیبی واحد (خلق شوروی) است؛ بی آنکه همانندشدن یا روسی شدن مورد نظر باشد. ویژگی ناهمانندی که در اصطلاح وحدت وجود دارد آن را بر درآمیختگی به معنای در هم ترکیب شدن اقوام برتری داده است. او مدّعی چنین وحدتی بود. با این حال به نظر او تسریع روند نزدیکی در جهت وحدت به اندازه ی کاهش سرعت این روند خطرناک است. او چهار مرحله را برای حصول چنین وحدتی مدّنظر داشت:
۱- وحدت اقتصادی،
۲- مهاجرت داخلی نیروی کار،
۳- افزایش قدرت فدرال و جمهوری ها،
۴- نزدیکی ملّت ها به گونه ای که این نزدیکی خود در بردارنده ی نیروی محرّکه ی خود باشد (جبیب الله ابوالحسن شیرازی، ۱۳۷۰: ۲۶۷-۲۶۶).
بر مبنای این اندیشه بود که برژنف اعلان داشت که دوره ی گذار به ملّت یکپارچه ی شوروی فرارسیده است. در کنگره ی بیست و چهارم حزب کمونیست شوروی که در سال ۱۹۷۱ برگزار گردید ملّت شوروی این چنین تعریف گردید: «ملّت شوروی مجموعه ای است از مردمی تاریخی، اجتماعی و انترناسیونال با سرزمین، اقتصاد و فرهنگی با محتوای سوسیالیستی و حکومت متّحد مردمی با هدفی مشترک برای ساختن کمونیسم و زبان مشترک روسی» (آوتورخانوف، ۱۳۷۱: ۲۰۶).
قانون اساسی مصوّب این دوره نیز اتّحاد جماهیر شوروی را در وهله ی اوّل مظهر وحدت ملّی شوروی و به عنوان نقطه ی اتّصال و تلفیق دهنده ی کلّیه ی اقوام و ملّیت های تشکیل دهنده ی آن از طریق بنای کمونیسم معرفی می کند (جبیب الله ابوالحسن شیرازی، ۱۳۷۰: ۲۶۹).
برژنف در همین کنگره اعلان نمود که «جامعه ی جدید انسانی با سرزمین، حکومت و نظام اقتصادی، فرهنگ و هدف مشترک برای بنای کمونیسم و دارای یک زبان مشترک» ظهور کرده و دوره ی گذار از ملّت های سوسیالیست به ملّت شوروی فرارسیده است. ملّت شوروی نیز مجموعه ای از انسان هاست که در فرهنگ و عقاید سیاسی یکسانی سهیمند (ارو لونه، ۱۳۸۳: ۷۴۱).
پ.فدوسف معاون رییس آکادمی علوم اتّحاد جماهیر شوروی نیز در کنفرانسی در سال ۱۹۷۶ تاکید کرد که بر اثر نزدیکی هر چه بیشتر بین ملّت های مختلف اتحاد فرهنگی شوروی تحقّق یافته و زبان روسی به یگانه زبان مشترک بین این ملّت ها تبدیل شده است (بیلگه خان گوک یای، ۲۰۰۲: ۷۳). در اواخر دهه ی هفتاد برژنف خواستار اشاعه ی هر چه بیشتر زبان روسی در جمهوری های غیرروس از طریق افزایش دامنه ی تدریس زبان روسی از کودکستان تا دانشگاه شد. وی در کنگره ی ۱۹۸۱ با اشاره به تعداد شهروندان غیربومی در جمهوری های غیرروس و اینکه اینان از نظر زبان، فرهنگ و زندگی روزمره نیازهای خاص خود را دارا هستند، از نمایندگان این جمهوری ها و کمیته های مرکزی احزاب کمونیست این جمهوری ها خواست تا به رفع این مسایل و نیازها اهتمام بیشتری نشان دهند (گراهام اسمیت، ۱۳۷۵: ۱۴-۱۳).
با این همه، سیاست رسمی در سرتاسر دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد همچنان وجود یک جامعه ی چندقومی مرکب از ملّیت های در هم آمیخته، اما از لحاظ فرهنگی متمایز را تلویحاً می پذیرفت. این سیاست به مساله ی کشور بودن، موضوعی که در طی سال های منتهی به تدوین قانون اساسی ۱۹۷۷ شوروی مجدّداً مطرح شد، نیز بسط یافت. آنها که طرفدار حذف و الغای تقسیمات اداری مبتنی بر ملّیت بودند، استدلال می کردند که نزدیکی ملّیت ها آن قدر پیشرفت کرده است که مفهوم فدراسیون را مهجور کرده است. اما برژنف به روشنی اعلان داشت که او با هر پیشنهادی که از انحلال فدراسیون یا نقض حقّ جمهوری های اتّحادیه به جدا شدن از آن دفاع کند، مخالف است. او تذکّر می داد که «اگر سعی کنیم شتاب مصنوعی به این روند عینی نزدیکی میان ملّیت ها بدهیم راه خطرناکی را انتخاب کرده ایم» (گراهام اسمیت، ۱۳۷۵: ۱۳-۱۲).
در دوره ی برژنف سیاست های دوره ی استالین همچون کوچ اجباری و منظم توده های انسانی متوقّف شد. نخبگان حزبی در جمهوری های غیرروس در ترس دایم از پاکسازی زندگی نمی کردند. نومنکلاتورهای (تکنوکرات ها حزبی) محلّی حزب اجازه یافتند که در حوزه ی نفوذ خود به آزادی حکمرانی کنند و مافوقان روسی آنها به شریکان همراه و همکار آنها تبدیل شدند. تا جایی که حرمت کرملین نگاه داشته می شد و باج و خراج کافی پرداخت می گردید نومنکلاتورهای محلّی اجازه یافتند که به پیروی از سوسیالیسم پیشرفته و با این تعبیر که «زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند» تا حدّ ممکن از مزایای حاکمیت خود بهره مند شوند.
برژنف روس ها را ملّتی برتر و حاکم می پنداشت که سزاوار ایفای نقش رهبری است، اما به لحاظ خوی سازش جویانه ی خود و نیز الزامات عملی آماده بود تا در مزایای سوسیالیسم پیشرفته با نخبگان محلّی حزب شریک شود، البته مشروط بر آنکه قدرت فائقه ی کرملین بلامعارض باقی بماند. سیاست آرامش و شکوفایی دوره ی برژنف باعث ظهور طبقه ی متوسط و پرورش نسل تازه ای از مدیران، متخصّصین و روشنفکران در تمامی جمهوری ها گردید که بعدها در دوره ی گورباچف و استقلال خواهی جنبش ملّی را رهبری نمودند.

ه) سیاست زبان در دوره ی گورباچف
رکود دهه ی هشتاد در اقتصاد شوروی آثار محسوسی در سراسر جمهوری ها به جا گذاشت. اختلاف در سطح زندگی در بین جمهوری های شوروی و به خصوص بین روسیه و کشورهای بالتیک از یک سوی و کشورهای آسیای میانه و قفقاز از سوی دیگر نارضایتی ها را افزایش می داد. یوری آندروپوف که در سال ۱۹۸۲ جانشین برژنف گردید در مواجه با مشکلات عدیده ی پیش آمده بار دیگر پای بندی خود را به اصول فدرالیسم، احترام به توسعه ی آزاد هر جمهوری و اتّحاد برادرانه ی آنها تاکید نمود. وی همچنین به روشنی به این موضوع اشاره می کرد که تفاوت های ملّی به مراتب بسیار ماندگارتر از اختلافات طبقاتی هستند و تا مدّت های مدید ادامه خواهند یافت. در واقع، وی این امر را طبیعی قلمداد می کرد.
در مارس ۱۹۸۵ میخاییل گورباچف به روی کار آمد. او که پیش از به روی کار آمدنش گزارش مفصّلی از نقایص نظام شوروی و طرحی برای اصلاحات را ارائه داده بود همه ی تلاش خود را به امر اصلاحات در نظام شوروی متمرکز نمود و عملاً از مساله ی ملّیت ها غافل ماند. وی با خوش باوری از مردم متّحد شوروی که با علایق و منافع اقتصادی و ایدئولوژیک و اهداف سیاسی واحد به هم پیوند خورده اند، سخن می راند و در برابر مسائل قومی هیچ پیشنهاد واضح و روشنی نداشت. ولی آهنگ مناقشات قومی در جمهوری ها شدّت یافته بود. در سال ۱۹۸۶ قزاق ها شورش نمودند. سال بعد تاتارهای کریمه دست به راهپیمایی زدند. بروز اغتشاشات قومی در جمهوری های بالتیک و اکراین به سرعت دامنه ی ناآرامی ها را به قفقاز کشاند. گورباچف به جای تدوین یک برنامه ی منسجم برای این مشکلات در برابر هر حادثه تاکید می کرد که با اجرای برنامه ی بازسازی اقتصادی (پروسترویکا) و دموکراتیک سازی (گلاسنوست) همه ی این مشکلات از بین خواهد رفت. ولی علی رغم این، مشکلات روز به روز افزایش می یافت.
گورباچف نتوانست تمایلات ملّی و گریز از مرکز را در جمهوری ها در راستای اصلاحات خود به کار گیرد و با اعطای امتیازاتی در زمینه های آموزش و پرورش، کاربرد زبان، آزادی مطبوعات و بازگشت به نهادها و نمادهای ملّی برای جلوگیری از تضعیف کنترل مسکو بر امنیت داخلی و اداره ی کشور تلاش می کرد.
در نوزدهمین کنفرانس ویژه ی حزب در سال ۱۹۸۸ اعلام شد که یک پلنوم ویژه ی حزبی برای بررسی مسائل قومی و تجدیدنظر در سیاست های دولت در قبال این مساله برگزار خواهد شد. سال بعد این پلنوم برگزار گردید. پلنوم ویژه ی حزب در مورد مساله ی ملّیت ها در سال ۱۹۸۹ بر خط مشی های زیر تاکید کرد:
– تغییر شکل ریشه ای اتّحاد جماهیر شوروی با اعطای خودمختاری واقعی سیاسی و اقتصادی، از جمله خودمختاری مالی و خودمختاری بودجه ای
– اعطای اجازه به جمهوری های متّحد برای برقراری رابطه با دیگر کشورها و سازمان های بین المللی
– اعاده ی حیثیت از تمامی ملّیت هایی که از موطن خود اخراج شده اند
– اعطای اختیار به جمهوری ها برای تعیین زبان ملّی خود به عنوان زبان دولتی (مرادی و بوالوردی، ۱۳۸۷: ۴۲).
سیاست گورباچف در قبال مسائل قومی این بود که هر دفعه با اعطای امتیازاتی محدود نسبت به ارضای بخشی از خواسته های قومی برآید. ولی خود این امتیازات دامنه ی نفوذ رهبران محلّی را گسترش داده راه را برای پیروزی جنبش ملّی گشود. همه ی این تحوّلات در حوزه ی زبان منجر به این شد که تا آن دوره اگر حیطه ی سیاست گذاری و برنامه ریزی زبان در اختیار دولت مرکزی بود و حدود اختیارات جمهوری ها به برنامه ریزی پیکره محدود شده بود، از این دوره به بعد این حوزه هم به خود جمهوری ها واگذار گردید.

جمع بندی
سیاست های به اجرا گذاشته شده برعکس نگرش رایج استخراجی از ایدئولوژی حاکم بر این کشور (مارکسیسم- لنینیسم) نبود، بلکه بسیار پراگماتیک بوده و از الزامات حکومت داری این کشور نشأت می گرفت. در واقع، دو نگرش آرمان گرایانه ی ایدئولوژیک و پراگماتیک را در این تجربه می توان سراغ گرفت. نگرش اوّل نظریات نیکولای مارّ بود که اگرچه در مبحث نظری تا اوایل دهه ی پنجاه در محافل علمی شوروی مطرح بود، ولی شالوده ای را برای سیاست گذاری در حوزه ی زبان برای سیاست گزاران این کشور به دست نمی داد. دوّمین نگرش به تأسی از نظریه پردازان مارکسیست اتریشی (کارل رنر و اوتو باوئر) با خارج کردن مقوله ی قومیت و زبان از چارچوب های ایدئولوژیک امکان فراخ تری را برای سیاست گذاری عمل گرایانه برای سیاست گزاران این کشور فراهم نمود.در واقع، مدل راه حلّ مارکسیستی- اتریشی مساله ی ملّی را که توسط کارل رنر و اوتو باوئر ارائه گردیده است اوّلین گام در راه تمیز جنبش ها و اندیشه های ملّی گرایی از فرآیند انقلابی از طرف نظریه پردازان مارکسیست ارزیابی می کند. رنر و باوئر به قدرت بسیج سازی ملّی گرایی عمیقاً پی برده بودند و معتقد بودند که نمی توان به بهای رویارویی طبقانی از آن چشم پوشی کرد. این دو برخلاف مواضع مارکسیست ها به جای سرکوبی ملّی گرایی به منظور احیای اندیشه ی انقلاب کارگری ترجیح دادند ملّی گرایی را از گفتمان انقلابی متمایز سازند.
جدا ساختن حلّ و فصل مساله ی ملّی از مبارزه ی طبقاتی در چارچوب اندیشه ی مارکسیستی در مقاله ی استالین تحت عنوان «مارکسیسم و مساله ی ملّی» (۱۹۱۳) بازتولید گردید. در این مقاله استالین اندیشه های خود را در خصوص ملّت بر چهار اصل مبتنی ساخته است: زبان مشترک، وطن مشترک، اقتصاد مشترک و ساختار ذهنی و خصوصیات روانی مشترک (سجایای ملّی). در سال های بعد دیدگاه های استالین از طرف لنین نیز مورد تأیید قرار گرفت. بعد از پیروزی انقلاب، استالین به یکی از چهره های مؤثر در شکل گیری سیاست های شوروی در قبال ملّیت ها تبدیل گردید. ملّی گرایی از نوع شوروی با تکرار مداوم اندیشه های اساسی استالین قدم به قدم پیش رفت و در اثنای جنگ جهانی دوّم با ابداع میهن پرستی شوروی روند توسعه ای خود را به پایان برد. هدف تبدیل ملّی گرایی به عنصری بود که مستقیماً پیوندی با رابطه ی زیربنا- روبنا نداشت. این رویکرد به این معنی بود که ملّی گرایی در شرایط معینی می توانست در خدمت اهداف انقلابی طبقه ی کارگر قرار گیرد. هدف سیاست های دولتمردان شوروی نابودی ملّی گرایی نبود، حاکم شدن بر آن در داخل یک گفتمان ملّی گرایی و در انحصار گرفتن آن بود. از این رو برعکس ادّعاهای رایج در خصوص مخالفت نظریه پردازان مارکسیستی شوروی، در اندیشه ی سیاسی شوروی تعارض اساسی بین مبارزه ی طبقاتی و ملّی گرایی وجود نداشت.
سیاست و برنامه ریزی زبان در شوروی نیز در این چارچوب قابل تبیین می باشد. اگرچه در ابتدا نگرش آرمان گرایی حاکم بود ولی با طرح دیدگاه های استالین در خصوص زبان، زبان از مقوله ای مربوط به روبنا و زیربنا رها گردید و سیاست گزاران شوروی امکانی را برای ساماندهی این حوزه بر مبنای اقتضائات کشورداری خود پیدا کردند. هدف این برنامه ریزی در درجه ی اول همان مدّعای لنین در خصوص نابودی تفاوت های زبان به واسطه ی دینامیزم های بازار بود. ولی در کشوری که دینامیزم بازار آزاد سرمایه و کار انکار گردیده و نابود گشته بود این امر چگونه می توانست تحقّق یابد؟ دولتمردان و سیاست گزاران شوروی راه حل آن را یافته بودند دولت با به دست گرفتن سیاستگذاری و برنامه ریزی در حوزه ی زبان خود این وظیفه را به عهده گرفته بود. این هدف در یک فرآیند طولانی مدّت با تزریق «محتوای سوسیالیستی به صورت های ملّی» از طریق به کارگیری و استفاده از قواعد زبان روسی قابل دست یافتن به نظر می رسید. گرچه روند آن چنان که آنها پیش بینی کرده بودند پیش نرفت و به افلاس کشیده شد.

منابع
– آ. آوتورخانوف (۱۳۷۱)، مساله ی اقلیت های ملی در شوروی، ترجمه ی فتح الله دیده بان، تهران: شرکت سهامی انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اوّل.
– ارو لونه (۱۳۸۳)، «مارکسیسم»، ترجمه ی فریبرز مجیدی، دایره المعارف ناسیونالیسم، زیر نظر الکساندر ماتیل، جلد دوّم، مفاهیم اساسی، تهران: مرکز چاپ و پخش وزارت امور خارجه ی ایران.
– حبیب الله ابوالحسن شیرازی (۱۳۷۰)، ملیت های آسیای میانه، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه ی ایران.
– داور شیخاوندی (۱۳۵۲)، آموزش و پرورش در شوروی، چاپ اوّل، تهران: چاپخانه ی بهمن.
– فدوسیف و دیگران (۱۳۵۹)، لنینیسم و مساله ی ملّی در جهان امروز، ترجمه ی ع. دخانیاتی، تهران: انتشارات پارت.
– گراهام اسمیت (۱۳۷۵)، «سیاست ملّیت ها از لنین تا گورباچف»، ملّیت های شوروی، زیر نظر گراهام اسمیت، ترجمه ی گروه مترجمان، ویراستار، میر حسین سرشار، تهران: شرکت سهامی انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اوّل.
– لشک کولاکوفسکی (۱۳۸۷)، جریان های اصلی در مارکسیسم: برآمدن، گسترش و فروپاشی، جلد سوّم: فروپاشی، ترجمه ی عباس میلانی، چاپ اوّل، تهران: نشر اختران.
– مایکل ریوکین (۱۳۸۳)، «روسیه و اتحاد شوروی»، ترجمه ی هرمز همایون پور، دایره المعارف ناسیونالیسم، زیر نظر الکساندر ماتیل، جلد دوّم، مفاهیم اساسی، تهران، مرکز چاپ و پخش وزارت امور خارجه ی ایران.
– مایکل لووی (۱۳۷۰)، «مارکسیست ها و مساله ی ملّی»، نگاه نو، شماره ی ۴، صص. ۱۵۷-۱۳۰.
– منوچهر مرادی و مجید بوالوردی (۱۳۸۷)، قومیت و اقوام در فدراسیون روسیه، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه – میرزا بالا محمدزاده (۱۳۸۹)، «آذربایجان زیر استیلای سوویت»، ملّیت و بلشویزم، محمد امین رسول زاده، تهران: نشر شیرازه و شرکت نشر و پژوهش، صص. ۷۲-۴۷.
– هلن کارر دانکوس (اسفند ۱۳۶۶)، امپراطوری فروپاشیده، ترجمه ی عباس آگاهی، معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی.
– Aneta Pavlenko (2008), “Multilingualism in Post-Soviet Countries: Language Revival, Language Removal, and Sociolinguistic Theory”, The International Journal of Bilingual Education and Bilingulaism, Vol. 11, No. 3 & 4, pp. 275-314.
– Ebulfez Suleymanlı (۲۰۰۶), Milletleşmne Sürecinde Azerbaycan Türkleri, İstanbul: Ötüken.
– Ferhat Karabulut (2009), “İktidar ve Meşrulaştırma Mücadelesinin Odağı Orta Asya: Sovyetlerin Dil ve Eğitim Politikaları”, Bilig, Sayı ۵۰, ss. 65-96.
– Gönül Aliyeva (2005), SSCB Döneminde Azerbaycan’da Dil Planlaması, Ankara Üniversitesi Sosyal Bilimler Enstitüsü Yayınlanmamış Doktora Tezi.
– Hasan Aksakal (Bahar 2009), “Stalin ve İkinci Dünya Savaşı Bağlamında Milliyetler Politikası”, Karadeniz Araştırmaları, Cilt 6, Sayı ۲۱, ss. 23-30.
– Marc Lepretre (2002), “Language Policies in the Soviet Successor States: A Brief Assessment on Language, Linguistic Rights and national İdentity”, Papeles del Este, No. 3, pp. 1- 34.
– Mark Sebba (2006), “Ideology and Alphabets in the Former USSR”, Language Problems & Language Planing, Vol. 30, No. 2, pp. 99-125.
– Xaqan Balayev (2002), Azərbaycan Dilinin Dövlət Dili Kimi Təşəkkülü Tarixindən, Bakı: Elm və Həyat.
– Bert G. Fragner (2010), “Sovyet Milliyetçiliği: Oera Asya’nın Bağımsız Cumhuriyetlerine Kalan İdeolojik Miras”, Orta Asya ve İslam Dünyasında Kimlik Politikaları, Willem van Schendel ve Erik J. Zürcher (der.), II. Baskı, İstanbul: İletişim Yayınları, ss. 23- 48.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *